پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



بیدخت تو اتوبان گفت: چه ماه ترسناکی!
چه چیز ماه می‌توانست ترسناک باشد؟!
نگاه کردم.
ترسناک بود. ماه انگار خورشید تاریکی بود، زرد و چرک، در آسمان دودزده‌ی روز جنگ...

نگاه عقربه‌ی سرعت کردم:
80 کیلومتر بر ساعت
85 کیلومتر بر ساعت
90 کیلومتر بر ساعت
95 کیلومتر بر ساعت
... کیلومتر بر ساعت


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 23:29  توسط علی کرمی  | 



یادداشت

از سه چیز متنفرم:

1.    حمام کردن در ساعت 1:21 بامداد. (فردا کلاس دارم.)
2.    پشه‌ای که زیر چشمم را گزیده و چنان پنهان شده که هرچه می‌گردم در اتاق نمی‌یابـ
3.  
 
*

یک هایکو:

پشه‌ای پیر تا زمستان زنده ماند
پس آنگاه کشته شد در حمام
به ساعت 1:27


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 21:25  توسط علی کرمی  | 



هیچ از حرف‌های راننده آژانس نمی‌فهمیدم. عینهو هروئین حرف می‌زد هرچند سرحال و هشیار بود. تنها دو چیز دستگیرم شد که: اولاً مسیر اتوبان کرج نزدیک‌تر است به ایران‌خودرو تا اتوبان همت، دوماً زندگی چیز بی‌خودی‌ست. در مورد اول حق با او بود. راجع به مورد دوم نظری نداشتم.

و اما شب بود...


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 1:2  توسط علی کرمی  | 



مرغ مینا مسافر قطار بود، و در قفس.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 0:53  توسط علی کرمی  | 



طار، شب، بنا شد برویم کنار آب چیکچیک، برکه‌ای کوچک، با جنید و ماهیار و نمی‌دانم کی‌ها. جنید گفت یک شب عکس ماه افتاده بوده تو آب چیکچیک که مردی مست با کلنگ حمله می‌برد به عکس ماه و کلنگ می‌زند بر عکس ماه و از آن شب عکس ماه قهر می‌کند با برکه، با ده، با مردم ده، با ما، با همه‌ی ما. باور نکردم تا با چشم‌های خودم ندیدم. برکه بود. آب بود. ماه بود. عکس ماه نبود. وحشتناک بود.

سر بالا کردم. آسمان شب‌ چنان پرستاره بود که آدم تو دلش خالی می‌شد. سه ستاره در میان، یکی شهاب بر آسمان خط می‌انداخت و آرزویی برآورده می‌شد.

امّا
قرص ماه در آسمان و
برکه‌ بی ماه!



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 3:36  توسط علی کرمی  | 

درباره بازی های من و شانس عزیزم نوشته علی کرمی



دیگر آثار: جن زیبایی که از پترا آمد
نشر نون


مجتبی مقدم

 
بازی های من و شانسم از نشر نون با داستانک های تک جمله و چند جمله ای شروع می شود و با داستان های کوتاه چند صفحه ای تمام می شود. داستانک هایی که ویژگی های مربوط به این نوع نوشته ها چون طنز، بازیگوشی و از همه مهم تر غافل گیری و ضربه را در خود دارا هستند. طنزی که از فهرست کتاب و شوخی با شماره صفحات شروع می شود و در عنوان ها و داستان ها ادامه می یابد و در داستان پایانی به اوج خود می رسد. هر چند گاهی این طنز طنازانه سطحی و آبکی می شود اما در بیشتر مواقع بر جان مخاطب می نشیند و بسته به نوع اش مخاطب را به واکنش (خنده و لبخند و نیش خند و زهر خند و...) وا می دارد. ویژگی بارز داستان های این مجموعه، زاویه نگاه متفاوت نویسنده به موضوعی ست که می خواهد بیان کند که پس از خوانش، مخاطب در مواجهه با آن به خود می گوید تا حالا اینجوری به آن فکر نکرده است. نویسنده به موضوع ها و ساختار، جملات و حتی کلمات کلیشه ای نگاه تازه ای می کند و حتی در مواردی موفق به آشنا زدایی از آنها می شود. ویژگی داستان های این چنینی این است که بر غافلگیری و متفاوت بودن استوارند و عموما از شخصیت پردازی و نقب به عمق خالی اند و بر سطح حرکت می کنند. اما این سطح تخت و یکنواخت نیست و با توجه به ذوق و قریحه نویسنده انباشته است از بازیگوشی و طنازی که در این اثر تا حد زیادی یافت می شود. علی کرمی در این اثر ژانرها و لحن های متفاوتی را تجربه می کند. از داستان های هستی شناختانه و پلیسی و عاشقانه و رئالیستی و سوررئالیستی تا ابزورد و پایان دنیایی و...گاهی حتی یک اثر از چندین لحن برخوردار است. نکته ای که در مورد غافلگیری برخی از داستان ها می شود گفت این است که دچار «سندرم کایزرشوزه- فیلم مظنونین همیشگی» هستند. یعنی که تمام توان اثر بر غافلگیری پایانی گذاشته شده است و اثر را یکبار خوان می کند. با این وجود خوانش این اثر به مخاطب انرژی می دهد و ذهن را به تکاپو و تامل فرا می خواند و او را به فکر وا می دارد که از سر دیوار هر داستانی چشم و پیشانی و موی ژولیده ی حقیقتی پیداست که معلوم نیست آیا دارد به تو می خندد یا نه!
- بهترین و قوی ترین داستان این مجموعه سفر به غرب تر است. داستانی که تمام ویژگی های ذکر شده را در کامل ترین حد خود داراست و ناامیدکننده ترین داستان از دواج پس از انفجار اتمی ترین بمب آمریکایی می باشد.
نمونه اعلای داستانک های چند جمله ای: ریچارد براتیگان
ازمتن:
کارآگاه دستگیر می کند
کارآگاه هیچ وقت نتوانست ردپایی از قاتل پیدا کند اما سرانجام او را دستگیر کرد. نتوانسته بود ردپایی از قاتل پیدا کند چون قاتل پا نداشت.
آدم های دون کرمیلونه
بهش گفته بودن: یا کاری رو که می گیم انجام می دی یا می کشیمیت.
و البته پذیرفته بود چون دوست نداشت بمیره.
اون وقت یه مرد تاس رو نشونده بودن جلو روش و بهش گفته بودن: موهاشو بباف.
- بازی های من و شانس عزیزم را بخوانید.



+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن 1393ساعت 19:12  توسط علی کرمی  | 



هفته‌ای دوبار مسیر زنجان تهران را با اتوبوس می‌رفت و می‌آمد. دانشگاه الزهرا درس می‌خواند: ادبیات. عینک می‌زد. لاغر و پریده رنگ بود و دور چشمش همیشه هاله‌ای سرخ‌رنگ داشت. هنگام طلوع، تو راه بود به تهران. مسافرها همه خواب بودند. کوه‌ها را برف و مه گرفته بود. نگاه کرد. جاده می‌پیچید دور کوه‌ها. دوربین را بیرون کشید. عکس گرفت، پنج‌تا. نگران بود صدای شاتر مسافرها را از خواب بیدار کند. دوست نداشت کسی بیدار شود و طوری نگاهش کند که تو دلش یک‌جوری بشود. برای همین بود که پنج‌تا بیشتر نگرفت. خیلی دوست داشت بیشتر از کوه، مه، برف، جاده، و مسافرهای خواب عکس بگیرد. دوربین را تو کیف برگرداند. تو دوربین نگاه عکس‌ها نکرد. هیچ‌وقت این کار را نمی‌کرد چون دوست داشت وقتی برای نخستین‌بار عکس‌ها را تو لپ تاپش نگاه می‌کند برایش تازگی داشته باشند، که به خانه برسد، چای دم کند، جوراب‌های بافتنیش را بپوشد، کنار بخاری بنشیند، عکس‌ها را رو لپ تاپ بریزد و خوب‌هاشان را سوا کند.

خدا کنه عکسام خوب شده باشن.



+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن 1393ساعت 18:37  توسط علی کرمی  | 



بیدخت لب ورچید و گفت: تو دوستم نداری.
سر تکان دادم و گفتم: لعنت بر مردم‌آزار.


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 23:37  توسط علی کرمی  | 



سوار 206 نقره‌ای سگ شدیم. می‌بایست می‌رفتیم برای هاپوهاش غذا می‌گرفتیم: ساق مرغ. پرسیدم: منظورت پای مرغه؟ گفت: نه. ساق مرغ رو چینی‌ها می‌خرن و باش مزه و چیپس و اینجور چیزا درست می‌کنن. پیاده شد برود تو کارخانه‌ی ساق مرغ سازی که شع گفت: منم بیام؟ سگ گفت: بیا. و رفتند. فیل و تد هم پیاده شدند سیگار بکشند. هر کدام گوشی‌شان را در گوش‌شان گرفتند و رفتند سویی، بیچاره‌ها. تو این سرما که سگ را بزنی از خانه‌اش بیرون نمی‌آید مجبورند پیاده شوند و تلفنی حرف بزنند و سیگار بکشند. چند سگ ولگرد سر و گوشی آب دادند. یکی‌شان به دقت نگاه‌مان کرد سپس دوید تا از دو دیگر بجا نماند. اینها از آنجور سگ‌ها بودند که نیازی نبود بزنی‌شان تا تو این سرما از خانه‌هاشان بیرون بیایند. اصلاً شاید خانه نداشتند. شاید مستاجر بودند و مجبور بودند هر سال کل اثاثیه‌شان را کول کنند و هلک هلک از این سر شهر بکشند آن سر شهر. هر سال هم پول پیش و کرایه‌شان به جای کوچک‌تر و دورتر و کثیف‌تری برسد. گمانم این سگ‌ها چنان پول اجاره کم آورده بودند که ولگرد شده بودند. بچه‌هاشان چه می‌شوند؟ آواره‌ی سر چارراه‌ها خواهند شد و گل نرگس خواهند فروخت؟

دو زن چادری گذشتند، یکی پیر، دیگری جوان. پیرزن صورتش را از سرما پوشانده بود و خمیده بود. جوان‌تر راست و استوار گام برمی‌داشت و گردی صورتش سفید بود، سفید مثل ابرهایی که سراسر آسمان را پوشانده بودند، سفید مثل پراید فیل.

راه افتادیم. به جاده که پیچیدیم دختربچه‌ای 10 ساله با پسربچه‌ای همسال می‌گذشتند. دخترک بور بود و باریک و گرم‌کن زرد تن داشت، پسرک آبی، سبزه‌رو بود و چشم ابرو مشکی، نگاهش را دوخت به چشم‌هام. چشم از چشمش دزدیدم و دوختم به زمین‌های نمور مه‌ گرفته‌ی پهن و دور کنار جاده‌ی سِنتو و آپارتمان‌های آن ته. پاره‌هایی از زمین با ردیف چنارها، سپیدارها یا سروها محصور شده بودند. چنانکه درخت‌ها نگهبان‌هایی می‌نمودند که بیرون زمین را دیده‌بانند یا حلقه‌ای از دراویش که در سکوت به مراقبه فرو رفته‌اند.

در شهر ترمز زدند کنار ردیف قصابی‌ها و مرغ و ماهی‌فروشی‌ها. پیاده شدند، بیچاره‌ها. باید پیاده می‌شدند: نه بچه‌ها شما سردتون می‌شه. بشینین بذارین من برم چیزی رو که می‌خواین بخرم. حالا چی می‌خواین؟ قلم گاو! من بلد نیستم. خودتون برین بخرین. یک گاو از رو تابلو شرکت تعاونی صنعت گوشت خراسان به من خیره شده بود. زیر سم‌هاش پارچه‌ای آویخته بود که بر آن نوشته شده بود: گوشت گوساله و گوسفند جهت نذورات در این مکان عرضه می‌گردد. مشهد هم تا آنجا که شاهد بودم بیشتر خیابان‌هاش بولوار بود. نکند تهران هم همه‌ی خیابان‌هاش بولوارند و حواس‌مان نیست؟ نکند همه‌ی خیابان‌های جهان...؟ و در صحن سرپوشیده و بزرگ قصابی که با لامپ‌های مهتابی بی‌شمار نورباران شده است چهار صندلی زرد کنار هم رو به یخچالی که شقه‌های سرخ گوشت در آن به سلابه کشیده شده‌اند قرار دارد. تماشاچیانی از راه خواهند رسید. بر صندلی‌های زرد خواهند نشست. چراغ‌های قصابی همه خاموش خواهند شد جز چراغ یخچال، و شقه‌های سرخ گوشت، رومئو و ژولیت را بازی خواهند کرد. پسربچه‌ای با دوچرخه‌اش جلو قصابی پا بر زمین کشید و ایستاد. مضطرب دور زد و تند پدال زد و رفت. قصاب از مغازه بیرون آمد. نگاهی پر مهر به شقه‌های سرخ گوشت آویزان تو یخچال کرد.

چهار سایه‌ی سیاه، پشت به چراغانی مغازه‌ها، کیسه‌های خرید در دست‌ها، سوی ماشین می‌آمدند.

راه افتادیم.

هنوز سگ نزده بود دنده دو که فیل گفت: میوه! میوه! سگ جلو باشگاه پرورش اندام گوشت‌فام زد رو ترمز. کشید کنار. تد پیاده شد. سیگار آتش زد. شع زد زیر خنده گفت: اینم که هرجا می‌ایستیم وا می‌سته سیگار کشیدن و خودش دستی هولکی به جیب‌هاش زد که: اوه! سیگار. پیاده شد دوید سمت مغازه. ماهی‌های قزل‌آلا تو وان‌های بزرگ ماهی‌فروشی‌ها شنا می‌کردند. هر ماهی که سلامت‌تر، تازه‌تر، شناگرتر بود به زودی این افتخار نصیبش می‌شد که سر از بدنش و پوست از تنش جدا و در ماهیتابه‌ی سوزان سرخ شود. تو این دنیای بی‌رحم، من بی‌عرضه اگر قزل‌آلا هم بودم تا حالا غرق شده بودم.

زدم زیر خنده.

- چی‌یه؟
- هیچی بابا. این ماهی‌یا!
- آها.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 21:51  توسط علی کرمی  | 



چقدر خوشحالم دم دارم که اگر نداشتم یک چیزی کم داشتم. دمم را تکان می‌دهم وقتی با تو می‌چتم. به نرمی می‌تابانمش وقتی رو تخت لش کرده‌ام، هایکو می‌خوانم، و بادهای شاد ول می‌دهم. روبروی مادر که می‌پرسد آیا چیزی شکسته‌ام یا نه می‌ایستم و تو چشم‌هاش نگاه می‌کنم و می‌گویم چیزی نشکسته و خرده‌ شیشه‌هایی را که پشت سرم رو زمین ریخته‌اند با دم جارو می‌کنم زیر یخچال. یا موقعی که می‌روم آشپزخانه برایت چای بیاورم وقتی با دو لیوان چای در دو دست بازمی‌گردم نیازی نیست بگویم بیایی و در اتاق را بگشایی، با دمم در را باز می‌کنم.

اگر دم نداشتم بی شک چیزی کم داشتم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 0:51  توسط علی کرمی  | 



خود سگ و بچه‌ها نژاد دوبرمن را به هاپوهای دیگر ترجیح می‌دادند، من ژرمن‌ شپرد را. آنها گفتند دوبرمن به زنی شهوتناک و چرم‌پوش می‌ماند. من از زن‌های شهوتناک چرم‌پوش خوشم نمی‌آید. از آنها می‌ترسم. اصلاً شاید برای همین است که دوبرمن‌ها را خیلی دوست ندارم. ازشان می‌ترسم. ژرمن شپرد را دوست دارم چون مرا یاد یک کارآگاه باهوش طناز خوش تیپ کلاسیک که به خودش ادوکلن‌های گران‌قیمت می‌زند می‌اندازد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 6:18  توسط علی کرمی  | 



سگ پیشگو بود. می‌توانست آینده را ببیند، آینده‌ی قیمت سهام و طلا را. نگاه ماوراییش را به من انداخت و گفت در میان این جمع تنها تویی که استعداد پیشگو شدن داری. رعدی و برقی زد در هوای اتاق. خیلی از حرفش خوشم آمد. من هم برای اینکه خوشحالش کنم گفتم هیبتش مرا یاد سگ‌های سرابی می‌اندازد، درشت، چاق، چشم‌هایی زلال، مو و ریش دراز و جوگندمی که تخمین می‌زنم تا ده سال دیگر یکدست سفید خواهند شد.

سگ سر دماغ بود. برامان لطیفه‌ای تعریف کرد:

يه خبرنگاری با يه چوپان مصاحبه می‌كنه.
خبرنگار می‌پرسه: گوسفندات چی می‌خورن؟
چوپان می‌گه: سفيدا يا سياها؟
می‌گه: سياها.
- علف.
- و سفيدا؟!
- اونا هم علف.
خبرنگار می‌پرسه: شب اونا رو كجا نگه می‌داری؟
چوپان می‌گه: سفيدا يا سياها؟
- سفيدا.
- تو يه خونه‌ی بزرگ.
- و سياها؟!
- اونا رو هم تو همون خونه‌ی بزرگ.
خبرنگار مي‌پرسه: وقتي بخوای تميزشون كنی چطور اينكارو می‌كني؟
- سفيدا يا سياها؟
- سياها!
- با آب اونا رو می‌شورم.
- وسفيدا؟!
- اونارو هم با آب می‌شورم.
خبرنگاره عصبانی می‌شه به چوپانه می‌گه: توچرا اينقد نژادپرستی، هی ميگی سفيدا یا سياها؟!
چوپانه می‌گه: آخه سفيدا مال منن.
خبرنگار مي‌گه: و سياها؟!
چوپانه می‌گه: اونا هم مال منن.

خندیدیم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 14:2  توسط علی کرمی  | 



آسمان چنان آبی بود که شلوار، پول‌اُور، کلاه، شالگردن، و اُورکتم آبی شده بودند. زمین باغ سگ چنان گِل بود که بوت‌هام قهوه‌ای شده بودند. آفرین گفتم به سلیقه‌ی سگ بابت رنگ خوش دروازه‌ی آهنی باغش. زیر گوشم گفت در را رنگ نزده است. خام است. باغ سگ با هر باغ دیگری که دیده بودم فرق داشت چون حتی یک‌دانه درخت هم نداشت، زمینی بود بزرگ و خاکی که دورش دیوار کشیده شده بود. ته باغ اسکلت خانه‌های در حال ساخت هاپوهای سگ دیده می‌شد. همین روزها کار سگخانه‌ها به پایان می‌رسید و سگ هاپوهاش را از آن یکی باغ به این یکی باغ منتقل می‌کرد. از دروازه‌ی خوش‌رنگ تو که می‌آمدی سمت چپت که با 206 نقره‌ای سگ می‌پیچیدی خانه را می‌دیدی، یک طبقه با ایوانی نه چندان عریض. یک استخر و باغچه‌ی کوچک بی‌گیاه کوچک هم کمی آن‌سوتر از خانه بود.

صبحانه شع برامان نیمرو زد و وقتی نیمرو را جلز ولز‌ کنان بر سفره می‌گذاشت برامان تعریف کرد: پسردایی پدرم شب‌های امتحان تا صبح زیر درخت گردو گریه می‌کرده و قرآن و نماز می‌خوانده.

فیل لقمه‌‌ را لپ به لپ کرد و جوید: عاقبت چی‌کاره شد؟
شع گفت: مدتی خرکچی بود، بعد نمکی شد.
سگ گفت: عجب نیمرویی.
گفتم: شع بهترین آشپز دنیاست.

شع گفت برامان خورش بادمجان خواهد پخت: البته خورشت بادمجونی که می‌شناسین نیست، خورشت بادموجون ابداعی خودمه. فقط باس بریم قلم گاو بخریم.

من خیلی خوشحال شدم که باید برویم قلم گاو بخریم.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 14:50  توسط علی کرمی  | 



در ساعت3 و اندی بامداد مه‌آلود مشهد، غرغر یک پژو 206 شنیده شد. چشم‌های نورانیش مه را شکست چنان که مه چرغّی صدا کرد و از میان رفت. جاده پیدا شد. چراغ‌برق‌های میان بزرگراه باز بر همه چیز ‌تابیدند. انگشت‌های دست‌هام همان‌جا رو شکمم در هم چفت شده بودند و 206 نقره‌ای پیدا شد. سگ پشت فرمان نشسته بود. رفت جلوتر کنار جاده ایستاد. چهارچراغه می‌زد. آمده بود استقبال‌مان.

من و تد پیاده شدیم و نشستیم تو ماشین سگ. دوربرگردان را دور زد و جلوتر پیچید تو یک خیابان نسبتاً عریض. گفت آنجا روستای چاهشک است. از رو پل رود گناباد رد شدیم. سگ زرد کنار خیابان ... (دِرنگ! دِرنگ! ... اگر بنا باشد از اینجا به بعد دوست‌ سگ‌بازمان را به اختصار سگ بنامیم پس سگ‌ها را چه بنامیم؟ ... به دوست سگ‌بازم نمی‌آید او را هاپو بنامم پس از اینجا به بعد سگ‌ها را هاپو و سگ را سگ می‌نامم.) هاپوی زرد پشمالویی نگهبان ده بود. سر جاده ایستاده بود و رفت و آمدها را زیر نظر داشت.

پرسیدم: اسم این هاپو چی‌یه؟
سگ گفت: سگ.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 21:53  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر