پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

اولیس آواره

 

 

بعدازظهر بود. با کریشنا تو فیس‌بوک گپ می‌زدم.

 

نوشت: «واقعاً نمی‌دونم چی‌کار کنم.»

پاسخ دادم: «خب اعلام کن: من هیچ‌چیزی ندارم که به شماها یاد بدم.»

«این یعنی از زیر بار مسئولیتی که شموعیل برعهده‌م گذاشته شونه خالی کنم.»

«خب آره ... پ چی؟ ... می‌خوای مردمو گول بزنی؟!»

«نمی‌دونم ... استدلال شموعیل این نیست ... می‌گه ما برای مردم چیزهایی رو که می‌دونن تکرار می‌کنیم.»

«اصولاً یک استاد، به ویژه یک استاد که مدعی معنویاته باید خوب زندگی کنه لابد ... می‌فهمی چی می‌گم؟ ... آیا تو مدعی هستی که به بهترین شیوه داری زندگی می‌کنی؟ ... به نظر من آدمی که چنین ادعایی داشته باشه اصلا آدم قابل اعتمادی نیست.»

«آره درست می‌گی ... اما بیا از یه منظر دیگه بهش نگاه کنیم ... من که اصلا مدعی نیستم درست زندگی می‌کنم ولی فکر می‌کنم شموعیل خوب زندگی کرده و می‌کنه ... اصلا بیا فرض کنیم بحث معنویات نیست ... همه‌ی ما بلدیم در مواجهه با دشمن از خودمون دفاع کنیم ... حالا به هر شکلش ... اینو یه بچه هم به نحوی غریزی بلده ... درست؟»

«درسته.»
«اما آیا شیوه‌های بهتری وجود ندارن برای دفاع از خود؟ ... منظورمو می‌فهمی؟ ... مثلا کلی آدم اومدن و سال‌ها فکر کردن و شیوه‌های بهتر رو گردآوری کردن در شکل هنرهای رزمی...»

«خب؟»

«خب ... خود تو برای یاد گرفتن یه هنر رزمی، مثلا تای چی چوان، ترجیح می‌دی بری از رو کتاب بخونی و توی فیلم ببینی و یاد بگیری یا بری پیش یه استاد خوب و اون استاد اون هنر رزمی رو یادت بده؟»

«ترجیح می‌دم برم پیش یه استاد خوب.»

«خب اعتقاد شموعیل هم همینه ... می‌گه: ما این روش رو که ثمره‌ی سالیان سال تفکر عرفای مختلفه به کسانی که می‌خوان آموزش می‌دیم.»

«نه. نشد. صبر کن. دفاع و مسایل مربوط به اون کاملا در حوزه‌ی ملموساتن، می‌شه فهمیدشون با حواس. فیزیک و انرژی و قدرت ضربه و استفاده از نیروی حریف و تمرکز و ... همه‌‌ی اینها جزو ملموساتن ... اما مثلا یک چیزهایی مثل دعا و ورد و خدا و ... اینها چی؟»

«بذار من یه چیزی بهت بگم: من هیچ ادعایی در این زمینه‌ها ندارم ... من فقط گیر کردم ... پدربزرگم یهو منو جانشین خودش اعلام کرده و من گیر کردم ... می‌فهمی؟ ... درست همونطور که گویا یه زمانی خودش گیر کرده بوده.»

«اون دیگه چرا؟»

«اونم مث که همینطور یهویی توسط پدرش جانشین اعلام می‌شه و...»

«یه چیزی می‌گم ناراحت نشو.»

«خب.»

«قول؟»

«قول.»

«بیچاره آدمایی که فکر می‌کنن حقیقت پیش شماهاست.»

 

پس از این جمله کریشنا چند ثانیه‌ای سکوت کرد. شاید ناراحت شده بود. شاید جا خورده بود. مهم نبود. حس می‌کردم حرف درستی زده‌ام. باید با او و مهم‌تر از همه با خودم روراست می‌بودم. فهمیدم دارد می‌نویسد اما کسی در اتاقم را زد.

 

خطاب به پشت در گفتم: «بله؟»

هیچ صدایی نیامد.

دوباره تکرار کردم: «بله؟»

هیچ.

بلند شدم در را باز کردم. پشت در اتاقم به ردیف رو زمین کتاب چیده شده بود. کتاب‌هایی قدیمی، نایاب. دانه دانه برمی‌داشتم. از دیدن بعضی‌هاشان چنان جا می‌خوردم و هیجان‌زده می‌شدم که همانجا بازشان می‌کردم و چند سطری ازشان می‌خواندم. خانه ساکت بود. مادرم را چندبار صدا کردم. حتما او اینها را پشت در اتاقم چیده بود یا شاید سر و کله‌ی آشیل باز پیدا شده بود. حدس زدم کسی می‌خواسته غافلگیر و خوشحالم کند. در خانه چارتاق باز بود. دور و بر را نگاه کردم و باز مادرم را صدا زدم. شرایط کمی گنگ و ترسناک به نظرم آمد. صف کتاب‌ها رفته بود بیرون در خانه. بیرون قاب در خانه را با احتیاط نگاه کردم. خبری نبود. دانه دانه کتاب‌های بیرون در را برداشتم و تا پام را بیرون در خانه گذاشتم ناگهان در خانه پشت سرم محکم بسته شد. جا خوردم و کمر راست کردم. در زدم.

 

«مامان! ... مامان...!»

مادر از پشت در گفت: «تا وقتی یاد نگرفتی رو پای خودت بایستی و خونه زندگی تشکیل بدی، تو خونه راهت نمی‌دم. هروقت زن گرفتی و خونه زندگی تشکیل دادی با زنت بیا تا راهت بدم.»

آرام‌تر در زدم و صدام را پایین آوردم: «اینطوری کجا برم من الان؟! ... با دمپایی و شلوارک آخه؟! ... موبایلم ... یه قرون پول تو جیبم نیست...!»

«به من ربط نداره.»

 

و بعد صدای تلویزیون را شنیدم که روشن کرد و صداش را بلند کرد: صدای همان سریال‌های لج‌درآر ماهواره‌ای. هرچه در زدم و التماس کردم جواب نداد. از طبقه‌های بالا صدای در یکی از آپارتمان‌ها آمد. هول شدم. باید پیش از آنکه کسی از همسایه‌ها در آن حالت رقت‌انگیز مرا می‌دید قایم می‌شدم. چند گام تو راهرو آپارتمان دویدم که یاد کتاب‌ها افتادم. ممکن بود تا بروم و برگردم کسی به آنها دستبرد بزند. کتاب‌های نایابی بودند. برگشتم و تند همه‌شان را برداشتم. یکی دوبار، یکی دوتاشان افتادند زمین که باز گذاشتم‌شان رو ستون کتاب‌ها و زدم‌شان زیر چانه و تند از در حیاط خانه بیرون زدم. بیرون خانه آفتاب بود. هوا گرم بود اما گاه نسیم هم می‌وزید. با خودم فکر کردم این چه کار خنده‌داریست. خب همسایه ببیندم. جرم که نکرده‌ام. فقط شلوارک پا دارم. همسایه فکر خواهد کرد آمده‌ام دم در چیزی تحویل بگیرم و برگردم تو خانه. اصلا سر و کله‌ی هیچ همسایه‌ای هم پیدا نشد. اما من نمی‌دانستم باید چه کنم. با شناختی که نسبت به مادرم داشتم مطمئن بودم در را باز نخواهد کرد. لج‌باز بود و وقتی شیوه‌ای به نظرش درست می‌آمد هیچکس جلودارش نبود تا آن شیوه را عملی نمی‌کرد. پس بهتر بود یک کاری می‌کردم. شماره تلفن‌های ماهیار و جنید را از بر بودم. اول یک گونی از کنار نخاله‌های ساختمان در حال ساخت سر کوچه پیدا کردم، کتاب‌ها را تو گونی ریختم. خیابان اصلی جنب و جوش و رفت و آمد عصرها را داشت. رفتم به بقالی نزدیک سر کوچه. عذرخواهی کردم و خواستم از تلفن مغازه زنگ بزنم. یارو هم که مرا می‌شناخت و می‌دانست از همسایه‌ها هستم تلفن مغازه را جلوم گذاشت. زنگ زدم. ماهیار برنداشت. جنید برداشت و گفت تو آتلیه مشغول است و مشتری دارد. نمی‌توانستم جلو بقال سر کوچه جریان را دقیقا برایش بگویم. اشاره کردم که مشکلی برایم پیش آمده. هول شد. گفتم مشکل جدی نیست ولی دارم می‌روم پیشش. گفت زود خودم را برسانم. خداحافظی کردم و گفتم منتظرم باشد. با همان هیبت احمقانه‌ی تی‌شرت و شلوارک و دمپایی و گونی کتاب بر گرده رفتم تو آژانس. گفتم یک ماشین می‌خواهم به مقصد خواجه عبدالله. مطمئنم اینها هم اگر پیش‌تر مرا ندیده بودند نه تنها ماشین بهم نمی‌دادند که یا زنگ می‌زدند پلیس یا از مغازه بیرونم می‌راندند. البته این باعث نشد که اضطراب راننده را در طول راه حس نکنم. فکر کنم متصدی آژانس با آن راننده لج بود. لابد بدترین مسافرها و عجیب غریب‌ترین‌ها را یا بدمسیرترین‌ها را به آن راننده می‌داده تا دق دلی‌ش را سر آن بدبخت خالی کرده باشد. حتما با او دشمنی داشت. به هر حال راننده سن‌دار، شهرستانی، و محترم و خانواده‌دار به نظر می‌رسید. نمی‌دانم ذاتاً آدم ساکتی بود یا از هیبت من ترسیده بود که هیچ نمی‌گفت. گاهی که ناچار مسیر را به او نشان می‌دادم که از کجا برود یا نرود - مثل فرزندی که به پدرش – می‌گفت: چشم. از همین یک کلمه چشم گفتنش فهمیدم لهجه‌ی ترکی دارد. دلم گرفت ازینکه یک آدمی با این موی سفید باید به من با این هیبت احمقانه بگوید: چشم. چرا؟ چون الان من رییس اویم. چون الان او راننده‌ی من است، مستخدم من است. چون ته این مسیر پول از تو جیب من بیرون می‌آمد و می‌رفت تو جیب او. (البته من که پول همراه نداشتم هیچ!)

 

وقتی دم خانه‌ی جنید رسیدیم گونی را تو ماشین رها کردم. پیاده شدم و زنگ در خانه‌ی جنید را فشردم. زیاد از ماشین راننده دور نشدم که هول نکند و فکر نکند می‌خواهم دو دره‌اش کنم. از چهره‌ی نگرانش پیدا بود همین فکر را می‌کند. نه قیافه‌ی باارزش و مورد اطمینانی داشتم و نه چیز باارزشی تو ماشینش جا گذاشته بودم که خیالش راحت باشد. جنید بی اینکه جواب آیفون را بدهد در خانه را گشود. دوباره زنگ زدم. آیفون را برداشت. گفتم پول بیاورد و بیاید دم در پول آژانس را حساب کند. وقتی از در خانه بیرون زد با دیدن من با آن سر و وضع جا خورد. گونی کتاب‌ها را از تو ماشین برداشتم. جنید با راننده حساب کرد. راننده رفت.

مختصر برای جنید توضیح دادم که مادرم چه کرده. خندید. خنده‌اش را خورد و گفت چای رو گاز است و  مشتری دارد. خواستم بپرسم بسته‌ی سیگارش کجاست. دیدم رو میز است. نپرسیدم. رفت به آتلیه و کمی بعد صدا و برق فلاش از آتلیه‌اش شنیده و دیده شد. رفتم آشپزخانه‌ و چای ریختم. با اینکه اول پاییز بود اما هوا هنوز چندان هم خنک نشده بود و کولر خانه‌اش روشن بود. با لیوان چای به سالن برگشتم و جلو باد کولر ایستادم. سپس نشستم رو مبل و یک نخ سیگار گرفتم لای دندان و آتش فندک را گرفتم زیر سر سیگار. دود را بلعیدم و با پس دادنش و نگاه کردن به پیچ و تاب خوردنش تو هوا، تازه فهمیدم تو چه موقعیت احمقانه و خنده‌داری گیر افتاده‌ام. انگار تا آن لحظه به کُنه مسخره بودن ماجرا پی نبرده بودم. به هر حال بخشی از جنونم را از همین مادر مجنون به ارث برده بودم. دست کردم تو گونی و کتاب‌ها را دانه دانه بیرون کشیدم و تورق کردم. یادم افتاد وقتی از اتاقم بیرون زدم داشتم با کریشنا حرف می‌زدم و او داشت چیزی می‌نوشت. بلند شدم و پشت لپ تاپ جنید که گوشه‌ی سالن بر میز تحریر بود نشستم. وارد فیسبوک شدم.

 

کریشنا نوشته بود: «فکر کنم حق با توئه ... ولی خب منم گیر کردم ... تو می‌گی چی‌کار کنم؟ ... الو! ... رفتی؟! ... قطع شد اینترنتت! ... واقعا این اینترنت ایران‌تون هم مسخره‌ستا!»

 

هنوز آنلاین بود.

نوشتم: «یه چیزی بگم باورت می‌شه؟»

نوشت: «اولیس! می‌خوام یه اعترافی پیشت بکنم.»

«چی؟!»

«من به هیشکی تو زندگیم به اندازه‌ی تو اطمینان نداشتم، با هیشکی اینقدر راحت نبودم.»

«تو که تا حالا منو از نزدیک ندیدی، چطور این حرفو می‌زنی؟»

«نمی‌دونم، حس می‌کنم، امیدوارم این حسم روز به روز قوی‌تر شه، چون خیلی حس خوبی‌یه.»
«آره. اما نذاشتی بگم...»

«ها ... آره ... بگو. می‌خواستم بگم اینقد بهت اطمینان دارم که هرچی بگی باور می‌کنم.»

«مادرم منو از خونه انداخت بیرون و گفت دیگه راهم نمی‌ده : )))))»

«!»

«آره. شوخی نمی‌کنم!»

«آخه واسه چی؟»

«گفت باید رو پای خودم بایستم.»

«الان کجایی؟»

«خونه‌ی دوستم جنید.»

«بذار فکر کنم ببینم چی‌کار می‌تونم برات بکنم.»

«تو؟»

«آره.»

 

جنید از آتلیه بیرون زد. مشتریش را که دختری جوان بود تا در خانه بدرقه کرد. در را پشت مشتری بست. برگشت نگاهم کرد. به کریشنا گفتم کمی بعدتر حرف خواهیم زد. صبر نکردم پاسخ دهد. از پشت لپ تاپ جنید برخاستم. یک نخ سیگار آتش زدم و لبخند زدم و فکر کردم جریان را چگونه برای جنید بگویم که هم باورش شود هم خنده‌دارتر باشد.



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 21:57  توسط علی کرمی  | 



راننده ترمز کرد

ایستاد
سایه‌ی ابری از عرض جاده می‌گذشت



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 21:29  توسط علی کرمی  | 

جنید

 

وقتی فهمیدم پدر جنید از مریدهای شموعیل شینوفسکی‌ست برق از سه فازم پرید و وقتی پدر جنید فهمید من با جانشین شموعیل، کریشنا، دوست شده‌ام برق از سه فازش پرید. اینجا بود که فهمیدم دایره‌ی مریدهای شینوفسکی‌ها گسترده‌تر از آن چیزی‌ست که فکر می‌کردم و همچنین – بنا بر توضیح‌های پدر جنید- پی بردم ادعای کریشنا بر داشتن اصل و نسب ایرانی صحت دارد. اینجا بود که یاد نخستین برخوردم با جنید و خانواده‌اش افتادم:
تو دانشگاه برای یکی از ورودی‌های جدید منبر رفته بودم و پرهیزش می‌دادم مبادا قاطی جماعت بچه‌های بنگی دانشگاه شود و از مضرات بنگ می‌گفتم که مو را زود سفید و عقل را زود زایل می‌گرداند. جنید کنار دستم ایستاده بود. متوجه کتاب تو دستم شد: فیلمنامه‌ی بزرگراه گمشده‌ی دیوید لینچ. گفت آن فیلم را مثل من دوست می‌دارد و از بنگ بدش می‌آید. این اولین‌ جمله‌هایی بود که با هم رد و بدل کردیم. همان موقع هم خوش‌تیپ و بسیار خوش‌پوش بود خلاف من که بیشتر مواقع مثل لبوفروش‌ها لباس می‌پوشیدم. علت داشت. زیرا هر وقت بنا بود کفش و لباس بخرم سعی می‌کردم ارزان‌ترین چیز را بخرم تا بتوانم باقی پولم را کتاب بخرم اما خب نه که به زیبایی لباس‌ها بی‌اهمیت بودم بلکه دلم نمی‌آمد مثل جنید بهترین‌ها و گران‌ترین‌ها را بخرم. همین بود که همیشه کولی‌وار و شندر پندر می‌چرخیدم. خب، من هم از جماعت دانشجوی هنر بودم و اینطور پوشش‌ها عجیب که نبود هیچ، یک‌جورهایی پوشش متداولی بود. درواقع امثال جنید تو دانشگاه کم بودند. خوب یادم هست آن روز جنید کت چرم مشکی، پیراهن مشکی، شلوار جین مشکی، و بوت هارلی دیویدسون مشکی تن داشت. بی‌مقدمه گفت شب به خانه‌شان بروم. بی‌مقدمه پذیرفتم. با آن سر و تیپ و عطر ادوکلن گران‌قیمتی که ازش می‌تراوید می‌بایست نشانی جایی در بالاشهر را می‌داد اما گفت: نارمک.
شب زنگ در خانه‌شان را زدم. خانه‌ای حیاط‌دار و بزرگ که کمی بعد کوبیدند و جاش آپارتمان 6 طبقه ساختند و خودشان ساکن یکی از آپارتمان‌ها شدند. همان وقت بود که جنید از خانواده جدا شد و خانه‌ی خواجه عبدالله را اجاره کرد. پا به حیاط خانه تا گذاشتم یک کلمه در سرم تکرار می‌شد: صفا. می‌دانستم به خانه‌ای باصفا با ساکنانی باصفا پا گذاشته‌ام اما نمی‌دانستم که جنید یکی از عزیزترین و صمیمی‌ترین دوست‌های زندگیم خواهد شد و به خانواده‌اش عشق خواهم ورزید. وارد خانه که شدم پدرش حیران، سرپا ایستاد. تمنا کردم بنشیند اما او زنش – مادر جنید – را به اضطرار صدا کرد و مادر جنید هم با دیدن من همان عکس‌العمل را نشان داد. نگاه جنید کردم. فهمیدم اصلا برای همین مرا به خانه‌شان دعوت کرده بود. شباهت زیادی به پیر و مرشد پدر و مادرش داشتم. البته فقط این نبود. جنید فهمیده بود احتمالا علایق مشترکی هم داریم. این خاطره را فراموش کرده بودم وقتی اول‌بار با کریشنا شینوفسکی در اینترنت برخوردم. عکس او را به جنید نشان داده بودم. جنید کلی ادای آدم‌های هیجان‌زده را درآورده بود. کلی راهکار پیشنهاد داده بود که چطور با این آدم تو فیسبوک ارتباط بگیرم و... اما او تمام این مدت خوب می‌دانست شموعیل شینوفسکی و کریشنا شینوفسکی چه کسانی هستند. تمام این سال‌ها خوب می‌دانست چقدر من شبیه این آدم‌ها هستم دستکم در ظاهر. پس چرا طول این مدت که من با کریشنا آشنا شده بودم هیچ اشاره‌ای به این مسئله نکرده بود؟! طوری رفتار کرده بود انگار این آدم‌ها را نمی‌شناسد! من حق داشتم فراموش کرده باشم چرا که فقط یک‌بار در خانه‌ی پدری جنید یک عکس متوسط از شموعیل شینوفسکی دیده بودم. از شباهتم با او هیجان‌زده شده بودم اما شباهت من با شموعیل قابل مقایسه با شباهتم با کریشنا نبود. شاید اطمینان داشتم عکس شموعیل را میان عکس‌های کریشنا دیده است. اصلا طبیعی‌ بود من با شنیدن نام خانوادگی شینوفسکی به چیزی پی نبرده بودم زیرا پدر جنید از او با نام اسماعیل عبدالله یاد می‌کرد اما جنید قاعدتا باید نام خانوادگی آن‌ها – شینوفسکی- را خوب به خاطر می‌داشت. اینجور رفتار چندان از جنید بعید نبود. آدم توداری بود و خیلی وقت‌ها خیلی چیزها را یا نمی‌گفت یا به روی خودش نمی‌آورد ولی با من آن‌قدر صمیمی بود که عاقبت یک‌روز سر بقچه‌ی دلش را پیشم باز می‌کرد و حرف‌هاش را می‌زد. با این وجود گمانم همیشه برای خودش رازهایی داشت و حرف‌هایی نگفته داشت. بارها از او شنیده بودم: از اینکه خانواده‌اش چنین گرایش اعتقادی‌ای به آنگونه از عرفان و تصوف دارند راضی نیست. از این چیزها خوشش نمی‌آمد و بارها سر همین مسئله با پدر و مادرش جر و بحث کرده بود. خانواده‌اش دوست داشتند او هم به مسلک‌شان بگرود و این خیلی وقت‌ها جنید را می‌آزرد.
آن شب نخست در خانه‌ی پدری جنید بسیار خوش گذشت و هر روز و شب دیگری که با این خانواده‌ی خونگرم تا امروز گذرانده‌ام خوش بوده است. می‌دانستم محبت‌شان نسبت به من از سر شباهتم به پیرشان نبود بلکه این محبت در سرشت‌شان بود. پس از شام پدر جنید غلیان چاق کرد و وقتی می‌کشیدیم قصه‌های دلنشین و حیرت‌آوری برایم تعریف کرد از: کرامات بزرگان عرفان و جن‌ها و افعی‌های پشمالوی روستای زادگاه‌شان.
بعد با جنید رفتیم زیرزمین خانه‌شان که یک سوییت مجزا محسوب می‌شد که متعلق به جنید و زار و زندگیش بود. جنید آن زیرزمین را جنون‌آمیز، هنرمندانه، و زیبا آراسته بود. سوای مبل‌های چوبی، یک برش از کنده‌ی درخت و یک زین اسب برای نشستن آنجا بود. زیرزمین بو عود و سیگار می‌داد. گرامافون داشت و کلی صفحه‌ از بهترین موسیقی‌های دنیا، یک تلویزیون خوب، یک ویدئوی خوب، و خروارها فیلم و کتاب. با مکبث آشنا شدم. مکثت نام گربه‌ی جنید بود: یک گربه‌ی ایرانی. رفتار مکبث چیزی بود بین: سگ، یک شاهزاده‌ی قجری و یک آرتیست آوانگارد. انگار پا گذاشته بودم به بهشت.
فردای آن روز که بنا به تعارفات می‌خواستم زحمت را کم کنم جنید، پدر و مادرش اصرار کردند بمانم. اصرارهاشان چنان خالی از تعارف بود که گفتم: زیرشلواری لطفاً! و پنج روز آنجا ماندم. جز شب‌ها که برای شام و گپ زدن با پدر جنید می‌رفتیم طبقه‌ی بالا، باقی روز را در زیرزمین جنید می‌گذراندیم. گپ می‌زدیم. فیلم می‌دیدیم. کتاب می‌خواندیم. موسیقی گوش می‌کردیم و گاهی بعضی از بچه‌های دانشگاه که نمی‌شناختم پیش جنید می‌آمدند و می‌رفتند. به قول همان دیالوگ معروف آخر فیلم کازابلانکا: و این آغاز یک دوستی زیبا بود.

وقتی خانواده‌اش تصمیم گرفتند خانه‌ی به آن زیبایی را بکوبند و جاش آپارتمان بسازند جنید همانقدر ناراضی و عصبانی بود که از گرایشات عرفانی خانواده‌اش. مکبث و زار و زندگیش را برداشت و برد به خانه‌ای که با پس‌اندازش در خیابان خواجه عبدالله اجاره کرد. این شد که ارتباط من با خانواده‌اش کم شد و جز موارد معدود آنها را نمی‌دیدم. مکبث از خانه‌ی جدید خوشش نیامد و آنقدر تو خانه شاشید و رید که جنید با دلی پرخون ناچار شد بدهدش به یکی از دوستانش. از رفتن مکبث چنان غصه‌دار شد و آنقدر به جای خالی مکبث نگریست تا جای خالی مکبث به او نگریست. تصمیم گرفت جای خالی مکبث را با زن پر کند. ازدواج کرد. این روند را در خیلی از آدم‌ها – زن و مرد – دیده‌ام که: حیوان خانگی‌شان را رد می‌کنند و همسر اختیار می‌کنند یا از همسرشان جدا می‌شوند و حیوان خانگی اختیار می‌کنند.
جنید برای گذران امور، نه تنها سفارش‌های بیرون خانه از عکاسی خبری و مستند و صنعتی تا عکاسی ختنه‌سوران و نامزدی و عروسی را می‌پذیرفت بلکه بخشی از خانه‌ش را کرد آتلیه. همین بود خیلی وقت‌ها دختری زیبا را می‌دیدم که از میان خانه‌ی جنید می‌گذرد و از در خانه خارج می‌شود یا بلعکس. جنید با دخترهای زیبایی مراوده داشت. بیشترشان سودای مدل و مانکن شدن در سر داشتند و بعضی‌هاشان مدل و مانکن بودند. از همه‌ی دخترهایی که تو زندگیش آمدند و رفتند دوتاشان مد نظر من بودند. راجع به اولی گفتم: «اگه خواستی ازدواج کنی با همین ازدواج کن.» و راجع به دومی گفتم: «اگه خواستی ازدواج کنی با این یه دونه ازدواج نکن.» جنید با دومی ازدواج کرد و هنوز کار به مراسم عروسی نکشیده جدا شدند. پس از این بود که جنید هم مثل من، و البته مثل ماهیار، از ازدواج ترسید. هیچ‌کدام‌مان زن‌ستیز نبودیم. زن‌ها را دوست داشتیم اما می‌شد اسم‌مان را گذاشت: زن‌ترس!

با ماهیار رفتم سراغ جنید. وارد که شدم چای ریخت و آورد گذاشت جلوم. به عادت همیشگیم نیمی از لیوان را نوشیدم و سیگار آتش زدم. انگشت اشاره‌م را سوی جنید گرفتم. لبخند زدم.

گفتم: «تو خوب می‌دونستی کریشنا کی‌یه نه؟!»

نشست. پنجه‌هاش را در هم کرد و آرنج‌هاش را بر ران‌هاش گذاشت. کمی خم شد جلو. نگاه زمین کرد. سر بلند کرد. نگاهم کرد. لبخند زد. و به تایید سر تکان داد.

گفتم: «پس چرا هیچی نگفتی؟!»

شانه بالا انداخت.
شانه بالا انداختم. سر تکان دادم و پک به سیگار زدم.

گفت: «تو که می‌دونی من چه دل خونی ازینا و این مسخره‌بازی‌هاشون دارم.»

لبخند زدم و به تایید سر تکان دادم.

گفت: «آدمای خوبی‌ینا!» مکث کرد. ادامه داد: «شایدم نباشن، نمی‌دونم ... کل جریان مسخره‌س دیگه ... تو قرن بیست و یکم ... این مسخره‌بازی‌ها ... پیر، مرید، مراد ... می‌فهمی؟»
«خب این چه ربطی به من داشت! چرا به من هیچی نگفتی؟»
«نمی‌دونم ... بالاخره می‌گفتم خب...»
بلند شد ایستاد: «چای می‌خوری؟»
«آره.»
گفت: «فیلم ببینیم؟»
پرسیدم: «چی داری؟»

چشم‌هاش را باریک کرد. لبخند مرموزانه‌ای زد و نگاهم کرد. خیره ماندم بهش.

گفت: «عشق.»
چشم‌هام دریدند و گفتم: «عشقِ میشاییل هانکه؟!»

لبخند و نگاهش همان بود.

بلند شدم ایستادم: «یا ابلفضل!»

رفت چای بیاورد تا فیلم ببینیم. ماهیار حال کریشنا را پرسید.

گفتم: «حال کریشنا رو می‌خوای بدونی یا رزالین؟!»
گفت: «کریشنا.»
گفتم: «خوبه.»



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 2:13  توسط علی کرمی  | 

تمساح



مادر گفت شاید در تربیتم اشتباه کرده‌اند و شاید بهتر می‌بود هجده ساله که شدم از خانه بیرونم می‌انداختند تا رو پای خودم بایستم. گفتم مگر بد است حالا که یکی از بچه‌هات پیشت مانده و تنها نیستی؟

خندید و گفت: «تنها نیستم؟! ... تو که همیشه تو اتاق‌تی!»
گفتم: «گاهی که بیرون میام.»
«اگر به خاطر تنهایی‌یه، نگران نباش، من تنهایی رو دوست دارم، اصن دوست داشتم تنها باشم و گاهی تو با زن و بچه‌ت بیای بهم سر بزنی ... زندگی همینه.»

راست می‌گفت. تنهایی را دوست می‌داشت. خوب می‌توانست خودش را اداره کند. من تاثیری در آن زندگی، در آن خانه نداشتم. او بود که محور خانه بود. من نهایتا یکی از وسایل خانه محسوب می‌شدم، یکی از وسایل زندگیش. مثل حیوانی خانگی، حالا صاحبم حس می‌کرد در تربیت این حیوان خانگی کوتاهی کرده و این حیوان را طوری بار آورده که جفت گرفتن و قلمرو داشتن را یاد نگرفته است. خوب پیدا بود در فکر جبران است.

گفتم: «دستکم آشیل در این زمینه از من موفق‌تر عمل کرده.»
گفت: «اونم یه جور دیگه دیوونه‌س ... خونه داره؟ زن داره؟ بچه داره؟ ... نه ... غیبش می‌زنه، معلوم نیست کجا می‌ره و چی‌کار می‌کنه، با کی‌یا می‌گرده، بعدشم پیداش می‌شه، یه مدت هست، می‌خوابه، پا می‌شه، با دستگاهاش بازی می‌کنه و یه روز دوباره غیب می‌شه ... یک هفته‌س دارم به گوشیش زنگ می‌زنم و جواب نداده.»

هرکدام‌مان یک‌جور کم داشتیم: من، آشیل، پدرم، و البته خود مادرم. اصلا مگر می‌شود بی جنون زندگی کرد. زندگی بی اندکی چاشنی دیوانگی چیز غیر قابل تحملی می‌شود. ما، هر چهارمان، آدم‌های تنهایی بودیم. پدر میان کتاب‌ها خودش را مدفون می‌کرد و ساعت‌ها از اتاقش بیرون نمی‌آمد. این را من بیش از آشیل از او به ارث برده‌ام. مادر ساعت‌ها تلویزیون نگاه می‌کرد، بازی می‌کرد، و کتاب می‌خواند. بازی کردن را آشیل از او به ارث برده است. (من هم کمی.) من سفر کردن را چندان دوست ندارم مثل پدر – و حتی مادر - اما نمی‌دانم آشیل این میل مفرط به سفر کردن را از کی به ارث برده. آیا آنها - پدر و مادرم - در این که ما اینگونه بشویم سهمی داشته‌اند؟ آیا اینها موروثی‌اند؟ یا هزار و یک چیز در ما آمیخته‌اند تا این شده‌ایم که امروز هستیم؟

گفتم: «من که از وضعیت موجود خیلی هم راضی‌یم.»
مادر گفت: «یه فکر اساسی به حالت می‌کنم.»

باز چه در سر داشت نمی‌دانستم. به اتاقم رفتم و جلو دستگاه نشستم. می‌خواستم سری به فیسبوک بزنم اما اینترنت بسیار کند بود. هرچه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم صفحه‌ای باز کنم. خشمگین شده بودم. خشم را نگاه کردم که داغ و سرخ از ته وجودم می‌جوشد و از سینه به بالای تنم را تا فرق سر فرامی‌گیرد. نگاه مانیتور کردم. آیا این چیزی بود که باید می‌پذیرفتمش؟ برای باز کردن یک صفحه‌ی اینترنتی باید اینهمه صبور بود؟ چه می‌شد کرد؟
زنگ زدم به شرکت وایمکس ایرانسل. گفتند مشکلی نیست. گفتم پس اینکه یک صفحه هم در اینترنت باز نمی‌شود مشکل محسوب نمی‌شود؟ گفتند پیگیری خواهند کرد. تشکر کردم. قطع کردم. و متوجه شدم گوشی تلفن همراهم نیز آنتن ندارد. چه خبر بود باز؟ تمام راه‌های ارتباطیم با جهان بیرون قطع شده بودند. تلفن ثابت خانه را برداشتم و به شرکت ایرانسل زنگ زدم و گزارش دادم گوشیم آنتن ندارد. گفتند پیگیری خواهند کرد. تشکر کردم. قطع کردم.
مودم دستگاه را به توصیه‌ی مشاور وایمکس خاموش کردم. ده دقیقه به ساعت کامپیوتر خیره ماندم. سپس مودم را روشن کردم. چند دقیقه‌ای هم خیره ماندم به مودم تا آنتنش پر بشود. شد. حالا نوبت فیلترشکن بود. نمی‌دانم چندبار اما شاید نزدیک پنجاه بار فیلترشکن را روشن و خاموش کردم و وصل نشد. خشم در وجودم می‌جوشید. نگاه خشمم می‌کردم. خودش را به دیوارهای سیمانی تنم می‌کوبید. عربده می‌کشید. به خشم گفتم اینطور فایده ندارد، چیزی اگر به ذهنت می‌رسد پیشنهاد بده تا انجام بدهیم و این مشکل را رفع کنیم، اگرنه، اینهمه خودت را به در و دیوار تنم نکوب، هم خودت را آزار می‌دهی هم مرا. خشمم آرام نشست، جایی تاریک، نزدیک قلبم. چارزانو نشست و چشم‌هاش را بست و لبخند زد. معلوم بود پیشنهادی ندارد. یکهو فیلترشکن وصل شد. من هم همراه خشمم لبخند زدم. یک گام پیش رفته بودیم. اما نه، فیسبوک باز نمی‌شد. خشمم چشم گشود. چشم درید. اشاره کردم آرام باشد. پیشنهاد دادم با هم خیره بمانیم به مانیتور. آنقدر تا این صفحه باز شود. قبول کرد. یک ساعت و نیم طول کشید تا توانستم فیسبوک را نگاهی بیاندازم، یکی دوتا پیام را پاسخ بدهم، یکی دوتا نظر و مطلب را بخوانم، و یک جمله بنویسم:

آموزش رایگان و همگانی مراقبه با اینترنت کند ایران

اینترنت آنچنان کند شده بود که نتوانستم جمله را روی صفحه‌ام بفرستم. من و خشمم نفسی عمیق کشیدیم و صفحه‌ را بستیم. بهتر بود بی‌خیالش بشوم و فکر کار دیگری باشم. به ذهنم رسید به ماهیار زنگ بزنم. گوشیم هنوز آنتن نداشت. با تلفن خانه شماره‌ش را گرفتم. بنا شد بیاید پی‌ام برویم پیش جنید. می‌دانستم وقتی برسد دم در خانه به عادت همیشگیش تک زنگ می‌زند رو گوشیم. گفتم این کار را نکند، آنتن ندارم، یا هم بکشد از ماشین پیاده شود و زنگ در خانه را بزند یا زنگ بزند رو تلفن خانه.

سوار ماشین ماهیار که شدم و از محله که بیرون می‌زدیم نگاه ساختمان‌ها، برج‌ها و پروژه‌های بزرگ تجاری می‌کردم. آنهمه ساخت و ساز، غروب آخر تابستان را غبارآلود کرده بودند. شاید کندی اینترنت یا رفتن آنتن گوشی به خاطر همان‌ها بود. شاید این پروژه‌ها برق زیادی مصرف می‌کردند یا دستگاه‌هایی داشتند که امواجی تولید می‌کردند که رو آنتن اینترنت و تلفن تاثیر می‌گذاشتند. با خودم فکر کردم ما میان اقیانوس امواج شناور شده‌ایم، امواج رادیو و رادار و ماهواره و پارازیت و تلفن و اینترنت و... شاید همان موقع که داشتم به اینها فکر می‌کردم، داشتم از میان اطلاعات مخابره شده‌ی یک گپ عاشقانه‌ی اینترنتی می‌گذشتم. دختر به پسر تو فیسبوک پیام داده بود: «دوستت دارم.» و من داشتم از میان همین جمله، کلماتش، حروفش می‌گذشتم پیش از آنکه پسر جمله را ببیند. ممکن بود!

تو اتوبان همت که پیچیدیم، ماهیار صدای پخش‌صوت ماشین را کم کرد. محو ترانه بودم. این کارش رفت رو اعصابم.

پرسید: «چه خبر؟»
گفتم: «هیچی.»

 و سکوت کردم. خشمم داشت چپ چپ ماهیار را نگاه می‌کرد، خودم روبرو را نگاه می‌کردم. خشمم دستش را برد سوی پخش‌صوت، ترانه را زد از اول، و صدای پخش صوت را بلند کرد. بدجنس شده بودم. ماهیار بی‌موقع ترانه را کم کرده بود. خیلی وقت‌ها کارهاش بی‌موقع بودند. می‌دانستم دردش چیست. می‌دانستم منظورش از این که پرسیده بود «چه خبر؟» چه بود. چیزی را از تو جمله‌اش حذف کرده بود. این هم خشمگین و بدجنسم کرده بود. پرسش اصلیش این بود: «چه خبر"از آن دختر موقرمز که عکسش را نشان‌مان دادی؟"» چرا نباید پرسشش را همانطور که می‌بود می‌پرسید؟ چرا باید بی‌موقع، میان آن ترانه پرسشش را می‌پرسید؟ ماه‌ها بود نتوانسته‌ بودم از موسیقی لذت ببرم. چندگاهی بود که باز می‌توانستم نغمه‌ها را بشنوم و تُم تُم طبل‌ها و کوبه‌ای‌ها تنم را بتکانند. ماهیار چندبار دیگر تا خانه‌ی جنید صدای پخش‌صوت را کم کرد و چیزهایی پرسید که معنی همه‌شان همان پرسشی بود که نمی‌پرسید. و هر چندبار دیگر همان پاسخ‌های بی‌ربط بدجنسانه را دادم و صدای پخش‌صوت ماشین را بالا بردم.

وارد خانه‌ی جنید که شدیم او هم داشت موسیقی گوش می‌کرد. ما نسل موسیقی و فیلم بودیم و پدران‌مان نسل شعر بودند. صدای پخش‌صوتش را تا آنجا که می‌شد بالا برده بود. نگران اعتراض همسایه‌ها نبود. هیچ‌وقت هم پیش نیامده بود کسی اعتراض کند. او هم مراعات می‌کرد و حواسش بود کی سر و صدا راه بیاندازد. ترانه را از اول گذاشت و شروع کرد رقصیدن. ماهیار هم در حالیکه برای خودش و من چای می‌ریخت و می‌آورد همراهیش می‌کرد. نشستم نگاه‌شان کردم. خانه‌ی جنید دو سالن بزرگ بود که با یک دیوار و در از هم جدا می‌شد. یک آشپزخانه و حمام و دستشویی هم داشت. یکی از سالن‌ها آتلیه‌ی عکاسیش بود که محل کارش بود. از آدم‌ها – بیشتر زن‌ها و دخترها – عکس می‌گرفت. گاهی پیش می‌آمد آنجا که بودیم مشتری برایش می‌آمد و جنید می‌رفت عکس می‌گرفت. زن‌ها و دخترهای کج و معوج می‌آمدند و از او می‌خواستند عکس‌های خوبی ازشان بگیرد. جنید هم بهشان ژست‌های مانکن‌ها را می‌داد و ازشان عکس می‌گرفت. بعد تو فوتوشاپ تبدیل‌شان می‌کرد به آنچه می‌خواستند باشند و نبودند. نه که هر زنی عکس می‌خواست نازیبا بود بلکه زن‌هایی هم بودند که عکس‌ خام‌شان در نظرم زیباتر می‌آمد نسبت به وقتی که از فیلتر فوتوشاپ می‌گذشتند. تو مدتی که آن خانه یا آتلیه را در یکی از کوچه‌های خیابان خواجه عبدالله، نزدیک پل سیدخندان اجاره کرده بود اتفاق‌های عجیبی هم برایش پیش آمده بود. یک‌بار مردی میانسال نزدش آمده و خواسته بود تا از زنش – زنی که همراهش بوده – عکس‌های برهنه بگیرد. جنید از طرف ترسیده بود و دست به سرش کرده بود. یک‌بار هم وقتی از یک مرد به ظاهر خوش‌پوش و خوش‌سیما و فرهیخته عکس گرفته بود، فرداش تو روزنامه عکس طرف را دیده بود و اخبار گفته بودند که یارو بیمار روانی خطرناکی بوده که مرتکب قتل‌هایی زنجیره‌ای وحشتناکی شده بوده است. تا یکی دوماه بعد از این ماجرا جنید نگران بود هر آینه پلیس تو خانه‌اش بریزد برای بازجویی، این بود که حواسش را جمع کرده بود و هر چیز خلاف عرفی را از خانه بیرون برده بود. (و اتفاق‌هایی از این دست.)
آن روز وقتی با جنید راجع به چیزهای جدیدی که از کریشنا دستگیرم شده بود حرف می‌زدم گوش‌های ماهیار تیز شده بودند. به اندازه‌ی کافی تو راه بدجنسی کرده بودم. برای همین بود که بدجنسی را کنار گذاشتم و چیزهایی را هم که ماهیار دوست داشت بشنود گفتم. با جنید و ماهیار راجع به درازها گفتم. گفتم دوباره سر و کله‌شان پیدا شده. جنید کمی نگران شد و گفت بهتر است مواظب باشم. کاری از دستم نمی‌آمد جز اینکه گاهی شاهد آمدن و رفتن و سرک کشیدن‌شان تو زندگیم باشم. حس می‌کردم اگر باهاشان برخورد کنم جری‌ترشان می‌کنم و معلوم نیست چه رفتاری نشان خواهند داد.
تلفن جنید زنگ خورد و گفت ناچار است حدود نیم ساعت بیرون برود. سپرد اگر مشتری آمد بگوییم منتظر باشد و از او پذیرایی کنیم تا بازگردد. بنا بود همان ساعت سر و کله‌ی مشتریش پیدا شود. دیر هم کرده بود ولی جنید بایست از خانه بیرون می‌زد. عادت نداشت چیزها را به درستی توضیح دهد. جنید آدم توداری بود. من هم بیشتر وقت‌ها چیزی نمی‌پرسیدم. همین بود که نفهمیدم چه کسی با او تماس گرفته بود و کجا بایست می‌رفت. وقتی رفت ماهیار نشست پشت کامپیوتر جنید و رفت تو اینترنت. من رفتم سراغ کتابخانه‌ش. کتاب‌هاش را تا آن روز هزاربار نگاه کرده بودم اما خب نگاه می‌کردم ببینم آیا کتاب جدیدی به کتابخانه‌ش اضافه شده یا نه. یکی را بیرون می‌کشیدم. چند صفحه‌ای می‌خواندم و سر جاش می‌گذاشتم. نمی‌دانم چه کرمی بود که دوست داشتم کتاب از دیگران قرض بگیرم. خودم اگر کتابی را می‌خریدم دیرتر سراغش می‌رفتم و پشت هم از دیگران کتاب قرض می‌کردم و می‌خواندم. کتاب‌هایی را که قرض می‌گرفتم زودتر و با ولع بیشتری می‌خواندم. شاید بیشتر کتاب‌هایی را که تا امروز خوانده‌ام کتاب‌های قرضی بوده باشند. ممکن است این عادت عجیبم مربوط به همان دوران کودکی و نوجوانی باشد. خودم کتاب‌های زیادی نداشتم اما می‌دانستم پدرم بیشتر کتاب‌های دنیا را دارد. کم پیش می‌آمد از او کتابی بخواهم و نداشته باشد. شاید همین بود که حس می‌کردم باید کتاب‌هایی را که می‌خواهم بخوانم قرض بگیرم همانطور که از پدرم یا کتابخانه‌ی پارک صبا قرض می‌گرفتم.
زنگ در خانه‌ی جنید را زدند. خودم را زدم به نشنیدن. ماهیار پا شد در را باز کرد. سرم تو کتاب بود. متوجه بودم که صدایی از ماهیار در نیامده. قاعده این بود که یا مشتری جنید آمده بود و می‌بایست به او سلام می‌کرد یا خود جنید که نمی‌شد وارد خانه شده باشد و بی‌صدا ایستاده باشد یک گوشه. برگشتم. چیزی که دیدم برق از کله‌ام پراند و روشن کرد چرا ماهیار سکوت کرده بود. نفسم بند آمد. دلم ریخت. یعنی این همان مشتری جنید بود؟ ماهیار با نگاهی پرسان نگاهم می‌کرد. نگاه از نگاه ماهیار دزدیدم چون پاسخی نداشتم به نگاهش بدهم. خودم هم به اندازه‌ی ماهیار گیج شده بودم.
مشتری جنید ظاهراً که یک انسان بود، یک دختر، اما به اندازه‌ای ترسناک که چندین ثانیه طول کشید تا توانستم با دست به مبل اشاره کنم و نامفهوم و زیرلب بگویم بنشیند. صدای پاشنه‌های کفش پاشنه بلند دختر تو اتاق پیچید و – تق تق تق – رفت نشست رو مبل و پا رو پا انداخت. خودش هم می‌دانست ترسناک است. حتی فکر کنم با ترسناک بودنش کنار نیامده بود انگار آن چنان ترسناک بودن اعتماد به نفسش را کم کرده بود. چشم‌هایی زرد و فسفری داشت که مردمکش مثل مردمک تمساح دوکی شکل بود. پوست صورت و تنش دو پرده از سیاه کم‌رنگ‌تر بود. جاجای پوست صورتش فلس‌هایی داشت مثل مار و تمساح. وقتی مانتو مشکی رنگش را از تن درآورد و کنارش رو مبل انداخت دیدم جاهایی رو بازو سینه‌ش هم فلس دارد. سرخی لب‌هاش به خون گاوی می‌مانست که بر آسفالت خیس خیابان ریخته شده باشد. موهاش بسیار صاف، سیاه و براق بودند و دو سوی صورتش پایین ریخته بودند تا رو سینه. ناخن‌های دست‌هاش دراز و همرنگ چشم‌هاش بودند با طرح‌هایی غریب و نافهمیدنی. لباس چسبان چرم تن داشت و یک چکمه‌ی سیاه چرم که تا رانش بالا آمده بود. طرح فلس رو لباس و چکمه‌های چرمش هم بود. به هر حال هر گونه‌ حیوانی که بود باید چیزی تعارفش می‌کردم اما می‌ترسیدم صداش را بشنوم. چنین ظاهری چطور صدایی می‌توانست داشته باشد؟

پرسیدم: «چای میل دارین.»
لبخند زد و گفت: «ممنون می‌شم.»

صدای دختر شبیه آدمیزاد بود خلاف ظاهر ترسناکش. حتی صداش زیبا هم بود، دلنشین مثل صدای یک زن. کمی از فشار خونم کم شد. ماهیار دوید به آشپزخانه. هنوز جرات نکرده بودم نگاه ماهیار کنم. ماهیار از تو آشپزخانه صدام کرد. رفتم و گفت نمی‌تواند نزدیک آن موجود ترسناک تو پذیرایی خانه بشود. می‌لرزید. گفتم نترسد، یارو آدم است. خواهش کرد چای را من ببرم. چایِ ماده تمساح را که جلوش گذاشتم تشکر کرد. نوشید و سیگار آتش زد. سیگار و گوشی همراهش گران‌قیمت بودند. زیرسیگاری فلزی را جلوش گذاشتم.
کلید تو در خانه چرخید و جنید وارد شد. سعی کردم رفتارم عادی باشد اما تا توانستم پرسش توی نگاهم را پرت کردم سوی چشم‌های جنید. نگاه دختر که کرد عذر خواست ازینکه کار مهمی برایش پیش آمده و مجبور شده بیرون بزند. دختر بلند شد و با جنید به آتلیه‌ رفتند. برق و صدای فلاش که مثل ترکیدن خفیف چیزی بود از لای درز در آتلیه شنیده و دیده می‌شد. جنید شاتر به شاتر عکس می‌گرفت. من و ماهیار چیزی نمی‌گفتیم. من سیگار می‌کشیدم و ماهیار باز مشغول اینترنت بود. گاهی رو برمی‌گرداندم سوی آتلیه که از لای درز درش نور آنی فلاش دیده می‌شد. نگران بودم غرشی بشنوم و سپس عربده‌ی دلخراش جنید را و کمی بعدتر خون از زیر در آتلیه راه بگیرد بر سنگ‌فرش کف خانه‌ی جنید و بیرون بسُرد. اگر دختر موجود خطرناک و وحشی‌ای بود باید چه می‌کردم؟ اگر یکهو پس از کشتن و دراندن جنید از آتلیه بیرون می‌پرید و سوی من حمله می‌کرد تا بدرد یا بخوردم باید می‌دویدم سوی در و از خانه بیرون می‌زدم. نمی‌دانم ماهیار چه می‌کرد. شاید خودش را از پنجره می‌انداخت تو تراس خانه و از آنجا به حیاط و سپس به خیابان پشتی. اما اگر نمی‌رسیدم در خانه را باز کنم باید می‌دویدم تو آشپزخانه و یک کارد بزرگ برمی‌داشتم و اگر دختر سویم حمله می‌آورد می‌کشتمش. آیا می‌توانستم پس از این قتل به پلیس ثابت کنم چنین چیزی اتفاق افتاده است؟ البته که می‌توانستم. پلیس آثار چنگ و دندان دختر را بر تن و صورت دریده‌ی جنید می‌دید. و چشم‌های ترسناک و فلس‌های دختر را می‌دید و به من حق می‌داد که از خودم دفاع کرده‌ام و این حیوان درنده را به قتل رسانده‌ام. ولی ممکن بود مدتی تا روشن شدن پرونده بازداشت بشوم. چه دردسری! باید تو بازداشتگاه تاکید می‌کردم قرص‌های ضد افسردگیم را بهم بدهند. امیدوار بودم در بازداشتگاه کتاب و سیگار و چای هم در اختیارم بگذارند. اگر این‌ها را بهم نمی‌دادند خیلی بد می‌شد. هم مورد حمله‌ی چنین موجود وحشی‌ای قرار گرفته بودم و هم کلی عذاب می‌کشیدم تا ثابت کنم قتلی که مرتکب شده‌ام برای دفاع از خود بوده است. نکند تو دادگاه می‌گفتند مرتکب قتل غیر عمد شده‌ام و باید فلان مدت تو زندان آب خنک بخورم؟!‍
درِ آتلیه باز شد و تمساح و جنید بیرون آمدند. تمساح خداحافظی مودبانه‌ای کرد، تشکر کرد، خندید و رفت.

به جنید گفتم: «این دیگه چی بود؟!»
گفت: «مدله ... دوبی ... واسه یه مجله‌ی فشن ... واسه یه جور کیف.»

پشت سر جنید رفتم به آتلیه‌ش. کیف‌ها را نشانم داد، کیف‌هایی با طرح چرم تمساح.

پرسیدم: «واقعا پوست تمساحه؟»
گفت: «نه بابا.»
ماهیار از تو سالن عربده کشید: «مرده‌شور این سرعت اینترنتو ببرن، یه صفحه‌ئم نمی‌تونم باز کنم!»



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 0:26  توسط علی کرمی  | 

کریشنا



پس از مدتی گپ زدن – تو فیسبوک - دریافتم من و کریشنا شباهت‌های بسیار داریم و البته تفاوت‌های بسیار اما در تفاوت‌هامان هم شباهت‌هایی بود. یکی از شباهت‌های من و کریشنا این بود که: در زندگی هردومان اتفاق‌های عجیب بسیاری افتاده بود، اتفاق‌های عجیبِ عادی، اتفاق‌های عجیبِ غیرعادی و اتفاق‌های عجیبِ باورنکردنی و حیرت‌انگیز، و البته اتفاق‌های عادی. شاید شمار اتفاق‌هایی که برای من پیش آمده بود از او بیشتر بود که جای تعجب نبود، من 16 سال از او مسن‌تر بودم. می‌شد گفت همان آشنایی‌مان یکی از عجیب‌ترین اتفاق‌های زندگی هردومان محسوب می‌شد. اینکه تصمیم بگیرم صفحه‌ی آدم‌های فیسبوک را از سر بی‌حوصلگی بکاوم و آن‌قدر این کار را ادامه بدهم تا سر از صفحه‌ی یک آدم اهل کشوری کوچک و بی نام و نشان در اروپای شرقی دربیاورم، و متوجه شباهت بی حد و حصرم با این آدم بشوم، الحق اتفاق غریبی بود.

شموعیل شینوفسکی (یا اسماعیل عبدالله) پدربزرگ کریشنا، او را «کریشنا» نام گذارده بود: کریشنا شینوفسکی، نه ازین رو که ارادتی به این خدای هندی داشته بلکه چند سال پیش‌تر از به دنیا آمدن کریشنا، شموعیل در سخنرانی فیلسوف و عارف هندی، «جیدو کریشنامورتی» شرکت کرده بوده و سخت مجذوب سادگی این مرد شده بوده و حرف‌هایش به دلش نشسته بوده‌اند. همین می‌شود که پس از آن سخنرانی، بیشتر کتاب‌های کریشنامورتی را می‌خواند و وقتی اولین نوه‌اش به دنیا می‌آید او را کریشنا می‌نامد. البته این خودش نوعی خطا بوده شاید زیرا که شموعیل می‌پندارد نام کوچک کریشنامورتی، کریشنا است و این خطا گردن ناشری‌ست که کتاب‌های کریشنامورتی را در بولگارستان چاپ کرده بوده و روی جلد کتاب‌ها به جای اینکه نوشته شده باشد «جیدو کریشنامورتی» نوشته شده بوده «کریشنا مورتی». مشابه همین خطا در پوستر سخنرانی کریشنامورتی تکرار شده بوده اما کریشنامورتی از آن آدم‌های در قید و بند نام نبوده و این خطا را نادیده می‌گیرد. شاید این هم یکی از شباهت‌های من و کریشنا است چرا که پدر من هم وقتی به دنیا می‌آیم مشغول خواندن ایلیاد و اودیسه‌ی هومر بوده و به همین خاطر نام مرا می‌گذارد: اولیس. «کریشنا» خدایی از خدایان شرقی، و «اولیس» فرزند خدایی از خدایان غربی‌ست. من در ایران، تهران، شرق دنیا زندگی می‌کنم و نامم اولیس است. او در بولگارستان، پورتاتو، غرب دنیا زندگی می‌کند و نامش کریشناست و هردو متولد 21 مارس هستیم. خب اینها عجیب است. اینکه من و کریشنا مثل برادرانی دوقلو به هم شبیهیم عجیب است.

او: کریشنا پسرِ کوروش پسرِ شموعیل (اسماعیل) پسرِ عبدالله عالم بالله در ساعت 7 بعد از ظهر 21 مارس 1993 در شهر کوچک پورتاتوی بولگارستان زاده شد. من، اولیس پسرِ ابراهیم پسرِ الله‌داد پسرِ عزیزالله در ساعت 7 بعد از ظهر 21 مارس 1977 در شهر کوچک کرمانشاه ایران درست وقتی که مادرم می‌خواسته سریال «ایتالیا ایتالیا» را ببیند تصمیم به دنیا آمدن می‌گیرم و تصمیمم را عملی می‌کنم و مادرم یک قسمت از آن سریال را از دست می‌دهد و سال‌ها بعد آن قسمت از دست رفته را در نسخه‌ی ویدئویی این سریال می‌بیند.

دورترین خاطره‌ای که در ذهن کریشنا ثبت شده صحنه‌ای‌ست که: پدربزرگش – شموعیل - را می‌بیند که با انگشت اشاره‌اش تنِ لامپِ خاموشِ آویزان از سقف آشپزخانه را لمس می‌کند و لامپ روشن می‌شود. سپس شموعیل او را که روی میز آشپزخانه نشسته بوده و خنده‌هایش حباب‌های بزاق دهانش را می‌ترکانده به آغوش می‌کشد و تکان تکان می‌دهد. کریشنا هنوز با به یاد آوردن تصویر آن لامپ که با اشاره‌ی سرانگشت شموعیل روشن می‌شود احساس گرما و آرامش می‌کند.
بسیار پیش می‌آمده که کوروش و سارا، پدر و مادر کریشنا او را نزد شموعیل بگذارند تا بتوانند به کارهاشان رسیدگی کنند. مهمان‌های گهگاه شموعیل، و شموعیل، عاشقانه کریشنا این بچه‌ی شیرین با طالع درخشان را دوست می‌داشته‌اند و حضورش و بازی‌هاش برای آنها سرگرم کننده بوده است. این مهمان‌های گهگاهِ خانه‌ی شموعیل که گفتم، در واقع از مریدهای او بوده‌اند، مردمانی در جستجوی حقیقت، مردمانی سرگردان و سالک. کریشنا بسیاری از آنها را به یاد می‌آورد. خصوصاً رزالین آن دخترِ موسرخِ سفیدرو را که شبی به خانه‌ی شموعیل رسید، از حقیقت پرسید و فردای آن شب - صبح زود - خنده‌ای کرد و از آنجا رفت. در آن زمان کریشنا چهارده ساله بوده و رزالین هجده ساله.

کریشنا عشق و شکست عشقی را اول‌بار با النا تجربه می‌کند. روزی که رابطه‌ی او و النا به آخر می‌رسد باران می‌باریده: رگبار. کریشنا سوار اتوموبیلِ «لادا»ی کرم‌رنگ کهنه‌شان می‌شود. استارت می‌زند. برف‌پاک‌کن را روشن می‌کند. پخش صوت ماشین را روشن می‌کند و «ویسکی این د جار» را گوش می‌کند و تا کافه‌ی دانیال می‌راند. آن روز پیش از آنکه کریشنا از خانه بیرون بزند به فیسبوک سر می‌زند و می‌بیند النا گزینه‌ی پیوند دوستی‌اش با او را برداشته است. از النا پیامکی می‌رسد که در آن خلاصه نوشته شده بوده برای آخرین دیدار در کافه‌ی دانیال منتظر اوست. این سردی ناگهانی در رابطه‌شان چنان یک‌باره رخ داده بوده که کریشنا نمی‌توانسته به علت آن پی ببرد و هرچه از النا علت این سردی را جویا می‌شود جواب واضحی نمی‌گیرد.
وقتی کریشنا وارد کافه‌ی دانیال می‌شود، زنگوله‌های آویخته‌ی بالای درِ کافه، محتاطانه نغمه‌هایی جدا از هم می‌پراکنند، طوری که آن نت‌های پراکنده‌ی آرام، در سکوت صبحگاهی کافه حل می‌شوند. النا خیره به رگبار پشت پنجره‌ی کافه نشسته بوده. دانیال با سر به کریشنا سلام می‌کند. کریشنا روبروی النا می‌نشیند. بی‌صدا و با اشاره به دانیال می‌فهماند یک لیوان چای برایش ببرد. النا جرعه‌ای از لیوان ویسکی پر از یخش می‌نوشد و سیگار آتش می‌زند. کریشنا می‌پرسد جریان چیست؟ مشکل چیست؟ می‌گوید نمی‌فهمد چه بین‌شان پیش آمده؟ که النا می‌ایستد، با موهای زیتونی رنگِ خیس از باران، با بارانی خاکستری، و ساق‌های سفید و برهنه، و نیم‌بوت قهوه‌ای و کهنه. النا سیگارش را در زیرسیگاری روی میز کافه می‌چلاند. کریشنا صدای گام‌های النا به سوی در کافه را می‌شنود، صدای زنگوله‌های بالای در، و بسته شدن در کافه. پس از آنکه دانیال اینها را می‌بیند و نگاه از نگاه کریشنا می‌دزدد، کریشنا بی‌خداحافظی از کافه بیرون می‌زند. لادای کهنه‌ی کرم‌رنگ را روشن می‌کند. برف‌پاک‌کن را روشن می‌کند. پخش صوت را روشن می‌کند و نوای مرموز نی‌ای را می‌شنود. نی، نغمه‌ای کُند و کشدار و خلسه‌آور می‌نوازد. لادای کرم‌رنگ کهنه هنوز چندان زیر رگبار خیابان پیش نرفته که ترمز می‌کند و می‌ایستد. ده متر جلوتر از لادای کهنه‌ی کرم‌رنگ، النا میان خیابان و زیر رگبار، خیره به آسفالت خیس، با چیزی سیاه در دست راست، با موهای خیس ریخته دور صورتش ایستاده بوده. النا آرام و هماهنگ با آوای کشدار نی سر بلند می‌کند و دستش را بالا می‌آورد و با آن اسلحه‌ی سیاه تو دستش شلیک می‌کند. شیشه‌ی جلو ماشین می‌ترکد. کریشنا می‌گذارد دنده عقب و پایش را بر گاز ماشین می‌کوبد. النا سوی ماشین می‌دود و پشت هم، بی‌اینکه گلوله‌های پی در پی اسلحه‌اش پایان بگیرند شلیک می‌کند. کریشنا تمام پورتاتو و جاده‌های بیرون پورتاتو را دنده عقب می‌راند و از النا و شلیک‌های مرگبارش می‌گریزد تا عاقبت النا را جا می‌گذارد و خودش را و لادای کهنه‌ی کرم‌رنگ را پشت به ساحل دریای سیاه بازمی‌یابد. پیاده می‌شود. بر شن‌های غروب ساحل دریای سیاه می‌نشیند و سیگار آتش می‌زند. ماهیگیر آفتاب‌سوخته، با موهای وز و جوگندمی و دندان های زرد سویش می‌آید. بالا سر کریشنا می‌ایستد. از او می‌پرسد آیا مسافر است؟ کریشنا نگاه ماهیگیر می‌کند. سر تکان می‌دهد و سوار قایق ماهیگیر می‌شود و شب را تا صبح در سکوت تا آن سوی دریای سیاه می‌پیمایند. صبح کماکان ابری روز بعد، کریشنا از قایق پیاده می‌شود اما پیش از آنکه بخواهد دست به جیب بشود و پولی به ماهیگیر بپردازد او رفته است.
به جنگل ساکت کنار ساحل قدم می‌گذارد. جنگلی که نه پرنده‌ای در آن می‌خوانده، نه باد میان برگ‌هاش خش خش می‌کرده است. از آن می‌گذرد. آن‌سوی جنگل به دشتی سراشیب و سبز می‌رسد که در فرودست آن شهرستانی کوچک دیده می‌شود: کایزریتا. دشت را سرازیر می‌شود و تا شهر می‌رود.
کایزریتا در آن صبح ابری جای دلپذیری به نظر می‌آمده است. شهری کوچک – حتی کوچک‌تر از پورتاتو – با خیابان‌هایی عریض - بعضی آسفالت، بعضی خاکی – و خانه‌های کوچک کنار هم با دیوارهایی سیمانی و کوتاه. وارد اولین خیابان شهر که می‌شود متوجه نگاه آن زن می‌شود. زن داشته بر ایوان کوچک خانه‌ی کوچکش لباس‌های تازه شسته را بر بند می‌آویخته. کریشنا را می‌بیند که از کوچه می‌گذرد. مات کریشنا می‌ماند. کریشنا تو کوچه‌های گشاد کایزریتا پرسه می‌زده که باز متوجه چنین نگاه‌هایی از بعضی مردم شهر می‌شود: پیرمردی که بر صندلی جلو خانه‌اش نشسته بوده جلو پای کریشنا می‌ایستد و تعظیم می‌کند، رهگذرانی که با گذشتن کریشنا از کنارشان ناگاه برجا خشک می‌شده‌اند و سر می‌گردانده‌اند، مغازه‌داری که با دیدن کریشنا از رو صندلی بلند می‌شده و...
کریشنا – متعجب از رفتار عجیب مردم کایزریتا - دنبال مغازه‌ای می‌گردد تا نوشیدنی‌ بخرد و کام خشک و تلخش را تر و شیرین کند. اینجا همان‌جاست که وارد یک سوپرمارکت می‌شود و علیِ سوپرمارکت‌دار کریشنا را بازمی‌شناسد. سوپرمارکت اصلا به شهر نمی‌آمده است. بسیار بزرگ و به روز بوده. حتی کاسبی نیز به شکل و شمایل علی سوپرمارکت‌دار نمی‌آمده. کریشنا می‌گفت بیشتر به علی می‌آمد نوازنده باشد تا کاسب: مردی میانسال، خوش‌چهره، درشت و کمی فربه، با عینک پنسی گرد و سر و موی تراشیده.
علی به او می‌گوید آنها سال‌ها منتظر او بوده‌اند. او و تمام مردم کایزریتا و تمام مریدان شموعیل در تمام دنیا منتظر کریشنا نوه‌ی شموعیل، نتیجه‌ی عبدالله عالم بالله بوده‌اند. آنها کریشنا را جانشین معنوی شموعیل می‌دانستند. البته آنها شموعیل را به نام اسماعیل یا اسماعیل عبدالله می‌شناختند. آنطور که کریشنا می‌گفت علی نه تنها عکس کریشنا را در سنین مختلف دیده بوده است بلکه از شباهت کریشنا با پدربزرگش به راحتی او را بازشناخته بوده. شاید رفتار عجیب مردم شهر هم ازین رو بوده است. بیشتر آنها عکس شموعیل و پدرش را به دیوار خانه‌هاشان داشته‌اند. برای همین بوده به محض دیدن کریشنا او را شناخته‌اند. و این یعنی من هم شبیه پدربزرگ کریشنا بودم. پدربزرگش همان پیرمردی بود که تو عکس‌های فیسبوک کریشنا دیده بودم. شباهتم با او را زیاد درک نمی‌کردم. شاید می‌بایست عکس‌های جوانی شموعیل را می‌دیدم. کریشنا گفت چند عکس از او را اسکن خواهد کرد و برایم خواهد فرستاد. علی به کریشنا می‌گوید مردم کایزریتا – مریدان شموعیل – بارها از او خواسته بوده‌اند تا کریشنا را به کایزریتا ببرد اما شموعیل (اسماعیل عبدالله) به آنها می‌گوید کریشنا باید یک روز با پای خودش و میل شخصی خودش به کایزریتا برود.

علیِ سوپرمارکت‌دار کریشنا را به خانه‌ی کوچکی در طبقه‌ی بالای سوپرمارکتش می‌برد و می‌گوید تا هروقت بخواهد می‌تواند آنجا یا در خانه‌ی هرکدام از مردم کایزریتا بماند. این افتخاری خواهد بود که جانشین اسماعیل عبدالله (شموعیل) خانه‌ی هر کدام از مردم کایزریتا را با حضورش متبرک کند. کریشنا این حرف‌ها را نمی‌فهمیده اما آنچه کریشنا را مدتی در کایزریتا پاگیر می‌کند، یکی: نوای سحرآمیزِ کشدار و خلسه‌آور نی‌ای بوده که سحرها از آسمان شهر کایزریتا شنیده می‌شده است، و دیگری: پنجره‌ی آن سوی خیابانِ خانه‌ای که شب را در آن صبح می‌کند بوده است. پنجره‌ای که در آن دختری سفیدرو، سرخ‌مو، و زیبا زندگی می‌کرده است: رزالین.

رفته رفته میان کریشنا و رزالین دوستی‌ای شکل می‌گیرد و دوستی‌شان تا آنجا پیش می‌رود که یک‌شب رزالین موهای سرخش را بر پای کریشنا می‌گذارد. کریشنا موهای سرخ را می‌نوازد تا رزالین به خوابی گرم و عمیق فرو می‌رود و خواب می‌بیند: برهنه بر شن‌های ساحل دریای سیاه نشسته است و گروهی از مردان و زنان برهنه او را سجده می‌کنند.

چندگاه می‌گذرد تا کریشنا تصمیم می‌گیرد به پورتاتو باز‌گردد. رزالین با او همراه می‌شود. برای بازگشتن بارها از جنگل ساکت بالای دشت می‌گذرند و کنار ساحل دریای سیاه منتظر مرد ماهیگیر می‌نشینند و وقتی مطمئن می‌شوند او نخواهد آمد، پیش از آنکه تاریکی شب فرا برسد، باز از جنگل ساکت و دشت می‌گذرند و به کایزریتا بازمی‌گردند. عاقبت یکی از همین غروب‌ها سر و کله‌ی ماهیگیر و قایقش پیدا می‌شود و آنها را به آن‌سوی ساحل دریای سیاه می‌برد. سوار لادای کرم‌رنگ کهنه، با آن شیشه‌ی ترکیده و سوراخ‌های گلوله بر بدنه‌اش می‌شوند و زیر رگباری که از شیشه‌ی جلو ماشین بر سر و روشان می‌باریده تا پورتاتو می‌رانند.
از آن زمان - که هنوز چندی از آن نگذشته بود – شموعیل – به محض اینکه می‌فهمد کریشنا به کایزریتا سفر کرده است - خود را بازنشسته اعلام می‌کند. شموعیل، کریشنا را به عنوان رهبر معنوی و جانشینش معرفی کرده بود.
مسئولیت هدایت سالکانِ در جستجوی حقیقت، شهرِ کایزریتا، و امور مالی آن شیوه‌ی معنوی موروثی گردن کریشنا افتاده بود. همین حسابی سردرگمش کرده بود. کاملاً می‌فهمیدم که چقدر می‌توانست چنین مسئولیتی برای یک جوان 20 ساله سنگین باشد. وقتی از او پرسیدم آیا واقعاً چیزی دارد که به آن آدم‌ها بگوید؟ آن‌قدر سر در گم بود که از من کمک ‌خواست. گفتم نگران نباشد، کمکش خواهم کرد. در گپ‌هایی که شب‌ها در اینترنت با هم می‌زدیم راجع به تاریخچه‌ی معنویت و روحانیت و دریافت‌هام از این مسایل، طریقت‌ها و دین‌ها برایش می‌گفتم. به او یاد دادم چطور می‌تواند فعلاً آدم‌ها را دست به سر کند و پیشنهاد کردم برای مدیریت پول‌هایی که مریدان و مردم کایزریتا به عنوان نذر و نیاز و ماهیانه و غیره به حسابش می‌ریزند یک آدم خبره و حسابدار استخدام کند. کریشنا می‌گفت اینکه می‌تواند به من در این زمینه اطمینان کند و با من مشورت کند برایش بی‌نهایت ارزشمند است. می‌گفت درست همان‌موقع که این مسئولیت ناخواسته برعهده‌اش گذارده شده، سر و کله‌ی من در فیسبوک پیدا شده بود و گپ زدن با من کمی حواسش را از آن مسئله پرت می‌کرد و حالش را بهتر می‌کرد. وقتی با من حرف می‌زد حس می‌کرد با خودش حرف می‌زند. به او پیشنهاد کردم از زیر بار این مسئولیت بگریزد ولی گفت اصلاً دوست ندارد باعث سرافکندگی پدربزرگش – شموعیل - که عزیزترین کس اوست بشود.

هیجان‌انگیزترین چیزی که از او شنیدم (حتی هیجان‌انگیزتر از شباهت‌مان) این بود که کریشنا نَسَب ایرانی داشت. نسلش بازمی‌گشت به یک عارف ایرانی به نام «عبدالله عالم بالله» که از ایران به کایزریتا – شهری در ساحل شرقی دریای سیاه – کوچ کرده بود. عبدالله عالم بالله جد کریشنا بود. پدر اسماعیل (شموعیل) بود. پدر پدربزرگ کریشنا بود. عبدالله اهل روستایی در دامنه‌های جنوبی سلسله جبال زاگرس بوده است، روستایی به نام: ناهیدان. میانسال بوده که همراه همسر جوانش ریحانه و چند خدمتکار از ناهیدان به قهر کوچ می‌کند به کایزریتا. به مرور زمان بیشتر مردم کایزریتا از مریدان او می‌شوند. شموعیل هم همین سن و سال بوده که کایزریتا را ترک می‌کند و ساحل غربی دریای سیاه را برای زندگی برمی‌گزیند. وقتی شموعیل به ساحل غربی دریای سیاه مهاجرت می‌کند هنوز شهری به نام پورتاتو وجود نداشته. او میان دشتی چند کیلومتر دورتر از دریا آلونکی برای خودش دست و پا می‌کند و در آن زندگی می‌کند. دشتی که حالا کنار شهر کوچک پورتاتوست و خانه‌ی بزرگ شموعیل میان این دشت است.
کریشنا به ایران علاقه داشت. راجع بهش خوانده بود و دوست داشت به ایران سفر کند. به او گفتم هروقت چنین تصمیمی داشت در سفرش او را همراهی خواهم کرد. این ذوق‌زده‌اش می‌کرد اما ذوق‌ کردن زود از یادش می‌رفت و یاد مسئولیت سنگینی می‌افتاد که بر عهده‌اش گذاشته شده بود.

او با رزالینِ سرخ‌مو در خانه‌ای بالای کافه‌ی دانیال زندگی می‌کرد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 2:36  توسط علی کرمی  | 

پُف


 
آیا تا به حال عاشق کسی تو عکس شده‌اید؟ عکس کسی که ندیده باشید یا اصلاً امیدی نباشد هیچ‌وقت ببینید، یا هرگونه تصویر دیگری از یک آدم، یک زن یا مرد در فلان فیلم، یا حتی عاشق یک آدم تو نقاشی؟
 
من بارها عاشق زن‌های تو عکس‌ها، فیلم‌ها، و نقاشی‌ها شده‌ام.
 
یاد دارم: عاشق آن زن خواننده شده بودم با آن ران‌های خوش‌تراش که ترانه‌ای خوش می‌خواند و حرف نون را طوری تو دماغی تلفظ می‌کرد که تو دلم خالی می‌شد. نوجوان بودم. کوری بودم که ناگهان بینا شده بود و می‌دید: زیبایی زن را، لطافت زن را، و تراش اندام زن را. پیش از آن: زن برایم نه که زن نبود اما آنچنان زن  نبود. آن روز که نگاه زن خواننده می‌کردم، و آن لحن و آهنگ پسرانه‌ی صداش را می‌شنیدم، حال خودم را نمی‌فهمیدم. حالی داشتم بین غم و شادی، حیرت و ترس، خفگی و جوشش. آن روزها رسم بود ته فیلم‌های ویدئویی، کلیپ یک یا چند خواننده هم ضبط می‌کردند به عنوان حسن ختام. فیلم‌های ویدئویی‌ای که می‌چپاندیم زیر کمربند، رو ناف، تو شلوارمان و پیراهن‌مان را روش می‌کشیدیم تا مخفیانه برسانیم‌شان خانه و نگاه کنیم. داشتن ویدئو و کاست ویدئو ممنوع بود. شاید همین بود که هر فیلمی دست‌مان می‌رسید و می‌دیدم به نظرمان خوب می‌آمد. یادم نیست ترانه‌ی آن زن خواننده تهِ چه فیلمی ضبط شده بود اما خوب خاطر دارم که آن را بارها و بارها و تا جان داشتم نگاه کردم چون باید فردای آن روز فیلم را پس می‌دادم. کلیپ، سیاه و سفید بود. بدبخت شده بودم. نمی‌توانستم بروم جلو. چند قدم دورتر از صفحه‌ی تلویزیون می‌ایستادم و نگاه می‌کردم. حتی نمی‌توانستم بنشینم. آن زن دور بود، در جهان دیگری بود، در جهان تصویرهایی دست نیافتنی، در زمانی دور و سیاه و سفید. نام آن زن خواننده را سال‌ها بعد فهمیدم: وایا کُن دیوس.
 
بارها و بارهای دیگر عاشق زن‌های تو فیلم‌ها شدم، زن‌های تو عکس‌ها، تو نقاشی‌ها. بدترینش می‌تواند همین نقاشی باشد. نمی‌دانی اصلا این زن وجود خارجی داشته یا فقط تو سر نقاش زندگی می‌کرده است. و از همه بدتر: زن‌های تو کتاب‌ها!
 
عکس‌های آن دختر موقرمز - رزالین - را تو دستگاهم داشتم و انداخته بودم‌شان رو دسک‌تاپ کامپیوتر. به راحتی نمی‌توانستم چشم از او بردارم. چند صفحه کتاب می‌خواندم، کتاب را زمین می‌گذاشتم، سیگار چاق می‌کردم، و نگاه عکسش می‌کردم. چیزی غریب در او بود اما ویژه این بود که می‌دانستم او جایی رو این کره‌ی خاکی نفس می‌کشد، جایی نه خیلی هم دور، شاید پنج، شش، یا هفت‌هزار کیلومتر غرب‌تر. پورتاتو شهری کوچک در ساحل دریای سیاه است. پر جمعیت نیست. کریشنا آنجا متولد شده و بالیده. می‌دانستم که رزالین با کریشنا زندگی می‌کند. می‌دانستم آنها در رابطه‌ای عاشقانه نیستند. دوست بودند. و با هم در خانه‌ای بالای یک کافه زندگی می‌کردند. رزالین هشت سال از کریشنا سن‌دارتر بود. کریشنا هم او را نمی‌فهمید. برای کریشنا هم موجود غریبی بود. می‌گفت: رزالین صدای خوبی دارد و گاهی زیر لب و گاه بلند بلند ترانه‌های قشنگی می‌خواند. گاهی نقاشی می‌کشد. گاهی آشپزی می‌کند. و می‌گفت: رزالین مدعی‌ است تا آن روز دلباخته‌ی هیچ‌کس نشده است.
من هم دلباخته‌اش نبودم. دیگر توان نداشتم به زنی دل ببازم. اما رزالین زیبا بود طوری که ناچار بودم عکسش را نگاه کنم.
کریشنا خواست تو اسکایپ صحبت کنیم. پیشنهاد خوبی بود. یادم داد چطور نشانی اسکایپ برای خودم درست کنم. وقتی تصویر کریشنا باز شد و صدای هم را شنیدیم و یکدیگر را دیدیم کلی خندیدیم. انگار جلو آینه ایستاده باشیم. حتی صداهامان شبیه هم بود. چه کسی باورش می‌شد؟ برای خودمان هم باورپذیر نبود. اصلاً خنده‌هامان عصبی بود. تنها فرق‌مان این بود که - به نظر - موهاش کمی پرپشت‌تر از من بود اما او هم موهاش را مثل من ماشین می‌‌کرد. یکهو خنده‌ام برید و به کریشنا گفتم شبحی دیدم از پشت سرش گذشت و رفت. نگاه کرد و همانطور خندان گفت رزالین بوده که از پشت سرش گذشته. تو قاب تصویر چیز زیادی از خانه‌اش نمی‌دیدم. درواقع هیچ نمی‌دیدم جز دیوار سفید پشت سرش. اما او کتابخانه‌ی مرا پشت سرم می‌دید و همین تصویر مرا رنگین‌تر از او کرده بود. کریشنا با این که چندین سال از من جوان‌تر بود اما آدم معقولی به نظر می‌رسید. احمق نبود. کله‌ی پربادی هم نداشت. می‌شود گفت بیشتر از سنش رفتار می‌کرد. همین بود که تفاوت سنی‌مان را حس نمی‌کردم وقتی با او حرف می‌زدم.
رزالین یکهو سرک کشید تو قاب تصویر، خندید و دست تکان داد، بوسه‌ای با سر انگشت‌های سفید و کشیده‌اش برایم فرستاد و رفت. مخم داغ شد. قلبم تپیدن گرفت. ولی دیگر خبری ازش نشد تا با کریشنا خداحافظی کردم.
 
همان روزها بود که تو فیسبوک با «بیدخت» آشنا شدم.
 
ازش پرسیدم: «بیدخت یعنی چی؟»
نوشت: «یعنی بهترین دختر، دختر خدا.»
 
بیدخت از آن دخترهای کتاب‌خوان بود، هم سن و سال رزالین. بنا شد یکدیگر را ببینیم. برویم کافه‌ای جایی و حسابی گپ بزنیم. خوب بود از خانه بیرون بزنم. بس که تو خانه نشسته بودم رنگ به روم نمانده بود. شکل خون‌آشام‌ها شده بودم. بیدخت گفت خانه‌شان خیلی شرق تهران است. ما خانه‌مان خیلی غرب تهران بود. بامعرفت بود. گفت می‌آید پی‌ام. گفتم قدری از مسیر را خودم خواهم رفت و به او خواهم پیوست. یک اتوبوس و یک تاکسی، خودم را رساندم سر خیابان جنت‌آباد تو اتوبان همت. از پل عابر گذشتم و کنار خیابان ایستادم. ده دقیقه بیشتر منتظر نماندم. بوق زد. کمی جلوتر ایستاد. او مرا بهتر می‌توانست بشناسد. عکس‌های فیسبوک من واضح‌تر از عکس‌های فیسبوک او بودند. برای همین بود که نگران بودم. نگران بودم مبادا دختر خواستنی و زیبایی نباشد. نه که بخواهم پی رابطه‌ای چیزی باشم اما مصاحب آدم خوب است خوش‌سیما و شیرین‌دهان باشد. آمد. پژو 206 سفید یخچالی داشت. همینطور که هردو نیش‌مان باز بود سوار شدم. سلام علیک کرده نکرده راه افتاد. وقتی زد دنده دو متعجب نگاهش کردم.
 
پرسیدم: «موهای خودته؟»
 
خندید. زد دنده سه. موهاش مشکی‌تر از مشکی، و براق بودند با منگوله‌هایی درشت. به موهای عروسک‌ها می‌مانستند. بزرگراه نیایش را انداخت سمت شرق. زد دنده چهار. پخش‌صوتش را روشن کرد. یک تصنیف از همایون شجریان گذاشت که تا آن‌روز نشنیده بودم. کیفور شدم و سر تکان دادم. حالی به حالی شدم. نگاهم کرد و خندید. نشانی دادم برود سمت پارک ملت. نزدیک‌ترین کافه‌ای که به خاطرم می‌رسید کافه زیپو بود. تو یکی از کوچه‌های نزدیک کافه باید جا پارک پیدا می‌کرد، چیزی که آن دور برها پیدا کردنش سخت بود.
 
تو کافه هردو چای سفارش دادیم و گپ زدیم. هیچ‌چیزِ زندگیم متعجبش نکرد، نه افسردگیم، نه رابطه‌های ناموفقم، نه کار نکردن و تنبلی و بی‌عرضگیم. برایم مهم نبود اگر متعجب هم می‌شد اما برایم مهم بود که متعجب نشد. فقط هر از چندی می‌خندید. خنده‌‌هاش محشر بودند، نمی‌دانم چرا اما یاد خنده‌های مرلین مونرو می‌افتادم، با اینکه نمی‌شد گفت شبیه مرلین مونروست اما خنده‌هاش او را برایم تداعی می‌کرد. تپل بود و کمی از من کوتاه‌تر. عینک قاب کائوچویی مشکی به چشم داشت. معلوم بود از آنهاست که بی عینک جهان را تار می‌بینند. این را وقتی عینکش را برداشت و دور و بر را نگاه کرد از حالت چشم‌هاش فهمیدم. عینکش بهش می‌آمد. قیافه‌ی کتاب‌خوان‌ها را بهش داده بود. چای نوشیدیم و از کتاب‌هایی که خوانده بودیم گفتیم، از نویسنده‌های مورد علاقه‌مان. سیگار کشیدیم. از فیلم‌هایی که دیده بودیم گفتیم، از کارگردان‌های مورد علاقه‌مان. سیگار کشیدیم. از مراقبه گفتم. برایش جالب بود. از این گفتم که دیگر نمی‌خواهم در رابطه‌ای خاص با هیچ زنی باشم. گفتم رفاقت چیز خوبی‌ست، چه رفیقت زن باشد چه مرد. اما من پس از چندین و چندبار شکست خوردن در انواع رابطه‌ها دیگر نمی‌خواهم وارد رابطه‌ای ویژه بشوم. گفتم نمی‌خواهم کسی مال من باشد و نمی‌خواهم من مال کسی باشم. گفت می‌فهمد. امیدوارم بودم بفهمد. به نظر می‌رسید می‌تواند دوست خوبی برایم باشد. چشم‌هاش زلال بودند و پاک. با آن ترکیب چشم‌ها و اندام و عینک و منگوله‌های مو، نمک بچه‌ها را داشت. احساساتی بود. چیزی اگر می‌گفتم که برمی‌انگیختش یا چیزی اگر می‌گفت که برانگیخته می‌شد چشم‌هاش پر آب لرزان می‌شدند و گاه قطره اشکی هم از گوشه‌ی چشمش نشت می‌کرد اما پیش از آنکه بر گونه‌اش بسرد با سر انگشت پاکش می‌کرد.
 
خوش گذشت و شب شد. کاغذی را که شماره‌ی راننده آژانس بر آن نوشته شده بود پاره کرده بودم و دور ریخته بودم اما تو شماره‌هایی که با گوشی گرفته بودم شماره‌ی راننده آژانس هنوز محفوظ بود. گرفتم. زنگ خورد. برنداشت. بیدخت گفت تا خانه می‌رساندم. گفتم امکان ندارد، شب است، خانه‌مان دور است، مرد نیستم اگر بگذارم مرا برساند. گفت بهتر است خفه شوم و تو ماشین بنشینم. خفه شدم و تو ماشین نشستم. تا خانه گپ زدیم و با ترانه‌ها حالی به حالی شدیم. باز یکی دوبار چشم‌هاش پر آب شد. تا در خانه رساندم. تشکر کردم و گفتم: خیلی خوش گذشت. به او هم خوش گذشته بود آنطور که می‌گفت. خداحافظی کردیم. رفت.
 
مادر صدای تلویزیون را برید و گفت: دیگر لوس‌بازی بس است. بهتر است برگردم بروم سر کارم. گفت تا کی او خواهد بود؟ تا کی می‌توانم تو خانه بنشینم و هیچ‌کاری نکنم؟ بهتر است کارم تو رادیو را از دست ندهم و تا دیر نشده برگردم سر برنامه‌ام.
 
گفتم: «شام داریم؟»
گفت: «رو گازه.»
گفت: «گرم کن بخور. اینطوری غذاتو سرد سرد نخور.»
 
پلو کشیدم. چنگال زدم تو قابلمه و ران مرغ را انداختم رو پلو. کمی آب مرغ ریختم رو پلو. نشستم به خوردن. مادر داشت از ماهواره سریال نگاه می‌کرد. فحش دادم به سازندگان اینجور سریال‌ها. مادر گفت: خفه شوم، دارد نگاه می‌کند. خفه شدم و پلو مرغم را خوردم. آن‌شب، شب «اولیس خفه‌شو» بود. شامم را که خوردم تشکر کردم و به اتاقم رفتم. جلو کامپیوتر نشستم. سیگار آتش زدم. کمی خیره ماندم به عکس رزالین رو دسکتاپ دستگاه. چی تو صورتش دارد این دختر؟ نامش را گذاشتم: رزالین سرخ‌مو. آیا وقتی ترانه‌ها را زمزمه می‌کند یا تو خانه می‌چرخد و بلند بلند می‌خواند صدای خوبی دارد؟ صداش را نشنیده بودم. آیا صداش شبیه «وایا کُن دیوس» ‌بود؟
شاید.
خاکستر سیگار دراز شده بود. آرام تا دم زیرسیگاری بردم بتکانم که نرسیده ریخت رو میز. پف کردم اما نه تنها خاکستری که رو میز بود نرفت، بلکه پف کرده بودم تو زیرسیگاری. خاکستر همه جا را برداشت. بس که خاکسترها را پف کردم سرگیجه گرفتم.
فیسبوک را باز کردم.
 
بیدخت پیام داده بود: «خیلی خوش گذشت.»
حق با او بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 2:0  توسط علی کرمی  | 

ابراهیم



شهری کهن با خانه‌هایی سفید ساخته از گچ و سنگ و چوب، و پله‌کوچه‌های تنگ و پیچان میان شهر ساکت و متروک، انگار صاعقه‌ای شب گذشته بر شهر فرود آمده باشد و مردم شهر به تیر غیب گرفتار و غیب شده باشند. مردمی که در «غیب» سرگردانند و دیگر به یاد نمی‌آورند زمانی مردم بوده‌اند. در این شهرِ سفیدِ خالی، ابراهیم از پله‌کوچه‌ای به پله‌کوچه‌ای دیگر می‌پیچد. کت و شلوار سیاه رنگ و پیراهن سفید به تن دارد. دکمه‌های پیراهنش را تا روی ناف باز کرده و پیراهنش، تنش خیس عرق است. آفتاب تیز است و حتی سایه‌سار پله‌کوچه‌ها داغند. باد در کوچه‌ها هو می‌کشد و می‌پیچد. ابراهیم خنکش می‌شود و باد ترانه‌ای از میان کوچه‌ها همراه می‌آورد. آواز زنی، زنی جوان و خوش‌صدا که ترانه‌ای می‌خواند. ابراهیم پی صدا، پله‌کوچه‌ها را می‌گردد و باد، دامنی سفید، پیراهنی سفید و زنی سفید که ترانه‌ای سفید را زمزمه می‌کند با خود می‌آورد.

ابراهیم می‌پرسد: «تو کی‌یی؟ چقد خوشگلی! اسمت چی‌یه؟»
زن با صدایی نرم که به نجوا می‌ماند می‌گوید: «آناهیتان.»
ابراهیم با پشت دست عرق از پیشانی می‌گیرد و می‌پرسد: «اینجا کجاست؟ اسم این شهر چی‌یه؟»
زن می‌گوید: «ناهیدان.»

ابراهیم دم سحر در رختخوابش در شهر بُن آلمان برمی‌خیزد و می‌نشیند. حس می‌کند چه خواب خوشایندی دیده اما لحظه‌ای بعد غمگین می‌شود. «من اینجا چی‌کار می‌کنم؟» را از خودش می‌پرسد و تمام زندگی‌اش تا آن روز از مقابل چشمانش مثل یک فیلم می‌گذرد:

بازی با سنگ و خاک و کاشی و تیله در کوچه‌های خاکی و کثیف شهر با کودکان خاکی و کثیف شهر، پای برهنه ... مرگ برادر خردسال، مرگ خواهر خردسال از بیماری ... گریه‌ی نیمه شب مادر ... دبستان آلیانس ... پدر بی‌سوادش می‌خواسته او درس بخواند و برای خودش آدمی بشود. دبستان آلیانس مدرسه‌ی یهودی‌ها بوده است. کسبه و همسایه‌ها به پدر ابراهیم هشدار می‌دهند اگر فرزندش به درس خواندن در آن دبستان ادامه دهد به زودی یهودی خواهد شد اما ابراهیم دوستان دبستانیش را دوست می‌داشته، معلم‌هاش را دوست می‌داشته، مدرسه‌ش را دوست می‌داشته. عاقبت پدر از ترس اینکه مبادا پسرش یهودی شود او را از دبستان آلیانس بیرون می‌کشد و به مدرسه‌ی کزّازی می‌فرستد ... سحرهایی را به یاد می‌آورد که خواب‌آلوده پشت سر پدر به حمام می‌رفته‌اند و پس از حمام، پدر برایش نوشابه می‌خریده است ... اولین کتاب‌هایی را که خوانده به یاد می‌آورد: امیر ارسلان نامدار، هزار و یک شب، گلستان، بوف کور ... و پسرهای شرور دبیرستان را که جیپ معلم ریاضی را بلند می‌کنند و می‌برند طبقه‌ی دوم مدرسه جلو در کلاس معلم ریاضی می‌گذارند. معلم ریاضی دیوانه می‌شود ... در 16 سالگی به عنوان گوینده‌ی رادیو استخدام می‌شود. 18 ساله بوده که دلباخته‌ی دختری می‌شود و علی رغم رضایت والدین‌شان ازدواج می‌کنند اما ازدواج‌شان دیرپا نیست و 21 ساله بوده که از یکدیگر جدا می‌شوند. این درد او را سوی سید حشمت، حکیم دانای شهر که بیماران را رایگان معالجه می‌کرده می‌کشد. سید حشمت، رمل بر اسطرلاب می‌اندازد و نام مادر ابراهیم را می‌پرسد. ابراهیم می‌گوید: طوبی. سید حشمت او را جوانی پاکدل با ناسیه‌ای بلند می‌بیند و برای بهبود حالش به او حب النشاط می‌دهد اما تاکید می‌کند زیاد از آن نخورد که هر حب، هر چند او را شاد می‌کند اما یک روز به مرگ نزدیک‌ترش خواهد کرد. ابراهیم هر از چندی که غم بارِ دلش می‌شده یکی از همین حب‌ها را بالا می‌انداخته و وقتی تمام می‌شده‌اند باز دست به دامان سید حشمت می‌شده است تا عاقبت یک روز پیرمرد از آنهمه مراجعه‌ی او به تنگ می‌آید و دستور سرّی حب النشاط را به او می‌دهد و خودش را خلاص می‌کند و باز تاکید می‌کند زیاد از آن حب نخورد که زود خواهد مرد. ابراهیم با خودش می‌گوید زندگی کوتاه و شاد بهتر از زندگی دراز و غم‌بار است پس هر روز یک حب می‌خورد. پس از این و شاید تحت تاثیر همین حب‌هاست که به دلش برات می‌شود برود آلمان و آنجا زندگی کند. همین کار را هم می‌کند و در شهر بُن آلمان، به عنوان گوینده‌ی رادیوی فارسی زبان دویچه وله مشغول به کار می‌شود. زنان آلمانی را نازیبا و زیبارویان آلمانی را سردمزاج می‌یابد و روزهاش را به گویندگی، کتاب‌خوانی، و خوردن حب النشاط با آب‌جو می‌گذراند تا شبی که خواب زن سفیدروی زیبارو «آناهیتان» را می‌بیند.

ابراهیم، نیمه‌شب در رختخوابش در شهر بُن آلمان برمی‌خیزد و می‌نشیند. چه خواب خوشایندی دیده اما لحظه‌ای بعد غمگین می‌شود. بلند می‌شود و دست توی جیب کت آویزان از چوب‌رختی می‌کند. قوطی حب النشاط را بیرون می‌کشد. در قوطی را باز می‌کند و کف دستش یک حب می‌اندازد. از پارچ آب خنک روی عسلی کنار تخت‌خواب جرعه‌ای می‌نوشد و حب را پایین می‌دهد. لب تخت می‌نشیند و نفس پس می‌دهد و دستی لای موهاش می‌کشد و به دلش برات می‌شود وقت آن شده بازگردد به سرزمین مادری‌اش. همان نیمه شب از خانه‌ی کوچکش در شهر بن بیرون می‌زند. سوار مرسدس بنز آبی رنگش (W114-1972) می‌شود و تخت گاز تا کرمانشاه می‌راند. وقتی درِ همیشه بازِ خانه‌ی مادری را می‌گشاید که مادر میان حیاط خانه ظرف‌های نهار را می‌شسته و با دیدن ابراهیم از جا برمی‌خیزد و جیغ می‌کشد: «ابراهیم!»

یک روز، سر کارش در رادیو و تلویزیون ملی ایران توی اتاقش نشسته بوده که کسی در می‌زند. «تمنا می‌کنم بفرمایید داخل.» و زنی سفید، با دامنی سفید و پیراهنی سفید وارد می‌شود: ایراندخت.

آنها به یکدیگر دل‌ می‌بازند و ازدواج می‌کنند و ایراندخت از او بار برمی‌دارد. ابراهیم ایلیاد و اودیسه‌ی هومر را می‌خوانده که دم غروب کتاب را پایین می‌آورد، نگاه ایراندخت آبستن می‌کند و می‌گوید: «اگه بچه‌مون پسر شد اسم‌شو بذاریم: اولیس.» و ایرانخت می‌گوید: «اگه دختر شد اسم‌شو بذاریم: بهار.» (من پسر شدم.)

ایراندخت به فاصله‌ی هشت سال دو پسر می‌آورد: اولیس و آشیل. آنها به تهران می‌آیند و خانه‌ای نزدیک محل کارشان می‌خرند. ابراهیم زندگیش را به کتاب خواندن و کتاب خریدن و گویندگی و خوردن حب النشاط می‌گذراند. گاهی چیزهایی می‌نویسد و پاره می‌کند. خودش را میان کتاب‌ها محصور می‌کند و اتاقش را تا سقف پر از کتاب می‌کند. ایراندخت غر می‌زند که: «یه زمونی یه خونه داشتیم با یه کتابخونه، حالا یه کتابخونه داریم به جای خونه.»

ابراهیم به اولیس که کتاب خواندن را و غم را از او به ارث برده بوده دستور سرّی حب النشاط را می‌دهد و می‌گوید که به زودی خواهد مرد. وصیت می‌کند که این کتاب‌ها را برای تو می‌گذارم. و «در ضمن زیاد از اون حب النشاط نخور.» و یک شب، تنها در خانه، آخرین دانه‌ی حب النشاطش را بالا می‌اندازد و می‌خوابد و خواب می‌بیند: زنی زیبا، سیاه و افسونگر و اثیری و بالدار، میان «هیچ» بال می‌زند و ابراهیم را سوی خویش، سوی هیچ می‌خواند. ابراهیم پی زن به اعماق تاریک و سیاه خواب می‌رود تا جایی که دیگر نه زن دیده می‌شود، نه ابراهیم، نه تاریکی.
ابراهیم در آن تاریکی می‌پرسد: «کسی اینجا نیست؟»
پاسخ می‌شنود: «هیچکس اینجا نیست.»
باز می‌پرسد: «پس تو کی هستی؟»
و تا ابد پاسخی نمی‌آید.
و در ابد پاسخی خواهد آمد.
ابراهیم روانداز خاک را بر خویش می‌کشد و می‌خوابد تا در ابد برخیزد و پاسخ را بشنود.

(من، اولیس کامران، پسر ابراهیم کامران که افسردگی، کتاب خواندن، و صدای خوش را از پدرم به ارث برده‌ام، همان سال‌ها دستور حب النشاط را پاره کردم ریختم دور.)



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:48  توسط علی کرمی  | 

نگاه سگ



شماره تلفنش رو میز کامپیوتر جلو روم بود. نمی‌دانستم باید زنگ بزنم یا نه. زیاده‌روی بود، نبود؟
یک قلپ گنده نسکافه فرو دادم و سیگار روشن کردم. هر روز، بیدار که می‌شدم یک لیوان گنده نسکافه‌ی شیرین درست می‌کردم و پسِ هر قلپ یک سیگار روشن می‌کردم، این سومی بود. تا بیدار می‌شدم تنم را زهرآلود می‌کردم. دستیار مرگ بودم. حس می‌کردم خون جاری در رگ‌هام به زردی می‌زند، زرد کثیف. برخلاف بیشتر روزها زود از خواب پا شده بودم.
شماره تلفنش را هول هولکی و دم آخر بر پاره کاغذی نوشته بود و داده بود دستم، بد خط. چرا که نه. بهتر است بهتر زندگی کنم. پس شماره‌ش را گرفتم، شماره‌ی راننده‌ی آژانس را. برداشت. زود مرا به جا آورد. گفتم بیاید پی‌ام. چه غلط‌ها! حالا راننده‌ی شخصی هم داشتم، مثل آقاها، مثل جواهرفروشی پیر و پولدار که عصا دست می‌گیرد من هم راننده‌ی خودم را داشتم. برخاستم. لباس تن کردم. گفته بود می‌تواند تا ربع ساعت دیگر خودش را برساند. رساند. عطر زدم. عینک دودی ارزان‌قیمتم را به زورِ انگشت میانی چفتِ بیخِ بینی‌م کردم.
کتانی‌های خاکیم را پا کردم.

مادر پرسید: «کجا؟»
گفتم: «روان‌پزشک»

سوار ماشین راننده آژانس که شدم حال احوال کردیم و هردو پرسیدیم: چه خبر؟ و هردو سلامت بودیم و گفتیم: سلامتی. از زهرآلود کردن صبحگاهی تنم که بگذریم، سلامت‌تر بودم البته. چندان دروغ نگفته بودم. پس از یک ماه بالاخره از زیر پتو بیرون آمده بودم. لبخند زده بودم. فهمیده بودم تنبل و بی‌عرضه‌ام. این را پذیرفته بودم همانطور که چهره‌ی خودم را در آینه پذیرفته بودم: این منم، این صورت من است. تنبلی و بی‌عرضگی را هم پذیرفته بودم: این منم، تنبل، بی‌عرضه. و خندیده بودم به خودم. راننده قول داد هروقت خبرش کنم خودش را زود خواهد رساند.

آسمان آبی بود. تو اتوبان همت که انداخت، دریاچه دیده می‌شد. سبزآبی بود. ریزموج‌های بی‌شمار و نامنظم بر سطح دریاچه چین انداخته بودند. بازتاب آفتاب لبه‌ی موج‌ها را برق انداخته بود.
یاد پیکان جوانان قرمز پدر افتادم، جاده‌ی شمال...

پدر گفت: «اولیس جان! اونجا رو، رسیدیم.»

پدر جوان بود. مادر جوان بود. هردو سیگار می‌کشیدند. تو جاده مادر سیگار روشن می‌کرد می‌داد دست پدر. پدر عینک دودیش را می‌داد دست مادر. مادر ها می‌کرد، با پَرِ روسری شیشه‌ی عینک دودی پدر را پاک می‌کرد و برمی‌گرداند بهش.
مادر با پر روسری دهان و بینی‌ش را پوشاند.

مادر به پدر گفت: «پیفففف ... تو بو دادی؟»
پدر نگاه از جاده برنداشت: «اولیس! پاشو نگاه کن.»

از لای پتو با طرح عروسک‌های سِسامی استریت درآمدم. زور زدم از رو صندلی عقب برخاستم و ایستادم. دست‌هام را تکیه دادم به پشتی صندلی‌های جلو. بوی دریا می‌آمد. از شیشه‌ی ماشین نگاه کردم:

درخت
دیوار سیمانی
درخت
کوچه‌ای بن بست
دیوار سیمانی
درخت
دریا...

پشت چراغ تقاطع بزرگراه نیایش و خیابان ولی‌عصر کلی معطل شدیم. نگاه ساعت گوشیم کردم. راننده گفت نگران نباشم، به موقع خواهم رسید. نگران بودم، به موقع نمی‌رسیدم.
به موقع رسیدم.
راننده پرسید منتظر بماند یا برود. اولین‌بار بود در زندگیم - پس از مکثی کوتاه - به یک راننده می‌گفتم منتظر بماند.

وارد برج که شدم یک راست رفتم سوی آسانسور.

نگهبان برج پرسید: «کجا تشریف می‌برین قربان؟»

حق با او بود: من یک «قربان» بودم. راننده‌ام جلو در منتظرم بود و هنوز عینک دودیم رو چشمم بود. او از کجا می‌توانست بفهمد این عینک گران است یا ارزان؟

گفتم: «مطب دکتر راستگو.»

آسانسور برج رفت تا بالای ابرها. عینک دودیم را از چشم برداشتم. تو آینه‌ی آسانسور نگاه کردم. پوسته‌های ریز کنار پره‌ی بینی‌م را با ناخن کندم. شوره‌های کم و پراکنده‌ی موهای سرم را تکاندم. تمیز شدم.
پدای موسیقی برید. آسانسور ایستاد و: دینگ! زنی از تو بلندگوی آسانسور گفت: طبقه‌ی چهل و سوم.

وارد مطب که شدم منشی زیبا خوش‌آمد گفت. مثل بار پیش گوش تا گوش دیوانه نشسته بود. رفتم کنار دیوانه‌های آرام تو اتاق انتظار نشستم. گاهی همدیگر را زیر چشمی می‌پاییدند. چشم گرداندم. منشی نازیبا نبود. همان منشی نازیبایی که معنی نامم را پرسیده بود و حوصله نکرده بودم درست و حسابی پاسخش را بدهم. همان که وقتی لبخند زده بود زیبا شده بود. این‌بار می‌خواستم معنی نامم را برایش بگویم. منتظر بودم از یک گوشه‌ای پیداش بشود که منشی زیبا گفت بفرمایم نزد دکتر.
درِ اتاق دکتر را که پشت سرم می‌بستم داشت با قد بلندش و لبخند روان‌پزشکانه‌اش به استقبالم می‌آمد و دستش را دراز می‌کرد. در را زود بستم تا دستم را به دستش برسانم. دستش را سوی مبل‌های میان اتاق دراز کرد و اشاره کرد بنشینم.
نشستیم.

گفت: «خب. اوضاع چطوره؟»
گفتم: «عالی. واقعا حالم خیلی بهتره.»
پرسید: «دوست داری رو سنگ قبرت چی بنویسن؟»

نگاه تابلوهای نقاشی آویخته به دیوار اتاق می‌کردم. گنگ بودند.

گفتم: «اسم‌مو.»
«بیشتر توضیح بده.»
«بنویسن: اولیس کامران.»
«همین؟»
«همین.»
«چرا؟»
«چرا؟! ... خب که گم نشم!»

چیزی نوشت. فکر کنم داشت می‌نوشت: خب که گم نشود. چیزی تو اتاق گفت: پیس! می‌دانستم چیست. خوشبو کننده‌ی هوا بود. دکتر گفت خوردن قرص‌ها را ادامه بدهم. رفت پشت میز چوبی گرانش نشست. نسخه نوشت. یک کتاب انگلیسی قطور رو میزش بود. ایستاد. لبخند زد و نسخه را دستم داد. خداحافظی کردم و در اتاق را پشت سر بستم. نگاه چرخاندم. خبری از منشی نازیبا نبود تا معنی نامم را برایش توضیح بدهم. وقتی ویزیت دکتر را با منشی زیبا حساب می‌کردم و برای سه ماه بعدتر وقت تعیین می‌کرد او هم معنی نامم را پرسید. توضیح دادم:

اولیس ممکن است در معانی زیر بکار رود:
•    شیوه‌ی دیگر و یا معادل رُمی برای واژه یونانی اودیسیوس، نام شخصیت اصلی داستان حماسی اودیسه نوشته‌ی هومر. واژه‌ی اودیسه تلفظی فرانسوی از همان کلمه اودیسیوس است.
•    نام کتاب مشهور جیمز جویس است که در سال ۱۹۲۲ نوشته شده است.
•    اولیس نام فیلمی است که در سال ۱۹۶۷ بر اساس رمان جویس ساخته شده است.
•    کاوشگر فضایی اولیس نام یکی از کاوشگرهای فضایی منظومه‌ی شمسی است.
•    اولیس نام شهری در ایالت نیویورک آمریکاست.

-    برگفته از ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد

و گفتم این نام را پدرم بر من گذاشته چون وقتی مادرم مرا آبستن بوده، پدرم مشغول خواندن ایلیاد و اودیسه‌ی هومر بوده است.

پرسید: «خودتون خوندین این کتابا رو.»
گفتم: «ایلیاد و اودیسه رو؟ فکر کنین نخونده باشم!»
پرسید: «حالا معنی اسم‌تون چی‌یه؟»
نگاهش کردم.
نچ کرد. دستش را جلو صورتش تکان داد و گفت: «نه، فهمیدم که این اسمِ چمیدونم، یه قهرمانی چیزی‌یه، ولی منظورم اینه که خودِ اولیس یعنی چی؟»
نمی‌دانستم.
گفتم: «نمی‌دونم.»

واقعا اولیس یعنی چه؟

تکه کاغذی سویم دراز کرد و خواست چند کتاب خوب بهش معرفی کنم. نام چند کتاب خوب را بر کاغذ نوشتم. کاغذ را برگرداندم. تشکر کرد. کاغذ را نگاه کرد و گفت خوش خطم. تشکر کردم. ویزیت دکتر را حساب کردم. خواستم بپرسم آن یکی خانم منشی کجا هستند اما نپرسیدم.

تو راه بازگشت بار دیگر برای راننده‌ی آژانس از مراقبه، ساده‌زیستی، زندگی در لحظه‌ی حال، و شکوه هستی گفتم. او غم نان داشت. نمی‌رسید سیر بخوابد. باید سگ‌دو می‌زد تا بتواند شکم زن و بچه‌اش را سیر کند. چهل ساله بود. هم تو آژانس کار می‌کرد، هم نگهبان پارک بود، هم مسافرهای شخصیش را داشت. گفتم سخت نگیرد. گفتم بیشتر از هشت ساعت در روز کار نکند. گفتم یک‌بار زندگی می‌کند. گفتم به خودش برسد. برود قدم بزند. مراقبه کند. مثل آقاها حرف می‌زدم. مثل کسانی که خوب می‌دانند با زندگی‌شان چه کنند. گوش می‌کرد. خوب گوش می‌کرد.

پرسید: «راستی اینجا که الان رفتی کجا بود؟»
گفتم: «مطب روان‌پزشک»

تا مقصد دیگر چیزی نگفت. پخش‌صوت ماشین را روشن کرد و مزخرف‌ترین ترانه‌هایی را که به عمرم شنیده بودم تا مقصد گوش کردیم. دم خانه پولش را گرفت، گازید و رفت.

نیمه‌شب داشتم کتاب می‌خواندم که حس کردم یکی صدام می‌کند. کتاب را بستم و رو میز کامپیوتر گذاشتم. گوش تیز کردم. صدایی نبود. اما حس اینکه کسی صدایم می‌کند با من بود. نامم تکرار می‌شد بی اینکه بشنومش. بلند شدم و بی‌اختیار، با همان شلوارک که پام بود، دمپایی را سر پا انداختم و از خانه بیرون زدم. خنک بود. ماه بالا بود و می‌تابید. در حیاط خانه را گشودم. دوتا سگ ولگرد پشت در دم تکان می‌دادند. کم‌رنگ و لاغر و لاجان بودند اما چشم‌هاشان مهربان بود. ترسان سر زیر گرفته بودند و بالا بهم نگاه می‌کردند. تمیز بودند. بهشان گفتم صبر کنند. برگشتم تو خانه. رفتم به تاریکی آشپزخانه. سطل آشغال را کاویدم. استخوان‌های مرغ پس‌مانده‌ی خورشت شام را درآوردم. باز رفتم پیش سگ‌ها. نگران بودم مبادا رفته باشند، ازم ناامید شده باشند، فکر کرده باشند عجب بی‌معرفتی‌ام. اما نه، هنوز آنجا بودم. استخوان‌ها را جلوشان انداختم. شروع کردن قرچ قرچ شکستن استخوان‌ها و خوردن‌شان. آرام جلوتر رفتم. همانطور بالا نگاهم می‌کردند. گامی پس رفتند اما از گرسنگی یا اعتماد باز جلو آمدند و مشغول شدند. محتاطانه نشستم سر پنجه‌ی پا. سرهاشان را نوازش کردم. استخوان‌هاشان را خورند. یکی‌شان تو چشم‌هام نگاه کرد. پوزه‌ را نزدیک صورتم آورد. لپم را لیسید. آن یکی شانه‌ام را می‌بویید. گردن همانی را که مرا لیسید میان بازوها گرفتم و در آغوش کشیدمش. پوزه‌اش را بر شانه‌ام گذاشت. آن یکی داشت پای دیوار را بو می‌کشید. از تو بغلم تکان نخورد. در آغوش نگاهش داشتم. درونم می‌جوشید. پدری بودم که از سفر بازگشته بود، سر پنجه‌ی پا نشسته بود و کودک خردسالش را در آغوش کشیده بود. سگ سرش را عقب کشید. هردو قدم‌زنان سربالای کوچه دور شدند. سگم، کودک خردسالم ایستاد. سرچرخاند و نگاهم کرد. آن یکی می‌رفت. این یکی هم سرگرداند و رفت.
زدم زیر گریه. اشک‌هام داغ بودند. تکیه دادم به دیوار جلو خانه و نشستم. نسیم خوش نیمه‌شب وزید. حالم خوش بود. می‌توانستم همان‌وقت بمیرم. دیگر کاری تو دنیا نداشتم. انگار همین یک کار باقی مانده بود. انگار  همین یک آغوش و یک نگاه را از دنیا طلب داشتم.

برگشتم تو خانه. دست‌ و رویم را تو دستشویی شستم. دمی پشت در اتاق‌خواب مادرم درنگ کردم. خر خر می‌کرد. چه خوب که تو آن اتاق بود. چه خوب که می‌توانستم خر خرش را بشنوم.
به اتاقم بازگشتم. پاره کاغذی را که شماره تلفن راننده آژانس روش بود از رو میز برداشتم. پاره کردم ریختم تو سطل آشغال. نگاه کتاب کردم. حوصله‌ی خواندنش را نداشتم. صفحه‌ی فیس‌بوک را باز کردم. رفتم به صفحه‌ی کریشنا. یکی از عکس‌های دختر موقرمزی را که تو عکس‌های کریشنا بود باز کردم.

خیره ماندم به رزالین.



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 5:16  توسط علی کرمی  | 

مکاشفه بر تخت



با صدای قهقهه‌ای از خواب پریدم. راست تو تخت‌خواب نشستم. کمی طول کشید تا فهمیدم از قهقهه‌ی خودم از خواب پریده‌ام. خواب دیده بودم، یک خواب خنده‌دار. یادم نمی‌آمد چه. اما یاد خاطره‌ای خنده‌دار افتادم. باز خندیدم: یک روز تو دانشگاه یکی از بچه‌ها آمد گفت برای فلان مراسم از او خواسته‌اند کنسرت کوچکی در سالن اجتماعات ترتیب بدهد. بلند بود و درشت، تا سینه‌اش بودم. عینکی بود. آمده بود با هم قطعه‌ای را تمرین و اجرا کنیم. او هم سه‌تار می‌زد. گفت برای شروع مراسم شعرخوانی اجرا خواهیم کرد. مناسبت آبروداری بود. چرا که نه. دوتا دیگر از بچه‌ها را خبر کردم: یکی‌شان آواز می‌خواند، دیگری تنبک می‌زد. بنا شد تصنیف «آی آمان...» عارف قزوینی را اجرا کنیم. مثلاً من سرپرست گروه بودم. آن زمان‌ها، تو دانشکده‌ی هنر، و رشته‌ی موسیقی، هرکدام از ما فکر می‌کردیم آینده‌ی هنر موسیقی سنتی این مملکتیم. یکی‌مان علیزاده‌ی آینده بود، دیگری لطفی، آن یکی مشکاتیان و کلهر و فرهنگ‌فر و شجریان و الخ... کله و دماغ‌هامان پر باد بود. رفیق بودیم اما چشم دیدن یکدیگر را نداشتیم. جماعت خاله‌زنکی بودیم. مدام پشت هم بد می‌گفتیم. آخر هم هیچ‌کدام‌مان چیزی نشدیم. بیشتر هم‌نسل‌هامان که چیزی شدند دانشگاهی نبودند. حالا من، آینده‌ی سه‌تارنوازی ایران، مسعود شعاری، عبادی، ذوالفنون و علیزاده‌ی توامان، سرپرست گروه چهار نفره‌مان بودم. وقتی تمرین می‌کردیم نگاه آن دوستم می‌کردم و با خودم فکر کردم چرا باید یک چنین آدم قلتشنی سه‌تار بنوازد. خب می‌رفتی یک ساز بزرگ‌تر انتخاب می‌کردی. کنترباس هم برایش کم بود. سر تمرین‌، سر جمله‌ای خاص کلی تهدید کردم که باید جواب این مصراع از ترانه عین به عین همین باشد که من می‌زنم. هی اشتباه می‌کرد. رفیق گنده‌ی سه‌تار نوازم را تهدید کردم اگر جز این بزند، محترمانه سه‌تار را روی سن زمین خواهم گذاشت و سن را ترک خواهم کرد. قدرت دست من بود. او به اینکه این کار را مدیریت کنم نیاز داشت. اینجا بود جزو معدود جاهایی بود که می‌توانستم رییس یک آدم گنده و دوتا هم قد و قواره‌ی خودم باشم. باقی جاها هیچکس آدم حسابم نمی‌کرد. حق داشتند شاید، چندان استعداد نوازندگی نداشتم. برای همین در آن موقعیت خاص از قدرتم تا توانستم سوء استفاده کردم. تهدید کردم و ادای سرپرست‌ گروه‌های سخت‌گیر و نکته‌سنج را درآوردم.
رفتیم سر سن. فکر نمی‌کنم بیش از 15 نفر مخاطب داشتیم. دختری زیبا با چشم‌های رنگی و موی روشن ردیف اول نشسته بود. برای شروع، تکنوازی کردم. مطمئن بودم عاشقم شده است. خوب طوری نگاهم می‌کرد. تصنیف را شروع کردیم. خواننده خواند. زیر چشمی حواسم به دختر بود. به همان جمله‌ای رسیدیم که تهدید کرده بودم اگر اشتباه بزنند سه‌تار را زمین خواهم گذاشت و از سن پایین خواهم رفت. رفیق گنده‌ی سه‌تار نوازم جمله را عین به عین و درست زد. من اشتباه زدم. تنبک‌نواز با چشم گرد نگاهم کرد. بیشتر اشتباه زدم. اصلا یک چیزهای دیگر می‌زدم. پرده‌ها را یکی در میان غلط می‌گرفتم. حسابی خراب کردم. تمام که شد حسابی تشویق شدیم. چرا تشویق‌مان می‌کردند؟ چرا هو نکردندمان؟ از روی سن پایین رفتیم. پشت صحنه، نگاه رفیق‌هامان کردم. آنها هم متعجب نگاهم می‌کردند. زدم زیر خنده. خیلی خندیدم. آنها نخندیدند. فقط لبخند‌های عصبی زدند. گمانم خودم هم عصبی شده بودم که آنهمه خندیدم. عرقم درآمد بس که خندیدم. آرام از پشت سن بیرون زدیم و در رفتم. دوست نداشتم آن دختر را که ردیف اول نشسته بود باز ببینم. خودم هم فهمیده بودم به این سادگی‌ها علیزاده بشو نیستم. اصلا استعداد نوازندگی نداشتم. زور می‌زدم.
ایراد نداشت که خوابم یادم نمی‌آمد. با مرور این خاطره باز خندیدم. رو تخت دراز کشیدم و خیره ماندم به سقف. آیا اگر کسی آن سال‌ها به من می‌گفت در موسیقی هیچ نخواهی شد و گوینده‌ی یک برنامه‌ی رادیویی مهجور درباره‌ی کتاب خواهی شد حرفش را باور می‌کردم؟ مسلما حتی تصورش را نمی‌کردم آینده این باشد که امروز هست. فکر می‌کردم آدمی بشوم برای خودم، نه که موجودی تنبل و بی‌عرضه و مسئولیت‌ناپذیر که 36 سالش شده و هیچ ندارد و هیچ نکرده. بیش از 10 سال از آن سال‌ها می‌گذرد. باور کردنی نبود که هیچ دستاورد مهمی در زندگیم نداشتم جز اینکه: سه نامزدی ناموفق و چندین رابطه‌ی ناموفق را پشت سر گذاشته بودم، هنوز با مادرم زندگی می‌کردم، گواهینامه‌ی رانندگی نداشتم، درآمد چندانی نداشتم، موهام ریخته بودند، روزی دو پاکت سیگار می‌کشیدم، هیچ نداشتم. فقط کلی کتاب خوانده بودم و به بیماری‌های آنچنانی دچار نشده بودم یا معتاد و مجنون نشده بودم، همین. (جا شکرش باقی بود.)
پتو را کشیدم رو صورتم. تصویرِ جمله‌ها را در سرم می‌دیدم. تصویرهایی که نمی‌توانم تشریح‌شان کنم. جمله‌ها نورهایی زرد و گرم بودند معلق میان تاریکی. شکل داشتند، شکل‌هایی غیرقابل توصیف، و تکرار می‌شدند:
تو تنبلی.
بی‌مسئولیتی.
بی‌عرضه‌ای.
ضعیفی. اگر یکی از حیوانات جنگل بودی تا حالا شکار شده بودی.
عرضه نداری پول در بیاوری. اصلا این را بلد نیستی. اصلا خدا این را در قاموست نگذاشته است. کوچک‌ترین استعدادی در این زمینه نداری.
منقرض خواهی شد. هیچ زنی حاضر نیست از تو بار بردارد. این قانون طبیعت است: ماده‌ها دنبال نرهای قوی هستند، نرهایی که بشود به آنها تکیه کرد. تو غیرقابل تکیه‌ای، مثل دیواری می‌مانی که با نسیمی فرو خواهد ریخت. اگر کسی به تو تکیه کند زیر آوارت مدفون خواهد شد.
آیا می‌توانستم قدرتمند بشوم؟ شاید. قدرت این روزها در پول است. در واقع همیشه اقتصاد قوی، نشانگر قدرت بوده است. بهترین راه پول درآوردن تجارت است. می‌توانم ایده‌های خوب تجاری بدهم. می‌توانم با همین طلبم که رادیو پرداخته شروع کنم. یک تجارت کوچک را گام به گام گسترش بدهم. ورشکست بشوم و باز از نو ادامه بدهم تا پولدار بشوم. اگر نتوانم پولدارترین بشوم دستکم می‌توانم یکی از پولدارها باشم. فکر کنم این از پس هر کسی بر بیاید اگر بخواهد. می‌شود تا روزی که بمیری بارها شکست بخوری و باز برخیزی. اما برای این، باید پول را دوست داشت. باید با هر صفر که جلو حسابت اضافه می‌شود ذوق کنی. ذوق می‌کنی؟
نه.
حوصله‌اش را ندارم. این کار را دوست ندارم. آدم بهتر است کاری را بکند که دوست دارد. دوست ندارم هی صفر بیاندوزم و آخر بمیرم. ترجیح می‌دهم بچرخم. بنشینم. چای بنوشم. کتاب بخوانم. نمی‌خواهم صبح تا شب فکر این معامله و آن ایده‌ی تجاری باشم. دوست ندارم. اما چرا من اینطوری‌یم؟ چرا لااقل مثل این آدم‌ها نیستم که: می‌روند کارمند یک‌جایی می‌شوند، می‌روند زیر بار قسط، وام می‌گیرند، مضطرب می‌شوند، ازدواج می‌کنند، زن‌شان غر می‌زند، سرکوفت‌شان می‌زند اما آنها آنقدر بزرگوارند که براشان مهم نیست، بچه‌دار می‌شوند، بچه‌هاشان ازینکه پدرشان پولدار نیست خوشحال نیستند، و عاقبت سکته می‌کنند و می‌میرند.
نه.
این را هم دوست ندارم. می‌خواهم برای همیشه همینجا زیر پتو بمانم. در عالم رویا غرق بشوم. اینجا بهترین جای دنیاست. گرم است. چرت می‌زنم و حال خوشی دارم.

سکوت شد. فرو رفتم به سیاهی. انگار از تو تشک تخت فرو رفته باشم قعر زمین. یکهو آرام گرفتم. خواب نبودم. بیدار هم نبودم. هم می‌دانستم زیر پتو در اتاقم هستم هم نمی‌دانستم. لذت‌بخش بود، خیلی.

پتو را از رو صورتم کنار زدم. سیخ بر تخت نشستم. لبخند زدم.
بله.
من تنبلم. اینکه بد نیست. تنبل‌ها همیشه دنبال راه‌های ساده‌ترند. اصلا آنها نسبت به این همه موجوداتی که زندگی برشان حکم می‌راند باهوش‌ترند. آنها معنای ناپایداری هستی را فهمیده‌اند. می‌دانند هیچ‌چیز اعتبار ندارد. چرا باید مسئولیت‌پذیر باشم؟ بگذار مسئولیت‌ها را دیگران بر عهده بگیرند. بگذار خودشان را پاره کنند. چه گیرشان خواهد آمد؟ تشویق؟ شما مسئولیت‌پذیرها به الاغ‌هایی می‌مانید که پی هویج آویزان جلو چشم‌هاتان می‌دوید و هیچ‌گاه تا دم مرگ به آن نمی‌رسید. من بی‌عرضه‌ام. ضعیفم. شکار می‌شوم. چرا که نه. کیست که آخر کار شکار مرگ نشود. مرگ رشته‌ی همه‌ی این مزخرفات را پنبه می‌کند: قدرت، شهرت، مکنت، زیبایی، مقام ... بگذار چیزها خودشان به دست بیایند. و بگذار چیزها خودشان از دست بروند. چه خواهد شد؟ تهش این است که پیر می‌شوی و آواره‌ی خیابان‌ها. تو سطل‌های آشغال تهران پر غذاست. اصلا شاید یکی دلش به حالت بسوزد و ببرد بگذاردت خانه‌ی سالمندان. شاید هم یک شب سوزناک زمستان، کنار خیابان بخوابی و یخ بزنی، خواب به خواب بروی مثل پدرت ابراهیم. اینکه بد نیست. ترسناک نیست. مثل همه‌ی دیگر حیوانات که به وقتش می‌میرند. با گربه‌های خیابان همسایه خواهی بود. با آنها سرت را فرو خواهی کرد تو سطل‌های آشغال و غذا خواهی خورد. و سر آخر: مرگ خواهد آمد، برای تو، برای  گربه‌ها، پولدارها، همه‌ی حیوانات، کره‌ی زمین، منظومه‌ی شمسی ... هیچ‌چیز در جهان جاودانه نیست. پس بنشین. چای بنوش.
با خودم فکر کردم حالا که رادیو طلبم را پرداخته، پول تو حسابم هست، نیازی نیست کار کنم تا وقتی آن پول تمام نشده باشد. وقتی هم تمام می‌شد بالاخره یک فکری می‌کردم. برمی‌گرشتم رادیو یا اگر نمی‌شد می‌رفتم سر یک کار دیگر. اصلا سرایدار خانه‌ی مردم می‌شدم. بابای مدرسه می‌شدم. نگهبان پارک می‌شدم. اما آن لحظه، پول داشتم پس نیازی نبود به فردای آن روز فکر کنم. شاید فردای آن روز می‌مردم. در حال فکر کردن به زندگی می‌مردم. در حال فکر کردن به کار، به پول درآوردن، زن گرفتن، بچه‌دار شدن می‌مردم. اصلا وقتی می‌دانم بسیار محتمل است گونه‌ی بشر منقرض شود بچه می‌خواهم چه کار؟ وقتی می‌دانم یک روزی خورشید خاموش خواهد شد و زمین سرد خواهد شد و رها خواهد شد تو سیاهی کاینات چرا باید زور بزنم؟ من بی‌عرضه‌ام، تنبلم، بی‌مسئولیتم، ضعیفم، بی استعدادم و نمی‌خواهم پس از پرداخت آخرین قسط خانه‌ی 65 متری‌ای که خریده‌ام بمیرم. می‌خواهم بنشینم. فقط بنشینم. گاهی کتاب بخوانم. گاهی چای بنوشم. لبخند بزنم. و برخیزم و بی مقصدی در پیش پیاده‌روی کنم. من بچه دنیا آمده‌ام، بچه بالیده‌ام و بچه خواهم مرد. احمقم. عقب‌مانده‌ام. اگر نبودم که چهره‌ام اینطور جوان نمانده بود. آنقدر جوان مانده‌ام که با کریشنای 20 ساله مو نمی‌زنم.

حالم خوش بود. همینطور لبخند بر لب نشسته بودم رو تخت. خوشبخت بودم. از تخت پایین آمدم. رفتم سراغ قرص‌های ضد افسردگیم. خشاب‌شان را از لب کتابخانه برداشتم، بوسیدم. وقتی دکتر گفت حالاها حالاها باید قرص بخورم کمی دمق شده بودم اما حالا با خودم فکر می‌کردم حتی اگر لازم باشد ترجیح می‌دهم تا آخر عمرم این قرص‌های نازنین را که حال آدم را خوش می‌کنند ببوسم و بخورم.

می‌دانستم جواب خودش خواهد آمد. هر شب با آن پرسش‌ها به خواب رفته بودم و با آن پرسش‌ها از خواب برخاسته بودم و حالا پاسخ را می‌دانستم. رفتم آشپزخانه برای خودم چای ریختم. مادرم متحیر نگاهم می‌کرد. فهمیده بود حال دیگری دارم. پرسیدم دیشب صدایی تو خانه نشنیده است؟ گفت نشنیده است.
بگذار درازها هر چقدر می‌خواهند تو زندگیم سرک بکشند. باکی نیست. چیزی برای پنهان کردن از آنها ندارم. ایشانند که اصرار دارند من به خدایان باستانی‌شان ایمان بیاورم. چرا؟ تنها به این دلیل مسخره که نامم اولیس است. احمق‌ها. هنوز فکر می‌کنند خدایان یونانی‌شان سر قله‌ی کوه اولمپ بر جهان حکم می‌رانند.

به اتاقم که بازگشتم تصمیم گرفتم آن روز را جشن بگیرم. روز رهایی بود، روز آزادی. باید جشن می‌گرفتم. به ماهیار زنگ زدم بیاید برویم سراغ جنید. می‌خواستم شام مهمان‌شان کنم. ماهیار کار داشت و نیامد. وقت خداحافظی پشت تلفن خندیدم برایش ماچ فرستادم.

پرسید: «خوبی؟!»
گفتم: «خوبم. دوستت دارم.»

باید به خودم یک حالی می‌دادم. خیلی سال بود استخر نرفته بودم. این مدت که به خانه‌ی جدید آمده بودیم چیزی از امکانات محله‌ی جدیدمان نمی‌دانستم، بس که سرم مشغول کار و برنامه‌ریزی برای ازدواج بود. تو اینترنت گشتم ببینم نزدیک خانه‌مان استخر هست یا نه. بود. خوبش هم بود. کارخانه‌ی ایران خودرو یک مجموعه‌ی ورزشی داشت با دو استخر بزرگ سرپوشیده و سر باز. مایو و هوله را انداختم تو ساک و بیرون زدم. به مادرم گفتم ناهار را بیرون می‌خورم. رفتم استخر. از آخرین باری که تو آب پریده بودم سال‌ها می‌گذشت. مبادا شنا یادم رفته باشد! پریدم تو آب. شنا یادم نرفته بود. کرال سینه یک عرض را رفتم و قورباغه بازگشتم. استخر خلوت و بزرگی بود. نیم ساعتی که شنا کردم متوجه شدم یکی از آنها کمی دورتر تو آب است و شنا می‌کند. نمی‌دانم چگونه می‌شناختم‌شان. حالتی داشتند که از دیگران متمایزشان می‌کرد. یک‌جور حماقت تو صورت‌شان بود. نه که همه‌شان دراز باشند اما اولین بارهایی که دیده بودم‌شان حس کرده بودم بیشترشان درازند، در حالیکه همه‌جور قد و قواره و اندامی داشتند. این یکی کمی فربه بود. کلاه شنا و عینک شنا داشت. بدنش پشمالو بود. کمی دورتر از من شنا می‌کرد و مرا زیر نظر داشت. بگذار خودشان را بکشند. بگذار همه‌جا در پی‌ام باشند. خودشان را خسته می‌کنند. من به خدایان افسانه‌ای‌شان ایمان نخواهم آورد.
از استخر بیرون زدم. رفتم خیابان کریمخان. کتابفروشی‌ها را گشتم. برای خودم چند کتاب خریدم. از خریدن‌شان خوشحال بودم. رفتم یک رستوران و ژامبون تنوری سفارش دادم. قدم زدم. رفتم تو یک کافه. نسکافه سفارش دادم. کتاب‌هایی را که خریده بودم تورق کردم. سیگار کشیدم و لب تر کردم. مشغول کتاب‌ها بودم که سر بلند کردم و دیدم بیرون کافه شب شده است. باید بازمی‌گشتم. از خانه خیلی دور شده بودم. دوست داشتم چشمم را ببندم و باز کنم و در خانه باشم. اصلا حوصله نداشتم با مترو یا تاکسی خودم را به خانه برسانم. به دختر کافه‌دار گفتم برایم آژانس خبر کند. کاری که مدت‌ها بود نکرده بودم. مدت‌ها بود عادت کرده بودم حساب قران به قران پول‌هایی را که خرج می‌کنم داشته باشم. مدت‌ها بود دلم را زیر پا گذاشته بودم تا یک قران دوزار پس‌انداز کنم و خیر سرم زندگی تشکیل بدهم.
تو مسیر بازگشت به راننده‌ی آژانس گفتم زندگی را نباید سخت گرفت. و کلی با هم حرف زدیم. راجع به انواع مراقبه هم برایش گفتم. کنجکاو شده بود. دوست داشت بیشتر بداند. گفتم اگر حوصله دارد با هم برویم جنگل چیتگر، یک چای بزنیم و بیشتر برایش توضیح بدهم. پایه بود. همین کار را کردیم. بهش گفتم کافی‌ست به آنچه انجام می‌دهد یا برایش اتفاق می‌افتد آگاه باشد. زور نزند. قضاوت نکند. کارش را انجام دهد و رها کند. بیشتر این حرف‌ها را تو کتاب «تائو ت چینگ» خوانده بودم. گفتم گاهی برای خودش قدم بزند. تنها باشد. به درخت‌ها نگاه کند. و دنیا را بگذارد تا آنچه را می‌خواهد پیش رو بیاورد.
وقتی مرا در خانه رساند تشکر کرد و شماره‌اش را بهم داد.

به اتاقم که بازگشتم جلو کامپیوتر نشستم و سیگار آتش زدم. آیا بهتر نبود سیگار را ترک کنم؟ نه، این دیگر زیاده‌روی بود. حالا وقتش نیست. بگذار این رفیق قاتلت فعلا لای انگشتانت باشد. این بیچاره را تو اگر آتش نزنی او آتشت نمی‌زند. ترک سیگار باشد برای بعد. حالا فقط پیاده‌روی کن. کتاب بخوان. چای بنوش. سیگار بکش. بنشین. خوش باش. فردا را که دیده؟

کریشنا آنلاین شده بود. پرسیدم آن جمله‌های عجیبی که آدم‌ها خطاب به او رو صفحه‌ی فیسبوکش نوشته بودند و چیزی را تبریک گفته بودند چه بودند؟ ابتدا طفره رفت اما بعد پاسخ عجیبی داد: کریشنا به تازگی جانشین پدربزرگش شده بود. پدربزرگش یک مرشد معنوی بود. خودش را بازنشسته اعلام کرده بود و کریشنا را جانشین خودش معرفی کرده بود.کریشنا یک مرشد معنوی 20 ساله بود، و به غایت شبیه من!

کریشنا اینها را که برایم تو فیسبوک نوشت خندید، اینطوری : )))
من هم با اینکه جا خورده بودم خندیدم : )))



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 0:47  توسط علی کرمی  | 

وَ



نه که پیشرفتی نداشتم، داشتم. کمی حالم بهتر بود. صبح می‌خوابیدم و بعدازظهر برمی‌خاستم. پیش‌تر که انگیزه‌ی بیدار شدن یا پایین آمدن از تخت را نداشتم با شنیدن اذان مغرب از مسجد محله از خواب بیدار می‌شدم و ساعت‌ها بر تخت می‌ماندم تا شب می‌شد اما وضع کمی فرق کرده بود، کمی انگیزه داشتم. برمی‌خاستم: کتاب بخوانم، پیاده‌روی کنم و تو فیسبوک بچرخم.

هرچند دوست داشتم آدم پولدار و خوش‌تیپی باشم که سر شب می‌خوابد، صبح زود برمی‌خیزد، باشگاه «تای چی چوان» می‌رود، و سیگار نمی‌کشد اما باید از همان پیشرفت کوچکی که نسبت به روزهای پیشین داشتم استقبال می‌کردم. با خود این جمله‌ی کنفوسیوس را تکرار می‌کردم که: «راه هزار فرسنگ با برداشتن اولین گام آغاز می‌شود.» و من اولین گام را برداشته بودم: از تخت تا میز کامپیوتر. روزی دو پاکت سیگار جی.وان مشکی می‌کشیدم و با هر نخ که دود می‌کردم از خودم می‌پرسیدم: چرا سیگار می‌کشم؟ اصلا این چه کاری‌ست ما آدم‌ها می‌کنیم؟ یک سری برگ خشک را می‌پیچیم لا کاغذ، آتش می‌زنیم، دودش را به سینه می‌کشیم، پف می‌کنیم، و بعدی... چرا؟ مسلما میل به تخدیر در این کار هست. اعتیاد است. انکارش نمی‌شود کرد. شاید نیاز به آرامش موجبش باشد. زندگی تند است. زمان تند است، می‌گذرد. بر این کره‌ی خاکی، در این جنگل، باید حواست باشد شکار نشوی، حواست باشد به موقع بر سر شکار فرو آیی تا گرسنه نمانی. باید مواظب باشی از آب برکه‌های مسموم نخوری، بیمار نشوی، غم را از خود برانی، جفت بگیری و سر جفتت بجنگی تا به چنگش بیاری، یا یجنگی از چنگت در نیاورندش، مراقب فرزندت باشی تا پا بگیرد، باید مواظب همه چیز باشی. خب این خسته‌ات می‌کند. همین است که نیازمند آرامشت می‌کند. همین است سیگار می‌کشیم. اما آیا آن گوریل جنگل و پلنگ صحرا هم به این آرامش نیازمندند؟ ظاهراً نه. اگر بودند لابد آنها هم سیگار می‌کشیدند. دوست نداشتم سیگار بکشم. کار بیهوده‌ای بود. همه چیز بیهوده بود، این بیهوده‌تر بود. دوست داشتم ورزش کنم. خون در تنم بچرخد. اکسیژن برسد به مخچه‌ام، مخم. خوش‌اندام باشم و دندان‌هام سفید باشند. موهام چرا ریختند؟ و با خود می‌گفتم حالا تازه گام اول را برداشته‌ای. شاید وقت باشد برای برداشتن گام‌های دیگر. به کدام مقصد؟ نمی‌دانستم. چرا، می‌دانستم، به جایی بیرون از این شب تاریک افسردگی، همین، و نه بیشتر. هم می‌دانستم آدم تنبلی هستم، بی‌مسئولیت، و دوست نداشتم دیگر هیچ‌وقت در زندگی کار کنم. مطمئن نبودم. شاید هم باید تنبلی را کنار می‌گذاشتم. باید تغییر می‌کردم. مسئولیت‌پذیر می‌شدم و کار می‌کردم. پیشرفت می‌کردم. پیشرفت به کدام سو؟ به سوی مسئولیت بیشتر و موفقیت بیشتر؟ این که ته نداشت. نمی‌شد به تهش رسید. اینجا بود که باید از خانه بیرون می‌زدم، راه می‌رفتم و ذهنم را خالی می‌کردم. سپس به خانه بازمی‌گشتم. پای دستگاه می‌نشستم. کتاب می‌خواندم یا در فیسبوک چرخ می‌زدم. تو همین چرخ زدن‌ها بود که زندگیم سمت و سوی دیگری گرفت. عادت کرده بودم شب‌ها تو فیسبوک یک آدمی را که نمی‌شناختم، و به نظرم جالب می‌آمد، از کشوری دیگر پیدا می‌کردم، و از صفحه‌اش به صفحه‌ی دوستانش، و از صفحه‌ی دوستانش به صفحه‌ی دوستان دوستانش می‌رفتم و همینطور ادامه می‌دادم و صفحه‌هاشان، عکس‌هاشان، و گاهی نوشته‌هاشان را از نظر می‌گذراندم تا خسته شوم یا قاب تاریک پنجره‌ی اتاقم از نور روز روشن شود، بخوابم.

تو همین گشت زدن‌ها بود که به چیز عجیبی برخوردم. دیدم یک نفر عکس مرا گذاشته جای عکس صفحه‌اش. جا خوردم. از اینجور کارها تو فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی می‌کنند. بعضی‌ها هم زیر نقاب‌های مجازی‌شان هزار جور کثافت کاری راه می‌اندازند و حال مردم را می‌گیرند. این یکی نقاب مرا به صورت زده بود. صفحه‌ی طرف را باز کردم. خودم بودم. اما هیچ به خاطر نداشتم چنان عکسی را. کجا بود؟ این پیراهن آستین کوتاه چه؟ مال من نبود. عکس‌های صفحه‌ی طرف را یک به یک نگاه کردم. شباهتم با این آدم باورنکردنی بود. حتی او هم موی سر و صورتش را ماشین کرده بود. اما پیدا بود جای دیگری زندگی می‌کند. عکس‌هاش را نگاه کردم، عکس‌های تکی، و عکس‌های دسته‌جمعی. مسلما خودم نبودم. آدم‌های تو عکس‌هاش را نمی‌شناختم. درباره‌اش خواندم. نامش کریشنا شینوفسکی بود. اهل کشور بولگارستان. کشوری در غرب دریای سیاه. در شهر کوچکی به نام پورتاتو زندگی می‌کرد. از من خیلی جوان‌تر بود اما مطمئنم اگر کنار هم می‌ایستادیم این مسئله قابل تشخیص نبود. البته شاید از نزدیک بود. و این هم در نظر داشتم که آدم‌ها خیلی وقت‌ها با عکس‌هاشان تفاوت بسیار دارند. اما این یکی – دستکم – عکس‌هاش مثل عکس‌های من بود. خودش را نمی‌دانستم. آیا از من بلندتر بود یا کوتاه‌تر؟ او متولد 21 مارس 1993 بود، من متولد 21 مارس 1977، عجیب نیست؟ از مطالب رو صفحه‌ش فهمیدم به عرفان و هنر علاقمند است. تو عکس‌های دسته‌جمعی صفحه‌ش دو نفر خیلی چشمم را گرفتند. یکی پیرمردی بود که در بیشتر عکس‌ها خندیده بود. دیگری دختری با موهای قرمز که تو بعضی عکس‌ها بود. نام دختر بود: رزالین. عکسش را از فیسبوک گرفتم، چندتا از عکس‌های کریشنا را هم همینطور. برای کریشنا درخواست دوستی فرستادم. پیامی برایش فرستادم: «این عجیب نیست که ما دوتا اینقدر به هم شبیهیم؟» و منتظر ماندم پاسخ بدهد. ساعت‌ها گذشت و پاسخی نیامد. شاید حق داشت. می‌توانست فکر کند کسی با او شوخیش گرفته. اما نه. اگر دقت می‌کرد می‌دید که من او نیستم. من در جای دیگری از این دنیا زندگی می‌کنم، او جای دیگر. امیدوار بودم آدم باهوشی باشد و این را بفهمد. همچنین امید داشتم آدم بی‌ذوقی نباشد. این نباشد که عکس مرا ببیند و به هیچ‌جاش هم نباشد که یک نفر تو این دنیا اینهمه شبیه اوست. یکی دو ساعتی منتظر پاسخش ماندم و تمام صفحه‌اش را بارها زیر و کردم. از یک جایی به بعد صفحه‌اش پر از پیام تبریک بود. متن پیام‌ها کمی برایم گنگ بودند. پیام‌ها مربوط به همان روزها بودند. اینطور به نظر می‌رسیدند که: گروهی رعیت برای پادشاهی، یا گروهی شاگرد برای استادی، یا عاشقان سینه‌چاک برای ستاره‌ای، چیزی نوشته باشند. شاید هم جریان یک شوخی دسته جمعی میان دوستان بود که مسلما من از آن خبر نداشتم و نمی‌توانستم بفهممش. اما خیلی از آنها به نظر دوستان این آدم نمی‌آمدند. فاصله‌ی سنی پیام‌گذاران زیاد بود، از نوجوان دختر و پسر تا میانسال و جوان و پیر از هر دو جنس، زن و مرد، پیرزن و پیرمرد. باقی صفحه پر بود از تک جمله‌هایی عاشقانه و عارفانه یا جمله‌هایی در ستایش هنر یا نقل قول‌هایی از داستان‌ها، نویسندگان و شاعران. یکی دوتا ترانه و آهنگ هم بود. یکی‌شان خیلی جذبم کرد. تکنوازی گونه‌ای از نی بود: حال و هوای شرقی، لحنی اسرارآمیز، و نغمه‌هایی کشدار، با پژواکی که جمله‌ها را در هم می‌آمیخت. انگار این نی در سالن بزرگ، تاریک و خالی‌ای نواخته شده بود. گوشش که می‌کردم حس می‌کردم هوا تاریک است با اینکه روز شده بود و قاب پنجره‌ی اتاقم روشن شده بود. می‌شد اینطور گفت که این تکنوازی هم موسیقی‌ای عرفانی بود. نغمه‌هایی برای مراقبه‌ای در سکوت. اصلا موسیقی سکوت بود. انگار صدای نی صدا نبود. شکری بود که در آب سکوت حل می‌شد. شبیه نی قونیه بود، اما آن هم نبود، فقط شبیه بود.

خسته شدم و خوابیدم. بیدار که شدم یک لیوان چای ریختم و باز آمدم پای دستگاه نشستم. هنوز دوستیم را تایید نکرده بود. ماهیار زنگ زد گفت بزنیم بیرون. داشتم از کنجکاوی می‌مردم. نمی‌توانستم از فیس‌بوک دل بکنم اما نمی‌دانستم کی درخواست دوستیم را تایید خواهد کرد. می‌ترسیدم مبادا اصلا این کار را نکند. اگر نمی‌کرد باز هم برایش پیام می‌فرستادم. می‌توانستم مجابش کنم. اگر نمی‌توانستم پس باید برای دوستانش درخواست دوستی می‌فرستادم. حتما آنها هم از شباهت ما جا می‌خوردند. پیش از همه برای همان دختر موقرمز – رزالین – درخواست می‌فرستادم. هم از باقی دوستانش زیباتر بود، و هم حتما چون دختر جوانی بود بیش از باقی از شباهتم با او جا می‌خورد. اینطور به نظر می‌رسید به هم نزدیک باشند. لابد می‌توانست اطلاعات لازم را در اختیارم بگذارد و پیام‌هام را به کریشنا برساند. به ماهیار گفتم بیاید بزنیم بیرون. شاید اینطوری راحت‌تر می‌توانستم صبر کنم. شاید از خانه بیرون می‌زدم و باز که می‌گشتم دوستیم را تایید کرده بود. ماهیار آمد. به سختی توانستم از دستگاه دل بکنم. چشم‌هام را بستم و دکمه‌ی خاموش کامپیوتر را فشردم. از خانه بیرون زدم و سوار ماشین ماهیار شدم. رفتیم سر بزنیم به جنید. تمام مدت ذهنم پی این آدم بود: کریشنا. نکند کلا صفحه‌اش را می‌بست و ردش را گم می‌کردم.

اصلا به جهنم.

تا به خانه‌ی جنید رسیدم رفتم تو فیسبوک. تایید نکرده بود هنوز. عکسش را به جنید و ماهیار نشان دادم. دهانشان باز مانده بود. هر آنچه از او دستگیرم شده بود به ماهیار و جنید گفتم. جنید حدس‌های کوچکی زد و چیزهایی گفت که قبلا خودم به‌شان فکر کرده بودم. ماهیار زل مانده بود به عکس رزالین، همان دختر موقرمز. ساکت ایستاده بود و چشم دوخته بود. صدای تپش قلبش را می‌شنیدم. حق داشت. دختر زیبایی بود. زیباییش منحصر به فرد بود. شاید نشود گفت خوشگل اما چیزی در صورت و چشم و پوست و اندامش داشت که با یک مرد حساس همان کاری را می‌کرد که با ماهیار کرده بود. حتی وقتی حواسم به حرف‌های جنید پرت شد و رفتیم نشستیم به گپ زدن، چای نوشیدن، و سیگار کشیدن، ماهیار همانجا پای کامپیوتر مانده بود. وقت برگشتن هم تو ماشین لام تا کام حرف نزد. نیمه شب اتوبان همت رات ا خانه‌ی ما در سکوت راند. پیاده که شدم خداحافظی نکرده گازید و رفت.

وارد خانه که شدم مادر خواب بود. به اتاقم رفتم. چراغ اتاقم روشن بود. فکر کردم مادرم آمده باشد برای تفحص و تجسس. بیشتر مادرها این کار را می‌کنند. مادر من هم استثنا نبود. اما نه، دستگاهم روشن بود. صفحه‌ی فیسبوکم باز بود. یک ته سیگار غریبه تو زیر سیگاریم بود. سیگارهایی که من می‌کشیدم باریک بودند. سیگار تو زیرسیگاری کلفت بود. گندشان بزنند. لابد باز سر و کله‌شان پیدا شده بود. تو این افسرده‌حالی اصلا حال‌شان را نداشتم. حدس می‌زدم کار خودشان باشد. باز آمده بودند سر از کارم در بیاورند. سرک تو کارم بکشند. چند سالی بود هر از چندی سر و کله‌شان پیدا می‌شد. نمی‌دانستم کیستند و نمی‌فهمیدم دردشان چیست و چه می‌خواهند. اسم‌شان را گذاشته بودم: درازها.

حواسم رفت به مونیتور و صفحه‌ی فیسبوک. کریشنا تاییدم کرده بود.

پیام داده بود: «چرا عجیب نیست! الان من و دوستم داریم با دهن باز نگاه عکسات می‌کنیم!»



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 1:59  توسط علی کرمی  | 

زرّافه



سوای قرص‌های ضد افسردگی چیزهای دیگری هم بودند که به کمک‌شان می‌توانستم خودم را از آن چاه سیاه افسردگی بیرون بکشم. چیزهایی مثل اکسیژن، مراقبه، دوش آب‌گرم و لبخند ...

ظهر بود از خواب بیدار شدم. رفتم دستشویی. کارم را کردم. سیفون غرشی کرد و سیلاب همه چیز را با خود به جهنم اعماق زمین برد. صورتم را آب زدم و همینطور که صورتم کف دست‌هام بود با خودم فکر کردم وقتش شده پس از مدت‌ها در آینه نگاه کنم. نمی‌دانستم چه ریخت شده‌ام: لاغر؟ مریض؟ مجنون؟ زشت؟ ... سر بلند کردم و تو آینه نگاه کردم.

نه.

هنوز خودم بودم. کس دیگری نشده بودم. پیر نشده بودم. جوان‌تر هم نشده بودم. کمی رنگ پریده بودم اما نه آنقدرها. لبخند زدم. عضلات صورتم کش آمدند. حس کردم پس از مدت‌ها خون به بعضی عضلات صورتم رسید. صورتم کوفته بود. لبخند خستگیِ صورتم را در داد. بهتر بود بیشتر در آینه لبخند می‌زدم. این حالم را خوش می‌کرد. ادای قهقهه زدن درآوردم، بی‌صدا. دور خودم چرخیدم. به خودم چشمک زدم و با انگشت به تصویرم در آینه اشاره کردم. بوسه‌ای برای خودم فرستادم به آینه. آینه بوسه‌ای برایم فرستاد.

از دستشویی که بیرون زدم دور و بر را نگاه کردم مادر آن طرف‌ها نباشد. شبیه همان کارها را در آینه‌ی قدی کنار درِ حمام خانه تکرار کردم. به اتاقم رفتم.

کمی تو فیسبوک چرخ زدم تا عصرگاه شد. مدتی بود هر روز همین ساعت‌ها از خانه بیرون می‌زدم. می‌رفتم پیاده‌روی. با خود تصور می‌کردم: خانم جذاب و مرگ‌بار افسردگی را رو صندلی جلو کامپیوتر اتاقم جا می‌گذارم و هر گام که از صندلی و خانه دور می‌شوم از خانم افسردگی نیز دور می‌شوم. می‌بایست هر روز به اندازه‌ی کافی ازش دور می‌شدم.

نه تند، نه کند راه می‌رفتم. چهار گام دم سنگین می‌کشیدم و شش‌هام را پر هوا می‌کردم و پنج گام در بازدمی سنگین هوای شش‌ها را خالی می‌کردم. بر همین دم و بازدم متمرکز می‌ماندم. اگر حواسم پرت می‌شد و می‌رفتم تو هپروت افکارم، به محض اینکه این را می‌فهمیدم، بازمی‌گشتم و متمرکز می‌ماندم بر دم و بازدمم.

وقتی به سربالایی پایین تپه‌ی جنگلی می‌رسیدم هوشم را می‌دادم به گام‌هایی که برمی‌دارم. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم جز راه رفتن. دارم راه می‌روم. یک قدم به جلو با پای راست. یک قدم به جلو با پای چپ.

نه.

به اینها هم فکر نمی‌کردم. فقط آگاه بودم دارم راه می‌روم.

بچه‌ها در زمین بازی جیغ می‌کشیدند. ازشان رد می‌شدم. جلوتر زوجی جوان بر منقل پارک جوجه کباب می‌کردند. بو و دودش پیچیده بود تو هوای جنگل. دختر می‌خندید و به پسر چیزی می‌گفت. پرایدشان کنار خیابان پارک بود. در ماشین را باز گذاشته بودند و به ترانه‌‌ای که از بلندگوهای نه چندان قوی و خوش‌کیفیت ماشین پخش می‌شد گوش می‌کردند. من و سارا هیچ‌وقت این کار را کرده بودیم؟ کرده بودیم. شمال که رفتیم من برای اولین بار توانستم منقل آتش کنم. پیش از آن هیچ‌وقت این کار را نکرده بودم. خیلی کارها پیش از آن نکرده بودم که در دوران نامزدیم با سارا کردم. سارا بهم افتخار کرد که توانستم منقل آتش کنم. خودم هم.

نه.

باز گردیم به گام‌ها. به راه رفتن.

با نگهبان پارک سلام علیک کردم و از او گذشتم. چیزی به بالای تپه باقی نمانده بود. پیش‌تر موقع برگشتن از جنگل کمی با نگهبان پارک حرف زده بودم. جوان بود. شاید بیست و چند ساله. به نظر مشنگ می‌آمد. یک‌تخته کم داشت. من هم اگر تو آن زلّ گرمای تابستان، زیر آن سه‌تیغ تیز آفتاب صبح تا شب تو جنگل می‌پلکیدم مخم ایراد می‌کرد. اما خب کار می‌کرد. شاغل بود لابد سر ماه به ماه هم حقوقش را می‌گرفت، اگر می‌دادند. زن داشت. یک خانه چند محله آن‌طرف‌تر اجاره کرده بود. یعنی من از این مشنگ‌ترم؟ حتما هستم. حالا فکر می‌کنی چهارتا ورق کتاب خوانده‌ای چیزی از زندگی فهمیده‌ای؟ شاید زندگی همین باشد که این مشنگ می‌کند. کار می‌کند. خانه‌ای اجاره کرده. ازدواج کرده. حتما به زودی بچه‌هایی می‌آورند و آن‌قدر سگ‌دو می‌زنند تا بچه‌ها را به سر و سامان برسانند و بیمرند مثل همین زاغی که حالا از این شاخ به آن شاخ می‌پرد تا لانه‌ای برای خودش به هم برساند و در آن تخم بگذارد.

نه.

باز گردیم به گام‌ها. به راه رفتن.

از خانه تا سر تپه‌ی جنگلی حدود چهل دقیقه راه بود، همه آسفالت. یک خیابان، پایینِ تپه را می‌رساند دمِ بوفه‌های بالای تپه. روزهای خلوت هفته کمتر ماشین از کنارت می‌گذشت. آخر هفته‌ها شلوغ می‌شد. بالای تپه که می‌رسیدم عرقم درآمده بود. حالم بهتر می‌شد. از خانم افسردگی که آن پایین بر صندلی کامپیوتر تو اتاقم تنها نشسته بود به اندازه‌ی کافی دور شده بودم.

معمولا یک لیوان چای یا نسکافه می‌خریدم. گاهی می‌رفتم مشرف به دریاچه می‌نشستم. گاهی همان دور و بر بوفه می‌نشستم. حواسم تمامی به چای بود. نگاه آب جوش می‌کردم چگونه لیوان کاغذی یک‌بار مصرف را پر می‌کند. ریسه‌های پیچان بخار را می‌دیدم. محتاط گام برمی‌داشتم سوی نیمکتی کمی آن‌طرف‌تر. حواسم بود مبادا آب جوش رو دستم بریزد و بسوزاندم. اینجور وقت‌ها آدم خوب حواسش جمع می‌شود. بر نیمکت می‌نشستم. چای کیسه‌ای را تو آب جوش می‌زدم. رنگ چای تو زلال آب نخ می‌انداخت و شکل‌های در هم می‌گرفت تا آب جوش، چای می‌شد. یک حبه قند به دهان می‌انداختم. شیرینیش را می‌فهمیدم. چای، طعم گس چای، طعم کاغذ و چای، طعم چای کیسه‌ای مرا یاد بوفه‌ی دانشگاه می‌انداخت. از بوفه‌ی دانشگاه، یک چای کیسه‌ای که می‌خریدم، ده‌بار لیوانم را پر آب جوش می‌کردم و همان چای را تو لیوان می‌زدم تا جایی که دیگر رنگ نمی‌داد. آن سال‌ها وضع جیب همه‌مان خراب بود و خوش بودیم. اصلا گمانم اکثر دانشجوهای دنیا وضع مالی‌شان خراب است و خوشند. حالا همیشه‌ی همیشه هم شاید خوش نبودیم اما خیلی وقت‌هاش را خوش بودیم.

نه.

باز گردیم به طعم چای.

یا حالا بهتر است نگاه پسر بوفه‌چی کنیم: تپل و دلنشین است. او هم بیش از 25 سال نبایست داشته باشد. جواب سلامم را بسیار مودبانه می‌دهد. گستاخی و شور جوانانه ندارد. فروتنی میانسالی دارد. ادبش باید ذاتی باشد. فکر نمی‌کنم ادبش اکتسابی باشد. حتی اگر از خانواده‌ای مفسد و مجرم و زندان‌برو باشد حیرت نمی‌کنم. گمانم دیپلم داشته باشد. بعید می‌دانم دوران تحصیلش شاگرد تنبل و ضعیفی بوده باشد. اما خیلی هم آدم رفیق‌بازی به نظرم نمی‌رسد. از آنها نیست که ترانه‌های باب روز گوش کند. لابد داریوش و سیاوش قمیشی گوی می‌کند. ریش و سبیلش را می‌تراشد. موهای سرش را بالا می‌دهد. ژل و روغن به موها نمی‌مالد. موهایی تیره و کدر دارد. پیراهن‌های ساده و نه چندان نویی تن می‌کند. شلوارش را نمی‌دانم چگونه است. همیشه پشت پیشخوان بوفه است و کمر به بالاش را می‌بینم. تا آن روز ندیدم پیراهن خوش‌رنگی بپوشد. هرچه تن می‌کند بور و کم‌رنگند. نه گندم‌گون است نه سفیدرو اما لابد از آنهاست که وقتی از حمام بیرون می‌آیند خیلی سفیدند و آدم نمی‌داند چرا رفته رفته بعد حمام رنگ پوست‌شان یکی دو پرده تیره و کدر می‌شود. باید دمپایی به پا داشته باشد یا شاید یک کتانی کهنه و رنگ و رو رفته مثل پیراهن‌هاش. دور ناز ذهن نیست اگر دانشجو باشد. بهش می‌آید مترجمی زبان انگلیسی یا مدیریت بازرگانی بخواند. درس‌خوان چرا اما کتاب‌خوان بعید می‌دانم باشد. به هر حال ممکن است یکی دوتا رمان عشقی تو زندگیش خوانده باشد یا کتابی درباره‌ی مثلث برمودا.

غروب که می‌شد چراغ‌های کنار خیابان جنگل را روشن می‌کردند. فقط همین خیابان که تا پایین تپه می‌رفت چراغ داشت. از تپه سرازیر می‌شدم تا خانه. حالم خوش‌تر بود. کمی یاد گرفته بودم به حال‌های مختلفی که از تنم می‌گذرند نگاه کنم بی آنکه آن‌ها را خوب یا بد بنامم. مثلا افسردگی اگر می‌آمد بد نبود. و شادی اگر می‌آمد خوب نبود. خشم بد نبود. مِهر خوب نبود و الخ. آنها حالت‌های روان من بودن. نه خوب بودند نه بد. به همه‌شان احتیاج داشتم: به غم، شادی، خشم، شهوت، مهر، تشویش... می‌آمدند. می‌دیدم‌شان. می‌رفتند. برگ‌های خشک و تری بودند روان بر آب جو. می‌گذشتند بی آنکه دست ببرم و از آب بیرون‌شان بکشم. (چه کشفی! روان: برگِ «روان» بر آب جو، آبِ «روان»، «روانِ» آدمیزاد. همه‌ی اینها روانند!)

به خانه که می‌رسیدم حسابی گرسنه بودم. مادرم ازینکه پس از مدت‌ها هر روز از خانه بیرون می‌زدم خرسند بود. بر که می‌گشتم غذاهای خوش‌عطرش بر اجاق گاز خانه گرم بود. می‌خوردم و به اتاق می‌رفتم و سیگار آتش می‌زدم. همه هوشم به سیگار بود، به هر کام که از سیگار می‌گرفتم، به وهم دود، به طعم دود. رو صندلی جلو دستگاه ولو می‌شدم و نگاه عکس آدم‌هایی که از فیسبوک گرفته بودم می‌کردم. دانه دانه هوشم را می‌سپردم به زیبایی‌هاشان، شخصیت‌هاشان، زشتی‌هاشان، لباس‌هاشان، طبقه‌ی اجتماعی‌شان، و هر پیامی که از عکس‌شان بهم می‌رسید. حالا این عکس همان دختری بود که آن روز در فیسبوک دیده بودم. همان که لبخند دلنشین و مادرانه‌ای داشت و مانتو طوسی تن کرده بود. همان که باد طره‌ی مجعد مشکی مویش را بر چهره‌اش وزانده بود. همان که داشتم نگاهش می‌کردم که مادرم به اتاق آمد و گفت: موش. راستی آن موش حالا کجاست؟ لای آجرهای ساختمان در حال ساخت سر کوچه است؟ آیا من و این دختر تو عکس هیچگاه در جهان بیرون این در یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد؟ مگرنه که می‌گویند دنیا کوچک است!

از بانک برای گوشیم پیامک آمد. پیامک را که خواندم لبخند گشوده شد بر چهره‌ام. طلوع کردم. شادیِ برف در دلم بارید. بوی سرد شادی تو مشامم پیچید. پول خوبی به حسابم ریخته بودند. رادیو طلبم را به تمامی پرداخته بود. حتما می‌خواستند با این کارشان مجابم کنند بازگردم سر کار. آیا باید بازمی‌گشتم؟ سوال مهمی بود. آیا دوست داشتم بازگردم؟ نه. دوست نداشتم. دیگر حوصله‌ی سر و کله زدن با تهیه کننده و کارگردان و صدابردار و نویسنده‌ی برنامه را نداشتم. ساختمان رادیو بوی کار می‌داد، بوی اداره، بوی نامه‌های اداری، بوی میکروفون می‌داد. کار کردن را دوست نداشتم. دوست داشتم پول زیادی داشته باشم و هیچ‌وقت نیاز نباشد کار کنم. یعنی می‌شد؟ چرا نشود. دستکم در خیال که می‌شد. چرا باید کار می‌کردم؟ خانه که بود. غذا که بود. و حالا، پول هم بود. هرچند مادرم گاهی به جانم غر می‌زد که باید فکر آینده باشم، از خانه بیرون بزنم، کار کنم، زن بگیرم، بچه‌دار شوم اما چرا؟ چرا باید کار می‌کردم، زن می‌گرفتم، بچه‌دار می‌شدم؟ همه که قرار نیست مثل هم زندگی کنند. دوست داشتم تو خانه بنشینم و کتاب بخوانم تا دم مرگ. چرا ما آدم‌ها اینهمه به کار کردن وابسته شده‌ایم؟ این چه قانونی بود در زندگی‌مان گذاشتیم. می‌خواستم زرافه باشم. در دشت راه بروم. برگ‌های شیرین درختان را بجوم. بنشینم و نگاه غروب کنم. بخوابم. آیا زرافه‌ها هم کار می‌کنند؟ نه. فکر نمی‌کنم مجبور باشند بروند رادیو و برنامه اجرا کنند. آنها فقط گاهی از دست شیرها فرار می‌کنند، شکار می‌شوند، خورده می‌شوند، مریض می‌شوند، و گاهی می‌میرند. آیا می‌توانستم مثل یک زرافه زندگی کنم؟ این پرسشی بود که می‌بایست پیش از خواب، پشت پلک چشمانم نگاهش می‌داشتم و نگاهش می‌کردم تا فرو بروم در تاریکی خواب.

سپس جواب‌ها خودشان می‌آمدند.
شب به خیر.



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 6:24  توسط علی کرمی  | 

ایراندخت


 
ایراندخت کلهر، 62 سال داشت و در نظرم زیبا بود. بی‌استثنا هرکس عکس‌ جوانی‌هاش را می‌بیند اعتراف می‌کند او زیبایی‌ای کلاسیک داشته است. و کلاسیک یعنی بهترین نوع هر چیز، مثل: عینک ری‌بن کلاسیک (چه هوانورد Aviator، چه رهنورد wayfarer)، شلوار جین کلاسیک، و موسیقی کلاسیک...
شایسته‌تر می‌بود – ایراندخت - ستاره‌ای باشد در دوران فیلم‌های کلاسیک هالیوود اما او در یک شهر کوچک به دنیا آمد، در کرمانشاه. پدرش معلم بچه‌های روستایی بود. به آن‌ها خواندن و نوشتن یاد می‌داد بی‌اینکه کتک‌شان بزند. همین می‌شود که پدر ایراندخت، وقتی ایراندخت سه روزه بوده، صبح زود به مدرسه‌ا‌ی در یکی از روستاهای نزدیک کرمانشاه می‌رود و از بابای مدرسه می‌خواهد به ثبت احوال روستا برود و برای دختر تازه دنیا آمده‌اش شناسنامه بگیرد. بابای مدرسه همین کار را می‌کند، و وقتی کارمند ثبت احوال نام دختر سه روزه را می‌پرسد، بابای مدرسه کمی مکث می‌کند، لبخند می‌زند، و می‌گوید: ایراندخت. برای همین است که در شناسنامه‌ی ایراندخت ثبت می‌شود او زاده‌ی روستاست در حالیکه اینطور نیست. بابای مدرسه وقتی شناسنامه را دست پدر ایراندخت می‌دهد، آن را باز می‌کند، نام انتخابی بابای مدرسه را که می‌بیند لبخند می‌زند، و تشکر می‌کند. دو سال بعد - درست مثل خودم - ایراندخت همراه خانواده‌اش به تهران مهاجرت می‌کنند و – پدرش، پدربزرگم - جعفر کلهر به ریاست اردوی دانش‌آموزی منظریه منصوب می‌شود. ایراندخت بیشتر کودکی‌ و نوجوانیش را در محله‌ی نارمک تهران، در کوچه‌ای نزدیک چهارراه تلفنخانه بالیده است. او از پدری: آرام‌، خوش‌خو، و باهوش، و هم از مادری: شیطان، طناز، و بددهن و البته باهوش زاده شد. پدرش جزو نخستین سه نفری بود که در شهرستان زادگاه‌شان کرمانشاه، موفق به اخذ مدرک دیپلم شدند. در آن زمان گرفتن مدرک دیپلم برای یک روستایی فتح قله‌ی موفقیت بوده است. متاسفانه در زمان ما داشتن دیپلم دیگر مهم نیست، وگرنه من هم از موفق‌ها می‌بودم. آن سه تن که در آن دوران، در کرمانشاه، موفق به گرفتن دیپلم شدند، یکی‌شان پدر ایراندخت: جعفر کلهر، دیگری رمان‌نویس مشهور: یونس لطفی، و سومی دوست ایشان بود که به مرض فراموشی و در سن 70 مرد. هیچکس سومی را به خاطر نمی‌آورد، حتی نامش از خاطره‌ها محو شده است.
ایراندخت را به اختصار، ایران صدا می‌کردند. 18 ساله بوده که به اصرار پدر با یک تاجر نفت ازدواج می‌کند و برای زندگی به آبادان می‌رود. بچه‌دار می‌شود. اما این ازدواج دیری نمی‌پاید و ایراندخت فرزند نوزادش را رها می‌کند و از شوهر جدا می‌شود تا عشقی را که شایسته‌ی زیباییش باشد بیابد. از آنجا که آن روزها خانواده‌اش – باز به خاطر ماموریت کاری پدر ایراندخت - به کرمانشاه بازگشته بودند، ناچار به کرمانشاه می‌رود، شهری که زندگی در آن برایش هیچ خوشایند نبوده است. جدایی، رها کردن فرزند، و مرگ ناگهانیِ مادربزرگش – مادر مادرش - کمی او را افسرده می‌کند. افسردگی زیباییش را افزون می‌کند چنان که وقتی از خیابان‌ها می‌گذشته حتی مردان بی‌سواد شعرهای بداهه می‌سروده‌اند. این دوره  طلایی‌ترین دوران ترانه‌های عاشقانه‌ی کردی کرمانشاهی است.
زیبایی او دردسرساز می‌شود و صفی طویل از مردان کرمانشاه درِ خانه‌شان با موهای آب شانه کرده و کت‌ و کفش‌های خاکی و گل‌های لاله تشکیل می‌شود، همه خواستار و خواستگار او. البته که میان این مردان، مردان آبرودار و مهمی هم بوده‌اند مثل مشهورترین خواننده‌ی کرد: فرهاد اردلان، و ستوان یکم پیاده‌ی ارتش شاهنشاهی: شاپور زنگنه. آن زمان وِرد دهان ایراندخت این جمله بوده که: مگر جنازه‌ام را بر دوش یک مرد کرمانشاهی از این خانه بیرون ببرند. مادر ایراندخت فحش می‌داده و حرص می‌خورده ازینکه اینهمه خواستگار خوب را رد می‌کند و پدرش سر تکان می‌داده و می‌خندیده غافل ازینکه فرسنگ‌ها دورتر، در شهر بُن آلمان، مردی کرمانشاهی شبی به خواب: زنی افسون‌گر و زیبا می‌بیند و وقتی بیدار می‌شود حس می‌کند دلش برای دیارش تنگ شده است و باید برگردد به ایران، به کرمانشاه. آن مرد جوان – ابراهیم کامران - سوار مرسدس بنز آبی‌ رنگش ((W114-1972 می‌شود و تخت گاز تا کرمانشاه می‌راند. تنها یک‌جا در قهوه‌خانه‌ای در قیصریه می‌ایستد برای نوشیدن آبجو و قضای حاجت.
 
درِ خانه باز می‌شود. مادر پیر میان حیاط نشسته و کنار حوض ظرف‌های نهار را می‌شوید. ابراهیم وارد می‌شود. مادر می‌ایستد و داد می‌زند: «ابراهیم!» و تکرار می‌کند و بغض در گلوش می‌شکند. اهل خانه می‌پندارند پیرزن از دوری فرزند ارشدش دیوانه شده و سر ظهر هوار هوار می‌کند و الان است آبرومان پیش در و همسایه برود. مادر پیر، خودش هم فکر می‌کند دیوانه شده از دوری ابراهیم که 2 سال پیش رفت آلمان برای همیشه و می‌پندارد حالا دارد او را در خیالات جنون‌آمیزش می‌بیند. اما ابراهیم واقعا آنجا بود و می‌خندید. مادر را در آغوش کشید و بوسید. مادر پیراهن ابراهیم را چنگ زد و بویید. خواهرها و برادرها از دیدن برادر بزرگ‌شان شاد شدند و با دیدن سوغاتی‌هاشان شادتر شدند. مهمان‌ها آمدند و رفتند و مهمانی‌هایی که به شادی بازگشتن ابراهیم برگزار شدند به پایان رسیدند. شب که همه خوابیدند، مادر پرسید: «روله چه شد برگشتی؟» ابراهیم نمی‌دانست چرا برگشته است. ابراهیم جوانی خوش‌صدا و خوش سیما بود و پیش از آنکه به آلمان مهاجرت کند کارمند رادیو تلویزیون ملی ایران بود. در آلمان نیز گوینده‌ی رادیو فارسی‌زبان دویچه وله شده بود. از فردای همان‌روز سر کار قبلی‌ش بازگشت و گوینده‌ی رادیو و تلویزیون ملی ایران، بخش محلی کرمانشاه شد. رییس وقت رادیو تلویزیون کرمانشاه، خواننده‌ی مشهور کرد، و دوست صمیمی ابراهیم بود: فرزاد اردلان.
ایراندخت در اندیشه‌ی استقلال و شغل بود که فرزاد اردلان به ابراهیم گفت باید یکی دو گوینده‌ی جدید برای برنامه‌های جدیدشان استخدام کنند. آگهی استخدام با صدای ابراهیم از رادیو کرمانشاه پخش شد و در روزنامه‌ی محلی هم چاپ شد. ایراندخت آگهی را با صدای ابراهیم کامران از رادیو شنید و با خودش فکر کرد: سنگ مفت گنجشک مفت. شاید می‌توانست این شغل را به دست آورد.
 
ابراهیم پاهاش را بر میز گذاشته بود و کتاب می‌خواند. منتظر داوطلبان گویندگی بود تا ازشان امتحان بگیرد. شرکت‌کنندگان می‌بایست خوش‌صدا و خوش‌سیما می‌بودند و سواد خواندن نوشتن، و البته ترجیحاً دیپلم می‌داشتند. ایراندخت از لای در او را دید، یک مرد خوش‌پوش، خوش‌چهره و کتاب‌خوان. در زد. ابراهیم گفت: «تمنا می‌کنم بفرمایید داخل.» یک مرد خوش‌صدا، با شخصیت و مودب. در باز شد و ایراندخت داخل شد.
 
ایراندخت استخدام شد. یک‌سال بعد آنها با هم ازدواج کردند. دو سال بعد من – اولیس کامران - به دنیا آمدم. سه سال بعد فرزاد اردلان، خواننده‌ی مشهور کُرد برای همیشه از ایران رفت. سرگرد شاپور زنگنه - دیگر خواستگار ایراندخت - اعدام انقلابی شد. چهار سال بعد ابراهیم و ایراندخت به تهران آمدند و آپارتمانی در خیابان جردن خریدند، آپارتمانی که نزدیک محل کارشان، و مهد کودک پسر خردسال‌شان باشد. همان سال، ایراندخت به خاطر زیبایی افسون‌کننده‌اش ممنوع التصویر شد و در بخش اداری مشغول به کار شد. سال‌ها بعد ابراهیم یک شب خوابید و خواب زن افسونگر اثیری بال‌داری را دید و پی زن در اعماق سیاه خواب، تا سرزمینی ناشناخته فرو رفت، و هرگز بیدار نشد. من گوینده‌ی یک برنامه‌ی رادیویی شدم. سه‌بار نامزد کردم. سومین نامزدیم نیز به هم خورد.  افسرده شدم. رادیو را رها کردم و در خانه نشستم. قرص ضدافسردگی خوردم. با یک موش رفیق شدم. موش رفت. خودم را میان آدم‌های فیسبوک غرق کردم. کتاب خواندم. مراقبه کردم.
 
ایراندخت سال‌هاست بود بازنشسته شده بود. با حقوق بازنشستگی خودش و شوهر مرحومش زندگی می‌کرد. یکی از پسرهاش – که من بودم – هنوز با او زندگی می‌کرد. دیگری فقط هر از چندی سر و کله‌اش پیدا می‌شد. ایراندخت صبح‌ها از خواب بیدار می‌شد. کمی ورزش می‌کرد. تلویزیون نگاه می‌کرد. کتاب می‌خواند. با موبایلش دراگون‌جِم بازی می‌کرد. حشره‌کش را اسپری می‌کرد رو به سقف خانه تا پشه‌ها بمیرند و شب‌ها او را نیش نزنند و با خواهرهاش به بازار می‌رفت و سبدهای پلاستیکی و روتختی‌های نو می‌خرید. گاهی هم به این فکر می‌کرد که من و دیگر پسرش – آشیل کامران - کی آدم می‌شویم! می‌فهمم. به او حق می‌دهم از داشتن فرزندانی مثل من و آشیل کمی دلخور بوده باشد.
 
ایراندخت کلهر – مادرم – 62 ساله بود و زیبا.



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 22:2  توسط علی کرمی  | 

موش و لائوتسه‌



تو فیسبوک، محو عکس آن دختر بودم. شاهکار بود. در عکس خندیده بود و باد طره‌ای از موهای مجعد و مشکیش را بر چهره‌اش می‌وزاند. سفید رو بود. لبخندش دلنشین بود. دندان‌های سفید و خوبی داشت. روسری رنگی طرح‌دار سر کرده بود و مانتویی طوسی رنگ به تن داشت که پس از دهه‌ی شصت تن هیچ زنی ندیده بودم. از همان مانتوها که خانم معلم‌ها و مادرهای کارمندمان تن می‌کردند. شاید همین بود که دختر تو عکس در چشمم جلوه‌ی مادرانه‌ای داشت. خواستم عکسش را تو دستگاهم انبار کنم که مادر بی‌هوا در اتاقم را گشود و تو اتاق پرید.

گفت: «بیا ... بیا.»

و بیرون رفت. هول بود. از جا پریدم و پی‌اش به پذیرایی خانه رفتم.

گفت: «موش!»

مبل را نشان داد.

گفت: «یهو از سقف افتاد رو مبل.»


سقف را نگاه کردم.

مبل را نگاه کردم: «از سقف؟ ... نمی‌شه که!»

موش خانگیِ کوچک و بانمکی بود. هول بود. معلوم بود خودش هم نمی‌داند چطور یکهو سر و کله‌اش اینجا پیدا شده. بی‌تجربه به نظر می‌رسید. رو مبل سرگردان بود. مادر گفت بگیرم از خانه بیرونش بیاندازم. فکر نمی‌کردم بتوانم با دست برهنه بگیرمش. ممکن بود گازم بگیرد. اگر گازم می‌گرفت با آن حال و روز خرابی که داشتم ممکن بود من هم گازش بگیرم. پریدم از تو آشپزخانه پارچه کهنه آوردم. موش هنوز سرگردان و گیج بود. عقب جلو کردم و حمله بردم بگیرمش. پارچه تا سمتش بردم چنان جست بلندی زد که پریدم عقب. مادر هم پرید عقب. قلبم تپیدن گرفت. بعد دیدم از پشت مبل‌ها با تمام وجود دوید و رفت سمت آشپزخانه. گم شد.
مادر نگاهم کرد. از نگاهش خواندم که برای چنین پسر گنده‌ی 36 ساله‌ای که چندوقت است در کمال بی مسئولیتی در خانه نشسته و کار نمی‌کند، سه نامزدی ناموفق را پشت سر گذاشته، نتوانسته مستقل بشود، افسرده است، و حتی عرضه‌ی گرفتن یک موش کوچک را هم ندارد متاسف است.

مادر گفت: «تو خونه نمونه. بگیرش.»

رفت تو اتاقش. در را پشت سر بست. رفت بخوابد.

چراغ‌قوه را برداشتم و زیر کابینت‌ها، یخچال، و اجاق‌ گاز را نگاه کردم. نبود. قایم شده بود. شاید هم از سوراخ سنبه‌ای جایی فرار کرده بود. همین یکی را کم داشتیم: موش! این دیگر از کجا سر و کله‌اش پیدا شده بود. کاری از پسم بر نمی‌آمد. به اتاقم بازگشتم و عکس آن دختر را فرستادم به حافظه‌ی کامپیوترم.
قرص‌هام را خورده بودم. خواب‌آلود نبودم. می‌دانستم احتمالش بسیار است به کمک قرص‌ها به زودیِ زود اثری از افسردگی درم به جا نماند. حتی حس می‌کردم کمی حالم بهتر شده است. شاید هم به خودم تلقین می‌کردم. (چه اشکالی داشت!)
گوشیم زنگ زد. صفحه‌ی گوشی را نگاه کردم. تهیه کننده‌ی رادیو بود. جواب دادم. گفت می‌داند نیمه شب است. و می‌دانست – یا حدس می‌زد – که بیدار باشم. گفت چه عجب که جوابش را بالاخره داده‌ام. چندبار می‌خواسته بیاید دم خانه‌مان اما از آنجایی که در جریان به هم خوردن نامزدی و حال خرابم بوده ترجیح داده مدتی به حال خود بگذاردم. گفت مردم زنگ می‌زنند و سراغ مجری برنامه را می‌گیرند. گمانم دروغ می‌گفت. می‌خواست خرم کند برگردم سر کارم. با وضع مالی آن روزهای رادیو احتمالاً همه داشتند کناره می‌گرفتند، می‌رفتند خانه‌هاشان، بر تخت‌هاشان دراز می‌کشیدند، و خیره به سقف می‌ماندند. بی‌خود نبود مطب دکتر روان‌پزشک گوش تا گوش پر آدم بود. تهیه کننده گفت بالای صد تماس از مردم داشته‌اند. مردم سراغم را می‌گرفته‌اند. تو این مملکت که کسی نه رادیو گوش می‌کند نه کتاب می‌خواند چطور ممکن است صد نفر تماس گرفته باشند و خواسته باشند مجری یک برنامه‌ی مهجور رادیویی با موضوع کتاب پشت میکروفون بازگردد؟

تهیه کننده گفت: «تو این مملکت هفتاد میلیون آدم زندگی می‌کنه، یعنی می‌خوای بگی صدتاشون کتاب‌خون و رادیو گوش کن نیستن؟»

حق با او بود. و اضافه کرد دل مردمی که زنگ زده بودند بیش از هر چیز برای صدایم تنگ شده بوده است. تهیه کننده می‌‌خواست بداند کی سر کارم باز خواهم گشت. نمی‌دانستم. شاید هیچ‌وقت! خداحافظی کردیم.
آیا واقعاً صدای خوبی دارم؟
هیچ‌وقت به این مسئله فکر نکرده بودم. بعید هم می‌دانستم مرا به خاطر صدایم برای آن برنامه انتخاب کرده بوده باشند. معیار اصلی‌شان بیشتر می‌بایست کرم‌کتاب بودنم می‌بوده باشد. اما حالا کنجکاو شده بودم.

آیا مردم واقعا زنگ زده بودند یا تهیه کننده داشت خرم می‌کرد؟
آیا آنها دل‌شان برای صدام تنگ شده بود؟
آیا واقعا صدای خوبی دارم؟

همان دستگاه ضبط صدا را که با آن صدای باد و جوی آب را در جنگل چیتگر ضبط کرده بودم آوردم. بر میز کامپیوتر گذاشتم. پتو را دور خودم پیچیدم. جرعه‌ای چای نوشیدم. یخ بود. دستگاه را روشن کردم تا ضبط کند. سینه را صاف کردم و شروع کردم بخشی از کتاب «تائو ت چینگ» - کتابی که آن روزها پشت هم دوره‌اش می‌کردم - را خواندن:

رنگ‌ها چشم را کور می‌کنند
صداها گوش را کر می‌کنند
مزه‌ها چشایی را کُند می‌کنند
آرزوها موجب پژمردن دل می‌شوند
فرزانه جهان را مشاهده می‌کند
و به دید درونی خویش اعتماد می‌کند
او اجازه می‌دهد اتفاقات آن‌طور که باید رخ دهند
قلب او همچون آسمان باز و گسترده است...

از گوشه‌ی چشم دیدمش. موش آنجا بود! رو زمین سنگی اتاق، کمی آن‌طرف‌تر از میز کامپیوتر، کوچک، بانمک، و خاکستری. روی دوپای پشتی پا شده بود. نگاهم می‌کرد و پوزه‌ش را ریز ریز و تند می‌جنباند. کتاب را آرام بر میز گذاشتم. چه کار باید می‌کردم؟ زیبا بود. دوست داشتم نگاهش کنم. نگاهش کردم. او هم با دو چشم ریزش نگاهم کرد. به قول بوکفسکی غمگین: تکه‌ای از زندگی بود که در خودش گیر افتاده بود. دور خودش چرخی زد. باز رو دوپای پشتی ایستاد. دست‌های کوچکش را جلو سینه گرفته بود و سبیل‌های سفیدش می‌جنبیدند. آرام دست بردم سوی میز. کمی هول شد و پس نشست. محتاطانه تکه‌ای بیسکوییت از رو میز برداشتم و پرت کردم جلوش. به لحظه‌ای غیب شد، طوری که چشم‌هام گریختنش را ندیدند. یادم افتاد دستگاه هنوز دارد ضبط می‌کند. سینه‌ای صاف کردم. تفالی به کتاب زدم و ادامه دادم:

آیا تو هم باید آنچه دیگران مهم می‌دانند مهم بدانی
و آنچه آنها دوست ندارند دوست نداشته باشی؟
چه مسخره!
دیگران بسیار هیجان‌زده‌اند
گویی در حال رژه رفتنند
فقط من اهمیتی نمی‌دهم
فقط من نظری ندارم
همانند نوزادی که هنوز حتی نمی‌تواند لبخند بزند
دیگران آنچه نیاز دارند را مالکند
فقط من هستم که چیزی ندارم
فقط من هستم که آواره‌ام
همانند کسی که خانه‌ای ندارد
من به یک احمق می‌مانم که ذهنش به تمامی خالی‌ست
دیگران می‌درخشند
فقط من نوری ندارم
دیگران باهوشند
فقط من گنگ هستم
دیگران هدفی دارند
فقط من نمی‌دا...

برگشته بود. داشت بیسکوییت می‌خورد. نگاهش کردم. دهانش از جویدن باز ماند. خیره مانده بود بهم. جم نخوردم. جم نخوردم تا نترسد، مثل مجسمه برجا ماندم. جویدن را از سر گرفت. پیدا بود چندان هم ازم نمی‌ترسد. درواقع هیچ‌کس ازم نمی‌ترسید، حتی گربه‌های تو خیابان، و البته این موش. کتاب را آرام بر میز گذاشتم. به خودم دل دادم کمی بیشتر نزدیکش شوم. آرام از رو صندلی خم شدم. تکان نخورد. تمام تکه بیسکوییت را خورد. پشت دستم را بر زمین گذاشتم. دستم را سویش سراندم و با فاصله از موش بر زمین نگاه داشتم. خم شده بودم و سینه‌ام در فشار بود. نفسم بند آمده بود. چند ثانیه بعد موش آمد کف دستم نشست. راستش کمی ترسیده بودم. ترسیده بودم که ازم بترسد و گازم بگیرد. اما انگار هیچ نمی‌ترسید. کرک تنش نرم بود. تپش قلبش را کف دستم حس می‌کردم. تنش گرم بود. آرام گذاشتمش رو شانه‌ی چپم. معجزه بود. انگار موش دست‌آموز خودم بود. مِهر در سینه‌ام قل زد، جوشید، به گلوم رسید و در سرم پیچید. دوستش داشتم. حس کردم او هم دوستم دارد. کتاب را از رو میز برداشتم. از صفحه‌ی نخست کتاب شروع کردم خواندن. تا صبح برایش تائو ت چینگ خواندم و هر از گاهی تکه‌ای بیسکوییت بهش دادم بخورد.

فرداش غروب که از خواب بیدار شدم مادرم پرسید موش را گرفته‌ام یا نه. گفتم گمانم رفته باشد. تازه اگر هم نرفته باشد یک موش کوچولوی خانگی خاکستری خنده‌دار که کاری با ما ندارد. مادر غرید که موش کثیف است و هزارجور بیماری دچار آدمیزاد می‌کند. من که بعید می‌دانستم. موش من تمیز بود. مادر گفت باید بروم چسب موش و تله موش و مرگ موش بخرم. گفتم نمی‌روم. گفت به جهنم که نمی‌روم و خودش خواهد رفت و خواهد خرید. همین کار را هم کرد. همان‌شب خانه را پر کرد از گردوهای آغشته به مرگ موش و سه‌تا چسب موش و دوتا تله موش هم گذاشت جاجای خانه. نگران شده بودم. مخم کار نمی‌کرد. مبادا از آنها می‌خورد و جنازه‌اش را می‌دیدم. تو اتاقم نشسته بودم و هیچ نمی‌توانستم بکنم. پشت هم چای می‌نوشیدم و سیگار می‌کشیدم. اتاق مه شده بود از دود سیگار. داشتم خفه می‌شدم. ده‌بار رفتم دستشویی بس که چای خوردم. یادم افتاد شب پیش صدام را ضبط کرده بودم. هرچه با خودم کلنجار رفتم دیدم حتی حال شنیدن صدای خودم را هم ندارم. نگران موشم بودم. موش نازنینم. با خودم گفتم با آن هم دود که اتاق را برداشته بعید می‌دانم پیدایش بشود. بلند شدم لای پنجره‌ی اتاق را باز کردم. نشستم منتظر.

«ای بابا کجایی مردم از نگرانی.»

بالاخره جدود 2 نیمه شب بود که سر و کله‌ش پیدا شد. برش داشتم. تو مشتم گرفتمش. سرش از بالای مشتم بیرون بود و پاهای کوچکش از زیر مشتم آویزان. گرفتمش روبروی صورتم. تو چشم‌هاش نگاه کردم.

گفتم: «خوب به حرفام گوش کن ... فقط از دست خودم غذا می‌گیری، فهمیدی؟ ... مامانم خونه رو پر تله موش و مرگ موش و چسب موش کرده، اصن می‌دونی اینا که گفتم چی‌ین؟! سراغ اونا بری کارت ساخته‌س ... در ضمن، خودمم خوش ندارم چون فکر می‌کنی اینجا غذا هست بری یه لشگر موش دیگه رو پشت سرت بیاری اینجا ... اگه این کارو بکنی اون‌وقت واقعا منم مجبورم به خواسته‌ی مادرم تن بدم و ... هیچی ولش کن...»

بعد همین‌طور که تو مشتم بود تو تاریکی نیمه‌شب خانه از اتاقم زدیم بیرون. چسب موش و تله موش را نشانش دادم و نجواکنان راجع به عملکرد مرگبارشان برایش توضیح دادم، همینطور راجع به سمی بودن مرگ موش، و گفتم بهتر است در کل مادرم او را نبیند. به اتاق بازگشتیم. بهش گفتم دستکم امشب را خودم حواسم بهش هست. گذاشتمش رو شانه‌ام. امیدوار بودم حرف‌هام را فهمیده باشد. تکه‌ای بیسکوییت از رو میز برداشتم و دستش دادم. خوشحال شد. فیسبوک را باز کردم و برایش توضیح دادم شبکه‌های اجتماعی چیستند. عکس چند دختر خوشگل را نیز نشانش دادم. ازش پرسیدم آیا متاهل است یا هنوز چشم و گوش بسته است؟ حتی نمی‌دانستم خانم است یا آقا. خودش هم کمکی نمی‌کرد. زبان‌بسته فقط بیسکوییت می‌خورد.

چند روز که گذشت و مادر دید از جنازه‌ی موش خبری نیست، شک برش داشت. سعی می‌کردم وقتی از جلوش رد می‌شوم تا بروم آشپزخانه چای بریزم تو چشم‌هاش نگاه نکنم. مشکوک نگاهم می‌کرد. از جلوش که رد می‌شدم سرش باهام می‌چرخید. بر که می‌گشتم نیز همینطور، سنگینی نگاهش را پس گردنم حس می‌کردم.
شب‌ها موش می‌آمد و براش کتاب می‌خواندم. اما یک شب نیامد. تا صبح هزاربار تله موش‌ها، چسب موش‌ها، و گردوهای مرگ موش‌آلود را نگاه کردم. نگران بودم. عجیب بود. کجا رفته بود؟ چند روز در نگرانی سپری شد. به زحمت خوابم می‌برد. هر صدایی در اتاق می‌شنیدم می‌رفتم ببینم موش است که برگشته یا نه.

یک روز متوجه شدم مادرم همه‌ی تله‌ها و گردوها را از سطح خانه جمع‌آوری کرده. نمی‌دانستم باید بپرسم چرا یا نه. می‌ترسیدم بپرسم و پاسخی بشنوم که دلم را بشکند. غمگینم کند. آن هم حالا که تازه کمی، تنها کمی، حالم بهتر بود. چه می‌شد کرد. دل را به دریا زدم و پرسیدم. بهتر از بلاتکلیفی بود.
مادر گوشه‌ی اتاق را نشان داد. یک چیزی شبیه محافظ برق به پریز بود. یک لامپ آبی هم داشت که روشن بود. مادر گفت آن دستگاه صدایی از خودش تولید می‌کند که انسان نمی‌شنود اما موش‌ها می‌شنوند و از آنجایی که صدای خوشایندی برای موش‌ها نیست از آن مکان می‌گریزند. پرسیدم از کجا این دستگاه را خریده؟ اگر می‌گفت تو تلویزیون تبلیغش را دیده با لگد می‌زدم تلویزیون را خرد می‌کردم. اما پاسخ مادر چیز دیگری بود. گفت موضوع را با ماهیار مطرح کرده و ماهیار بوده که این دستگاه را به او پیشنهاد داده و برایش آورده است.

سر تکان دادم و به اتاقم بازگشتم. می‌دانستم موش رفته است. دستکم دلم خوش بود که نمرده. گوشیم را برداشتم و به ماهیار پیامک دادم: خیلی خر است.
یادم افتاد چند شب پیش صدام را ضبط کرده بودم و هنوز نشنیده بودم. گوش کردم. صدام خوب بود. شبیه صدای پدر بود. اما نه به آن خوبی.




+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 2:45  توسط علی کرمی  | 

باران



دو هفته بود تنم پرفشار بود. سفت شده بودم. حس می‌کردم نمی‌توانم سرم را به راحتی بچرخانم. انگار نیرویی از درون تنم رو به بیرون در جریان بود. علتش قرص‌ها بودند، قرص‌های ضد افسردگی. تنم افسردگیش را دوست داشت. نمی‌خواست از دستش بدهد. داشت مقاومت می‌کرد. درونم جنگ بود میان آسنترا و افسردگی. گمانم جنگ‌شان سر سروتونین بود.
به من چه، بگذار بجنگند.

ورق‌بازی کردن را بلکل برای خودم ممنوع کرده بودم. این کار را چندبار دیگر در زندگیم کرده بودم. استعداد ویژه‌ای در معتاد شدن به بازی دارم. این را از مادرم ارث برده‌ام. او هم معتاد بازی کردن است. روزهای اول که تخته نرد یاد گرفته بودم آنقدر با دیگران بازی کردم که همه خسته شدند. نشستم گوشه‌ای و با خودم بازی کردم: به خودم می‌باختم، از خودم می‌بردم. تخته نرد را هم پس از مدتی برای خودم ممنوع کردم.
پس از فروپاشی دومین نامزدیم از دانشگاه انصراف دادم. رفتم تا پنج ماه باقیمانده از خدمت سربازیم را بگذرانم. اعزامم کردند: بیرجند. یک ماه بعد باید خودم را ساعت 6 صبح معرفی می‌کردم به اتوبوسی که از ترمینال جنوب عازم بیرجند بود. آن‌روزها هم حالم خوش نبود. آشیل: برادرم، و ماهیار: پسرخاله‌ام، آن روزگار با هم شریک بودند. یک گیم‌نت زده بودند زیر پل سیدخندان. بارها اصرار کرده بودند سری به گیم‌نت‌شان بزنم. بالاخره یک روز چنان حالم خراب شد که تصمیم گرفتم بروم گیم‌نت‌شان. گیم‌نت‌ در یکی از طبقه‌های ساختمانی کلنگی، زیر پل سیدخندان بود. وارد شدم. پشت یکی از کامپیوترهای گیم‌نت نشستم. و سه روز بی‌وقفه بی اینکه بخوابم یا چیزی بخورم در خیابان‌های مجازی بازی کامپیوتری ماشین راندم. پس از سه روز آشیل و ماهیار سخت نگرانم شدند. ترمز کردم و از ماشین تو بازی پیاده شدم. به زور یک ساندویچ ژامبون تنوری گوشت بهم خوراندند. ساندویچ را که خوردم خوابم گرفت. دراز کشیدم رو کاناپه‌ی زیر دیوار، و دو روز خوابیدم.

اما در تابستان 92، پس از یک ماه روزی هشت ساعت ورق‌بازی کردن با کامپیوتر، از بازی کردن دست کشیدم. روان‌پزشک بیش از دو ساعت بازی را برایم ممنوع کرده بود. خودم یک گام پیش‌تر گذاشتم و کلا بازی را ممنوع کردم.
یک استکان چای ریختم. در اتاقم را پشت سر بستم. پتو را دورم پیچیدم. سیگار آتش زدم. جلو کامپیوتر نشستم. وارد فیسبوک شدم و خواندم و خواندم و خواندم ... هر چه هر که نوشته بود خواندم. هرچه عکس داشتند نگاه کردم. رفتم به صفحه‌ی تک تک دوستانم و همه چیز را از نظر گذراندم: نوشته‌هاشان را، عکس‌هاشان را، علایق‌شان را... رفتم به صفحه‌ی دوستان دوستانم و همین کار را ادامه دادم. رفتم به صفحه‌ی دوستان دوستان دوستانم و آنقدر رفتم و خواندم تا دیدم در جهان سرگردان شد‌ه‌ام.
آدم‌های دنیا همه عین هم بودند با دغدغه‌هایی شبیه هم. انگار همه‌شان را می‌شناختم. این میان در بعضی صفحه‌ها گیر می‌کردم: صفحه‌ی بعضی دخترها. طول می‌کشید تا خودم را مجاب کنم صفحه را ببندم و سراغ صفحه‌ای دیگر بروم: چون عاشق شده بودم. اما بالاخره عزمم را جزم می‌کردم و علی رغم میلم ضربدر قرمز بالای صفحه را می‌فشردم و بیرون می‌زدم. اگر می‌دیدم نمی‌توانم از طرف به این راحتی‌ها دل بکنم بعضی از بهترین عکس‌هاش را انبار می‌کردم تو کامپیوترم. کامپیوتر را طوری تنظیم کرده بودم که هر سه دقیقه یک‌بار یکی از همین عکس‌ها را رو صفحه‌ی مونیتور نمایش دهد. در خیالم وارد خانه‌‌هاشان می‌شدم. برایم چای می‌آوردند. کنار هم دراز می‌کشیدیم. سیگار می‌کشیدیم. با سگ‌شان بازی می‌کردم. و به خانه‌ی دیگری می‌رفتم.

یکی از علایق «آنا ماریا پاسکوآله» مراقبه‌ی ذن بود. آنا ماریا ایتالیایی بود و اهل شهر فرارا در ایتالیا. شهری نه چندان بزرگ، نه چندان کوچک. شهری پر از بناهای کهنه و عظیم. دختری سبزه‌رو با موهای صاف سیاه، میانه‌اندام، نه زشت، نه زیبا. ادبیات تطبیقی می‌خواند. عاشق یک پسر ایرانی بود اما رابطه‌شان به هم خورده بود. پسر ایرانی در ایتالیا عاشق یک دختر ایرانی شده بود. انگار لازم بوده مهاجرت کند تا بتواند عاشق یک هموطنش بشود و دل یک دختر ایتالیایی را بشکند. شاید هم غربت آدم‌ها را نیازمند هم می‌کند و به هم نزدیک می‌کند. البته خلاف این را بیشتر شنیده‌ام. شنیده‌ام: ایرانی‌های مقیم اروپا و آمریکا از یکدیگر گریزانند. نمی‌دانم.
در نظر آنا ماریا مردان ایرانی: خشن، بی‌رحم، و عاری از عشق بودند اما اضافه کرده بود هیچ‌گاه در زندگیش اینهمه عاشق نبوده است. 27 ساله بود. یکی دوتا جمله‌ی عاشقانه‌ی انگلیسی هم خطاب به یارو پسرک بی‌وفای ایرانی نوشته بود که هرچه زور زدم منظورش را نگرفتم.
جمله‌هایی مثل:

ماه آسمان با تو به من برگرد...
یا
ببخشید که روزهای خوشی را کنارت گذراندیم، به امید فردایی که هرگز نخواهد آمد...
یک‌جا هم پینگیلیش نوشته بود: حیف گاو!

نمی‌دانم آنا ماریا پاسکوآله به مراقبه‌ی ذن می‌پرداخت یا نه. با آن رویکردی هم که به مردان ایرانی داشت جرات نداشتم بهش پیام بدهم یا برایش درخواست دوستی بفرستم تا اگر تایید کرد از خودش بپرسم. اما همین بود که یکهو دلم خواست کمی به مطالعه در باب مراقبه بپردازم. نه که هیچ از این موضوع ندانم، بسیار در این زمینه مطالعه کرده بودم و تقریبا از هجده سالگی به انواع مراقبه پرداخته بودم اما باز هوس مطالعه بود که خرم را چسبیده بود.
جستجو کردم و چند کتاب الکترونیکی دبش پیدا کردم و شروع کردم خواندن. مادرم وقتی می‌گفتم گرسنه نیستم می‌گفت یک لقمه اگر بخورم خودبخود اشتهام باز می‌شود. آن روز انگار یک لقمه کتاب خورده بودم و باز اشتهای سیری‌ناپذیرم به مطالعه باز شده بود. سی کتاب متفاوت در زمینه‌ی مراقبه از اینترنت گرفتم و خواندم. برعکس خیلی‌ها که خواندن پی‌.دی.اف برا‌شان دشوار است، من عاشق پی.دی.افم. اینترنت پر از کتاب است. می‌توانی در هر زمینه‌ای کتاب گیر بیاوری. بعد هم می‌شود حروف کتاب را کلی درشت کرد، رو صندلی یله داد، و کتاب خواند. لازم هم نیست هی درخت‌ها را قطع کنیم و باهاشان کتاب کاغذی درست کنیم. نه که کتاب کاغذی را دوست نداشته باشم و خودم را در اتاقم زیر خروارها کتاب مدفون نکرده باشم اما همانطور که اشاره کردم این بخت را دارم که بتوانم پی.دی.اف هم بخوانم.
سی کتاب خوادم در باب: مراقبه. شاید مراقبه می‌توانست در پیروز شدن بر افسردگی کمک کند.

بودیدارما میان مراقبه به خواب رفت. ازینکه به خواب رفته خشمگین شد و پلک دو چشم را برید و بر خاک افکند. از پلک‌های بر خاک افتاده‌اش گیاهی رویید: چای. دم کنید. بنوشید. ذهن‌تان آگاه و روشن خواهد شد. مراقبه کنید.
بودیدارما زیر درخت نشسته بود و به مراقبه مشغول بود که ناگهان به روشنایی رسید، به نیروانا، اشراق، بیدار شد. بیدار که شد همه را خفته یافت. راست شکمش را گرفت و رفت تا به چین رسید. امپراطور او را خواست. به دربار دنگال و کم‌نور امپراطور چین وارد شد. چارزانو جلو تخت امپراطور بر زمین نشست. امپراطور او را بزرگ داشت. برایش پیاله‌ای چای آوردند. نوشید. آن وقت‌ها سیگار نبود. شاید اگر بود سیگار هم می‌کشید. امپراطور از او پرسید اینهمه که دولتش در راه بودا خیرات کرده است، به دستورش معبدهای فراوان ساخته شده است، و راه بودا را بزرگ داشته است او را شایسته‌ی چه مقامی خواهد کرد؟

بودیدارما گفت: «هیچ.»
امپراطور متعجب شد: «هیچ؟» ریش تنکش را خاراند و ادامه داد: «من برای آن مرد مقدس، برای بودای بزرگ چه خیرات‌ها که نکرده‌ام.»
بودیدارما گفت: «هیچ چیز مقدس نیست.»
امپراطور گفت: «حتی بودا؟»
بودیدارما گفت: «بودا مرده است.»

و از کاخ امپراطور بیرون زد. به کوه رفت. و در غار، رو به دیوار نشست.
سالک جوان شنیده بود: بودیدارما در غار، رو به دیوار نشسته و به مراقبه مشغول است. سراغ او رفت. کوه را پیمود و به غار رسید. هرچه گفت و پرسید از بودیدارما سخنی نشنید. جوان بر در غار نشست. سال‌ها نشست، زیر باران، برف، در گرمای تابستان. تا عاقبت یک روز طاقتش طاق شد. شمشیر کشید. دست راستش را قطع کرد و جلو بودیدارما افکند.

بودیدارما گفت: «چه می‌خواهی؟»
جوان گفت: «چگونه ذهنم را آرام کنم؟»
بودیدارما گفت: «آن را بیرون بیار، جلو من بگذار تا آرام‌اش کنم.»
جوان مکثی کرد و گفت: «نمی‌یابمش.»
بودیدارما گفت: «پس آرام‌اش کرده‌ام.»

بر تخت دراز کشیدم. چشم‌هام را بستم. عضله‌هام را از پا تا سر منقبض و سپس رها کردم. پنج ثانیه به آرامی نفس به سینه کشیدم، و هفت ثانیه آرام‌تر نفس را پس دادم. خوانده بودم این روش را بوعلی سینا نیز توصیه کرده است. تمام حواسم به نفس کشیدنم بود. اکسیژن، آنچه با آن زنده‌ایم، به مغز که برسد شادی‌آور است. شادی‌آور است چون یعنی: زندگی.
بر صندلی جلو کامپیوتر نشستم. پتو را عباوار بر شانه انداختم. و بر لحظه‌ی حال متمرکز ماندم. آنچه اکنون هست: این استکان چای، این دود سیگار، این تن، این اتاق، این افسرده‌حالی که در تنم در جریان است. وقتی در ماشین ماهیار می‌نشستم تا سری به جنید بزنیم سعی می‌کردم بر گارد ریل‌های کنار اتوبان همت متمرکز باقی بمانم، بر درخت‌های وسط اتوبان، بر ماشین جلویی، بر مسیر، بر آسمان، بر اینکه داریم می‌رویم سراغ جنید، بر غروب تابستان 92.
هیچ چیز نام نداشت. در لحظه‌ی حال همه چیز از معنا تهی می‌شد. همه چیز آنچه بود که هست. حتی گفتن اینکه فلان چیز «هست» یا «نیست» بی معنی بود. زمان در کار نبود. گذشته رفته بود و مرده بود. آینده نیامده بود و مرده بود. وقتی نه گذشته‌ای در کار باشد، نه آینده‌ای، پس زمان حال هم وجود ندارد زیرا که زمان حال نسبت به گذشته و آینده است که معنی دارد.
عصرها تا هُرم هوا می‌خوابید، کتانی پا می‌کردم و از خانه بیرون می‌زدم. پیاده می‌رفتم جنگل چیتگر. حدود نیم ساعت طول می‌کشید تا به بوفه‌ی بالای تپه برسم. از بوفه‌ چای می‌خریدم. جایی مشرف بر منظره‌ی دریاچه می‌نشستم و نگاه می‌کردم: دریاچه را، زاغچه‌هایی را که از این درخت به آن درخت می‌پریدند، مورچه‌ها را، ابرها را ... یک قند را گذاشتم رو خاک تا مورچه‌ها بیایند ببرند. بالاخره سر و کله‌ی یکی‌شان پیدا شد. تلاش کرد تکه‌ای از قند را با انبر فک‌هاش بشکند اما نتوانست. سخت‌تر از آن بود که آرواره‌هاش بتوانند خردش کنند. مورچه که رفت، قند را برداشتم و با ته‌مانده‌ی چای خیس کردم. گذاشتمش سر جاش. وضع بهتر شد. سر و کله‌ی لشگر مورچه‌ها پیدا شد. نگاه کردم تا قند را به تمامی بردند. شب شد. به خانه بازگشتم.
چندی بعد در جنگل شروع کردم به چیدن تکه سنگ‌ها کنار هم. شکل‌های ساده‌ی هندسی درست می‌کردم: دایره، یک دایره‌ی بزرگ‌تر، مربع، و مربعی کوچک‌تر تو دل مربع بزرگ‌تر ... بعضی روزها که سراغ سنگ‌چین‌ها می‌رفتم می‌دیدم یکی آمده شکل آنها را تغییر داده یا کنار آنها، آن‌طرف‌تر، شکل دیگری را سنگ‌چین‌کرده. لابد یارو هم آدم افسرده‌ای بوده که سعی می‌کرده متمرکز باشد بر سنگ چیدن. شاید طرف داشت سعی می‌کرد با من از طریق این سنگ‌چین‌ها ارتباط برقرار کند. سعی کردم پیامش را رمزگشایی کنم اما تنها پیامی که در آنها متوجه شدم این بود که: «چه باحال، یه دیوونه‌ای اینجا با سنگا شکل درست کرده، خوبه منم این کارو بکنم.» طرف زن بود یا مرد؟ ای کاش دختری زیبا بوده باشد و بعدها سر راه هم قرار بگیریم و وقتی بفهمد آن سنگ‌چین‌های تو جنگل کار من بوده سخت عاشقم بشود. بعید هم نیست کار یک بچه باشد یا...

تمام حواسم را می‌سپردم به صدای باد که لای برگ‌های درختان می‌پیچید. روز بعد با خودم دستگاه ضبط صدا بردم تا صدای باد را ثبت کنم. حتی محض دلخوشی یک نسیم هم نوزید. دستگاه را روشن کردم و شروع کردم با خودم حرف زدن. یکی از این روزها که صدای خودم را ضبط می‌کردم باد شدیدی وزیدن گرفت. ساکت شدم تا صدای باد را ضبط کنم. با کلی شوق و ذوق به خانه بازگشتم تا نتیجه را بشنوم. نتیجه خوب نبود. میکروفون ضعیف دستگاه کشش ضبط بادهای شدید را نداشت. وقتی باد شدید می‌شد صداها خراب می‌شدند. وقتی باد شدید نبود صدای خاصی ضبط نمی‌شد. اما توانستم صدای جوی آب را ضبط کنم. به خانه بازگشتم و به صدای جوی آب گوش کردم. خوب شده بود. سعی کردم فقط صدا را بشنوم. حواسم به صدای آب باشد. بر آن متمرکز باشم. چیزی به ذهنم رسید: باید کسان دیگری هم بوده باشند که صداهای طبیعت را با دستگاه‌های حرفه‌ای ضبط کرده باشند. در اینترنت جستجو کردم. بله بودند. توانستم کلی صداهای جالب از اینترنت بگیرم: صدای باران در جنگل‌های آمازون، صدای دریای سیاه، صدای پرندگان، صدای بارش باران، صدای نهنگ‌ها و دلفین‌ها ... صداها را گوش می‌کردم، فقط گوش می‌کردم، ساعت‌ها.

فشار تنم کمتر شده بود. یکی‌شان کوتاه آمده بود یا شکست خورده بود: تنم، یا افسردگی. بلند شدم. جاروبرقی آوردم و اتاق را جارو کشیدم. روتختی را که دو هفته بود مادرم غر می‌زد تا عوض کنم، عوض کردم. گردگیری کردم: میزِ کامپیوتر را، کتابخانه را، بلندگوهای ضبط را، جعبه‌ی سه‌تار را. زیرسیگاری لبالب پر را خالی کردم. کف سنگی اتاق را دستمال کشیدم. هرکار می‌کردم بر آن کار تمرکز می‌کردم: نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای ... و نه حال.

دریافتم سارا راست می‌گفت: تنبل بودم. افسرده بودم. دوست داشتم فقط کتاب بخوانم و هیچ کار دیگری نکنم. این یکی از مشکل‌های سارا با من بود. آنهمه ساکت نشستن و کتاب خواندن کلافه‌اش می‌کرد. دوست داشتم هروقت دلم می‌خواهد بخوابم، هر وقت دوست دارم برخیزم. دوست نداشتم برنامه‌ای داشته باشم. می‌خواستم هروقت گرسنه شدم بخورم، نه راس فلان ساعت. سارا خلاف این را می‌اندیشید. می‌گفت زندگی برنامه می‌خواهد. خانواده باید راس فلان ساعت برای خوردن شام دور میز جمع شوند. کار کردن را دوست نداشتم. مگر می‌شود کسی کار کردن را دوست نداشته باشد و ازدواج کند؟ از گویندگی برای رادیو دلزده شده بودم. این ویژگی من بود. کارهای زیادی در عمرم کرده بودم. هر از چندی مشغول یک کاری شده بودم و سپس رها کرده بودم. هدف نداشتم. ویلان بودم بر کره‌ی زمین.

مادرم غر می‌زد این چجور بچه‌های عجیب‌الخلقه‌ایست که نسبیش شده‌اند. یکی گوشه‌ی اتاق چپیده و کتاب می‌خواند و به صدای باران گوش می‌کند. دیگری مثل قاصدک سفر می‌کند و چند وقت یک‌بار، خسته و خاکی، با مو و ریش دراز، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. شاید به خاطر نام‌هامان بود: اولیس، و آشیل. همین نام‌های غریب بود که سرنوشت‌مان را رقم زده بود. نام‌هایی که آن پدر عجیب برامان میراث گذاشت. مادر معتقد بود نباید کار رادیو را رها کنم. باید آب باریکه‌ای در زندگی داشته باشم. باید فکر آینده باشم، این زن نشد، یک زن دیگر، باید ازدواج کنم. پس کدام‌مان می‌خواستیم برایش نوه‌ای بیاوریم؟!
 
رعد و برق زد و رگبار باریدن گرفت، آنهم عصر چله‌ی تابستان 92.
مادرم در اتاق را باز کرد. تو چارچوب در، متعجب ایستاد. به بلندگوهای دستگاه اشاره کردم.

گفتم: «صدای بارونه، از اینترنت گرفتم.»

در را بست و رفت. جرعه‌ای چای نوشیدم. سیگار آتش زدم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 0:5  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر