پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



پس از این که بازنشسته شد، دلخوش به این بود که دور از چشم زنش با دوربین خانگی، توکیو و حومه را بچرخد و عکس بیاندازد. بی‌هدف می‌گشت و گاه شب‌ها دیر به خانه بازمی‌گشت، گاه صبح فردا.

یک روز صبح وقتی می‌خواست از خانه بیرون بزند هرچه گشت دوربینش را نیافت. دفترچه‌ی نو با یک روان‌نویس در جیب گذاشت و بیرون زد. شب، دیرهنگام که به خانه بازگشت تو دفترچه‌اش نوشته بود: زنی جوان و سیاه‌پوش گربه‌ای سیاه در آغوش داشت با چشمان زرد.

روز بعد نوشت: سنگ‌فرش سفید بود. کودک لباس آبی تن داشت. پشمک بنفش بود.

و: پیرزن لبخند عجیب ... نه، لبخند شگرفی داشت.

فرداش که می‌خواست از خانه بیرون بزند هرچه گشت دفترچه‌اش را نیافت. دستی به موهاش کشید و از خانه بیرون زد.

بازنگشت.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 1:17  توسط علی کرمی  | 



سرخوشی آن‌روز صبح را دشوار بشود اینگونه وصف کرد که نوار آفتاب از درز در دراز شده بود تا رو میز و بخار پیچان نسکافه‌ را روشن می‌کرد.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 0:58  توسط علی کرمی  | 



خواب دیدم: شاعر مچ دست شعرش را به غیظ کشید. تندپا سوی حیاط رفت، چنان تند که شعر پشت سرش تلوخوران می‌دوید. دست شعرش را لب حوض آبی گذاشت. دست شعرش را از مچ با تبر زد.

زلال.
آبی.
سرخ.

خروس همسایه زد زیر آواز.

شاعر خندید.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 14:48  توسط علی کرمی  | 



درهای قطار زیرزمینی توکیو باز شدند. جمعیت مورچه‌وار از سر و کله‌ی هم بالا می‌رفتند. شانه به شانه تنگ هم به سه ردیف پله‌برقی رسیدند و تنه‌زنان بر پله‌های صعود ایستادند. تنها آقای عکاس بود که پایین پله‌ها ایستاد. دست تو جیبش کرد. دوربین خانگیش را بیرون آورد. فلاش زد.

پله‌ها از رفتن ایستادند. جمعیت برگشتند نگاهش کردند.
سکوت شد.
خندید. دستش را جلو صورتش تکان داد. تعظیم کرد. معذرت خواست.

و مردم خسته سوی خانه‌ها بازگشتند.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 5:51  توسط علی کرمی  | 



همان‌شب خواستم ببینم اگر عکس از رو عکس بردارم نتیجه چه می‌شود؟ آلبوم عکس‌ را رو تخت باز کردم. تو عکس: اولیسِ سه چهار ساله بر صندوق عقب پیکان جوانان قرمز پدر نشسته است. پدر کشیده بوده کنارِ جاده، مرا نشانده بوده بر صندوق عقب، دوربینش را آورده بوده، ازم عکس گرفته بوده. مادر لابد - آن‌سوتر - دستی سایبان چشم کرده بوده، مناظر را می‌پاییده یا از تو فلاسک چای می‌ریخته است. باد، تو عکس وزیده موهام را پریشان کرده. خندیده‌ام. پس‌زمینه کوهی‌ست تنش سبزه‌پوش. هم اینها باز پس از سی و اندی سال از تو چشمی دوربین دیده می‌شدند. سر لنز دوربینم را کمی بالا بردم تا قله‌ی کوه هم تو عکس بیفتد و ترکیب‌بندی عکس بهتر شود. نشد. کوه قله نداشت. دوربین را پایین آوردم. قله‌ای تو عکس آلبوم ثبت نشده بود. از عکس بی‌قله عکس برداشتم.

نتیجه: با اینهمه پدر عکاس خوبی بوده است.
نتیجه: عکسی که ثبت شد، ثبت شد.
نتیجه: آدم اگر بچه‌دار نشود رفته رفته خودش بچه‌ی خودش می‌شود.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 2:52  توسط علی کرمی  | 



هیچکس تو کافه‌ی نم‌نور به رو خودش نیاورد، حتّی بیدخت. وارد کافه که شد نشست سر میز ما، کنار دستم. بی‌ هیچ سکته‌ای یا تپق، گفتگوی چهارنفره‌مان را ادامه دادیم. بیدخت از همان ابتدا پیگیر بحث نشد. کافه‌دار از تازه‌وارد پرسید: آیا چیزی میل دارد؟ سر تکان داد: نه. از گوشه‌ی چشم می‌پاییدمش. گاهی مرا و گاهی دیگران را نگاه می‌کرد. پیدا نبود طرف کیست. موافق یا مخالف است؟ عزمم را جزم کردم نگاهش کنم. بفهمم آنجا چه می‌خواهد و چه می‌کند. نگاهش کردم. رو به روم گرداند و نگاهم کرد، مستقیم، خالی از ترس، مثل یک حیوان، وحشی، مثل ماده شیر.

مسیر بازگشت به خانه را سکوت کردم.

از کنار برج گذشتیم. پنجره‌هاش تاریک بودند جز یکی.

ابراهیم معلوف می‌دمید تو ترومپت زرّین.


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 2:51  توسط علی کرمی  | 



- اروپا...
- کجا؟
- پاریس. رفتم تو یه کافه.
- خب.
- من که فرانسه بلد نیستم.
- نیستی؟!
- حتی یه کلمه. حالا یه کلمه رو بلدم مثلاً بگم: بونوژور و ژوتم و این حرفا...
- خب.
- گارسونه رو صدا کردم. با زبون اشاره حالیش کردم یه نوشیدنی بی الکل واسه‌م بیاره. بعد آقا یه یارو خواننده‌هه اومد...
- صبر کن، صبر کن!
- ها؟
- چجوری با زبون اشاره به یارو گارسونه حالی کردی نوشیدنی‌ت بی الکل باشه؟!
- اینجوری...
- آها. خب.
- باورت می‌شه خواننده‌هه ترکی می‌خوند؟
- تو پاریس؟!
- تو پاریس.
- ترکی؟!
- ترکی.
- عجب!
- دنیا پر از عجایبه!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 2:50  توسط علی کرمی  | 



سه هزار سال بعد، دانشمندان بالاخره موفق به باز کردن فایل باستانی یک عکس خواهند شد. عکس از سه حباب صابون در فضای آزاد برداشته شده است. باستان‌شناسان وضوح عکس را بالا خواهند برد و با بزرگ‌نمایی در تصویر منعکس شده بر جدار نازک و رنگین حباب‌ها نخست چهره‌ی مرا خواهند دید که دوربین نیمی از آن را پوشانده، و بیدخت را کمی آن‌سوتر که لب به خنده گشوده است و با صابون حباب می‌سازد تا من عکس‌شان را بردارم. پشت سرمان 206 سفید او پارک شده است و دورتر شهری بزرگ دیده می‌شود با مردمانی بی‌شمار، نامش: تهران.

تیتر روزنامه‌های آن روزگار این خواهد بود: شهر گمشده پیدا شد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 14:5  توسط علی کرمی  | 



قاضی نیم‌خیز شد: تهدید می‌کنی؟
مشتم را تو صورتش تکان دادم: من بی‌گناهم!

و گفتم اگر مرا به زندان بفرستد ریشم را بلند خواهم کرد. موهام را خواهم تراشید. (البته این کار را همیشه می‌کنم.) شلوار کُردی به پا خواهم کرد. روزی هفتادتا بارفیکس خواهم رفت. شطحیات و هزلیات و تُندیات! خواهم سرود. حرف‌هایی خواهم زد که ایمان زندانیان سست شود. آنها را تحریک خواهم کرد شورش کنند. شیشه‌ها بشکنند. لولای فلزی درها خرد شوند. عربده بکشند. هیاهو شود. تیراندازی شود. خون بر زمین بریزد. زندان‌بانان زیر پا له شوند. زندانیان به خیابان‌ها بریزند. درخت‌ها آتش بگیرند. آسمان شهر از دود سیاه شود. گربه‌ها پناه ببرند بالای درخت‌ها و از ترس کلاغ‌ها را در آغوش بکشند. بقالی‌ها کرکره‌هاشان را پایین بکشند و با خانواده‌ی محترم‌شان تا اطلاع ثانوی بروند مسافرت. تاکسی‌ها فقط دربست سوار کنند آنهم به قمیت خون پدرشان. مسافرها چنگ بیاندازند دور گلوی راننده‌ها. موتوری‌ها تو پیاده‌روها ویراژ بدهند. رعد و برق بزند. رگبار بگیرد. توفان شود. هواشناسی متهم شود که چرا نتوانسته همه‌ی اینها را تشخیص بدهد و سرآخر این منم که افشا خواهم کرد همه‌ی این اتفاق‌ها افتاد چون: من بی‌گناه بوده‌ام.

دست از خیالات بردار.
و چه کنم؟!
پیاله‌ای چای بنوش.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 2:8  توسط علی کرمی  | 



عصر، بیدخت شانه به شانه‌ام دراز کشیده بود رو تخت. طاق‌باز خیره بودیم به سقف و مدتی بود لام تا کام حرف هیچ نگفته بودیم. تلفن زنگ زد. جنید بود. گفت منتظرمانند. از جا جهیدیم و خوشحالی کردیم. وقتی حاضر می‌شد گفت رو فلش موسیقی بریزم تو ماشین گوش کنیم.

سوار که شدیم و دنده را که دو کرد فلش را گرفت چپاند تو پخش‌صوت. مرتضی محجوبی انگشت دست‌هاش را فشرد بر کلاویه‌های پیانو. نگاه بیدخت نمی‌کردم مبادا غر بزند بابت انتخاب موسیقی. زیر چشمی انگشت‌هاش را رو غربیلک فرمان می‌پاییدم. لاک قرمز زده بود. دیدم با سرانگشتِ سرخوشی بر فرمان می‌زند فهمیدم موسیقی به دلش نشسته. دل دادم به موسیقی و ترافیک تا رسیدیم خیابان کرمان. تو کوچه جا پارک نبود. مجبور شدیم تا ته کوچه برویم دور بزنیم و دوباره از خیابان اصلی برگردیم سر کوچه پارک کنیم.
غروب بود و شهر از کلاه خورشید نور می‌گرفت. پیاده که شدیم و پیاده‌رو را که سوی خانه‌ی جنید می‌رفتیم جلو یکی از خانه‌ها را طناب‌کش کرده بودند. تازه پیاده‌رو را سیمان کرده بودند.

گفتم: وایسا، وایسا...

گشتم تکه‌ی چوب خشک پیدا کردم. دور و بر را پاییدم. رو سیمان تر حروف اول اسم‌مان را کندم: الف – ب. یک قلب کنارش کشیدم و تاریخ زدم: آذر 93.

باشد که عشق‌مان پایدار باشد.

بیدخت خندید و گفت: دیوانه.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 1:36  توسط علی کرمی  | 



تابستان بود و داغ. آب استخر آبی بود. معلم شنا پشمالو بود. عینک شنای سیاه و کلاه شنای سفید داشت. سبیل داشت. ما پسربچه‌هایی بودیم که هنوز مدرسه نمی‌رفتیم. زیاد بودیم. ردیف کنار هم نشسته بودیم لب استخر و پاهای باریک‌مان آویزان بود تو آب استخر. قطره‌های آب بر تن پشمالو و قهوه‌ای معلم شنا چشمک می‌زدند. آفتاب تیز بود.

پرسید: خب بچه‌ها، کدوم‌تون شنا کردن بلده؟

دستم را تا جایی که می‌شد بالا بردم. بچه‌ها را نگاه کردم. هیچکس دست بالا نبرده بود.

نگاهم کرد، گفت: باریکلا، بپر تو آب شنا کن بینم.

حرفش تمام نشده خودم را پرت کردم تو آب.

و غرق شدم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 22:28  توسط علی کرمی  | 



گفتند: خانم معلم‌تان مریض شده. دیگر سر کلاس حاضر نخواهد شد. معلم دیگری خواهد آمد. خودش برای بار آخر سر کلاس که آمد، محجوبانه گفت: مریض شده‌‌م. ما پسربچه‌های کلاس اولی چنان غمگین شدیم که آن روز خورشید زودتر غروب کرد. من چنان زدم زیر گریه که خانم معلم دلش سوخت. نوازشم کرد. رفت و دیگر نیامد. مُرد؟! ما پسربچه‌های کلاس اولی یقین داشتیم او سرطان گرفته است و تو رختخواب آخرین سرفه‌ی مظلومانه‌اش را کرده است و مُرده است اما چندی تا گذشت فهمیدیم خانم معلم جوان پا به ماه بوده و زایمان کرده است. بچه‌اش دختر بود یا پسر هیچگاه نفهمیدم ولی هیچ‌کدام‌مان خانم معلمی را که جایگزین او شد دوست نداشتیم، نه خودش را، نه مانتو مقنعه‌اش را که همیشه تمیز و آبی نفتی بود.

تابستان همان سال بود که دختر همسایه در گوشم به نجوا گفت پدر مادرها بچه‌ها را از بازار نمی‌خرند.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 22:4  توسط علی کرمی  | 



تو کوچه‌های خیابان دولت، در آهنی به باغی باز می‌شد که عمارتی دو طبقه ته آن بود. درخت‌ها سپیدار و دراز بودند و باغ جوکشی‌های باریک سیمانی داشت. آسمان از میان شاخه‌ها پیدا بود و کلاغ‌ها قار قار می‌کردند. سرم به هوا و دستم تو دست مادربزرگ بود.

آشپزخانه چند پله پایین‌تر از حیاط بود. کنارش اتاق نه چندان بزرگی برای پذیرایی بود. پلکانی از حیاط بالا می‌رفت. اتاق‌ها و پذیرایی اصلی آنجا بودند. خاطرم هست اسم همه‌ی پیرزن‌های آن عمارت عمه بود: عمه غنچه، عمه بتول، عمه طوبی. عمه غنچه مادر عمه طوبی و عمه بتول بود. دخترها باریک و پیر بودند. طوبی بیوه بود و همیشه سیاه بر داشت. طناز بود و موهای جوگندمیش را سفت گوجه می‌کرد پشت سر. بتول پیردختری محجبه بود و مهربان با انگشت‌هایی سفید، دراز، و مردانه. مادرشان – عمه غنچه - کوچک بود و چاقچور و چارقد سفید گلگلی تن داشت. فرق موهای سفیدش را از وسط باز کرده بود. تو اتاق، زیر نور آفتاب نشسته بود و با دو چشم آبی و لب‌ها و گونه‌های پاکیزه‌ی گلگون لبخند می‌زد. بچه که بودم همه‌ی پیرها را دوست داشتم، چه عمه غنچه، چه مادربزرگ، چه امام خمینی.

عمه غنچه به عمو ممّد توپید: پ تو کی می‌خوای زن بگیری؟! عمه بتول و عمه طوبی زیر بناگوش هم خندیدند. عمو ممّد هم خندید و گفت: پس این هفت‌تا بچه رو زیر بوته عمل آوردم غنچه؟! غنچه رو کرد به من که تو دامن مادربزرگ نشسته بودم و احوال زن و بچه‌ام را پرسید. خودم را فشردم به شکم مادربزرگ. گفت: یدالله خرشو بسته دم در. کاه و آب دادین بخوره؟

چند سال بعد عمه غنچه مُرد.
چند سال بعدتر عمه بتول مُرد.
چند سال بعدترتر عمه طوبی مُرد.

تو مراسم ختم عمه طوبی، عمو ممّد و عمو حجّت را پس از سالیان آشتی دادند. یکدیگر را در آغوش کشیدند. عمو حجّت با اینکه ناتنی بود چقدر شبیه پدر بود. پدرم دوستش داشت. وقتی بچه بوده هر وقت تهران می‌آمده عمو حجت او را می‌برده سینما. عمو حجت عاشق سینما بوده، پدر هم بود.

عمو حجّت مُرد.
عمو ممّد مُرد.
پدر مُرد.
مادربزرگ مُرد.

گنجشک پر!
کلاغ پر!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 19:45  توسط علی کرمی  | 



ساعد سفید دختر جوان همسایه را، کنار رودخانه‌ی روان ته کوچه، دریده بودند. خبرش لرزش و تهوع و تشویش ریخته بود در جان همسایه‌ها. سرخی خون ساعد سفید دختر جوان ریخته بود بر آسفالت سیاه و سرد خیابان.

ته کوچه؟! آره. موتورسوار بودن. اونی که ترک نشسته بوده. با کاتر. هیژده‌تا بخیه خورده.
همان‌شب بعضی‌ها پسِ سرشان را که رو بالشت گذاشتند، چشم‌هاشان را که بستند، لبخند زدند و با خود گفتند: این است سزای ساعد سفید برهنه. بعضی‌ها سر تکان دادند. بعضی‌ها تو سفارتخانه زیر یک ورق را امضاء کردند. بعضی‌ها همراه یک بمب ساعتی تو فرودگاه مهرآباد ترکیدند.

من از آنهایی بودم که باید صبر می‌کردند. صبر کردم تا روز جشن تولد برادر کوچک‌ دختر همسایه شد. مادرم پایین پیراهن نو را کشید تا در تنم راست بایستد. کادو را دستم داد. ابروهام را دست کشید. از پله‌های آپارتمان بالا رفتم. وارد جشن تولد که شدم یک کلاه بوقی گذاشتند رو سرم. نشستم. دختر همسایه تو سینی شیرینی تعارفم کرد. خوبی اولیس کوچولو؟! برداشتم. بر ساعد سفیدش هزارپایی صورتی رنگ و بی‌جنبش دیدم.

-    مامان! دختر همسایه چند سالش بود که دستش هیژده‌تا بخیه خورد؟!
-    هیژده سال.
-    اسمش چی بود؟
-    تیراژه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 18:16  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر