پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

هپروت



مجموعه داستان سومم به نام هپروت را سپردم دست نشر نون. همچنین ویراست دوم مجموعه داستان اولم به نام جن زیبایی که از پترا آمد را به همین نشر نون – با آن مدیر نشر، سبزه‌رو، دراز و عزیزش – سپردم. کتاب‌ها می‌روند رو غلتک انجام کارها‌شان تا به نمایشگاه کتاب 94 برسند. امید است همین بشود و هر سه کتابم - جن زیبایی که از پترا آمد، بازی‌های من و شانس عزیزم، و هپروت - سال آینده در غرفه‌ی نشر نون باشند و خودم هم زنده باشم و سایه‌ام بالا سر زن و بچه‌‌ی نداشته‌ام باشد!



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 17:0  توسط علی کرمی  | 



شغلش این بود که: اسرار هویدا می‌کرد!



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 15:35  توسط علی کرمی  | 



نخستین روز بهار 1356 هـ.ش زلزله‌ای بندر عباس را لرزاند. 128 نفر کشته شدند.

روز دوم: ایران و آرژانتین در بازی فوتبال 1- 1 شدند. این بازی در استادیوم سانتیاگو برنابئو مادرید برگزار شد و 35000 نفر تماشاچی داشت.

روز سوم: پسر نوجوانی در راهرو بیمارستان معتضدی کرمانشاه می‌دوید و فریاد می‌کشید: آمد...!

من را می‌گفت که به دنیا آمده بودم: ساعت 7، چهارشنبه. نوجوانی که می‌دوید و فریاد می‌کشید: آمد...! عمو کوچکم بود.

در این روز: یک راهب ذن به ساتوری رسید، و لبخند زد. نوازنده‌ای گمنام گوشه‌ی اتاقش زخمه‌ای به ساز زد که هیچگاه تا مرگ قادر به تکرارش نشد، و لبخند زد. و کبوتری به آسمان پرید، پرواز را فهمید، و لبخند زد.

به آغوش مادر دادندم. اولین جرعه‌ی شیر به کامم خوش نیامد. چهره در هم کشیدم. از بلندگوهای راهرو بیمارستان نغمه‌های سه‌تار احمد عبادی به گوش‌هام رسید. بداهه‌ای در دستگاه شور می‌نواخت.

و لبخند زدم.



+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 9:31  توسط علی کرمی  | 



دعوت‌نامه به حدود 100 نفر دیگر هم ایمیل شده بود، 21 مارس 2007. معیار انتخاب‌شان را نمی‌دانستم. این 100 نفر را از چه رو دعوت کرده بودند؟ آنجا که رسیدم تنها چیز مشترک مدعوین لبخند و سکوت‌شان بود. از همه سن و همه سنخ آدم آنجا بود.


با یک اتوبوس از تهران رسیدم استانبول. تو قهوه‌خانه یکی گفت می‌تواند مرا به مقصدم برساند. به نظرم آدم امن و منصفی می‌آمد اما جایی که دعوت شده بودم چنان پرت و ناشناس بود که به دردسر افتاد.

سر آخر رسیدم به: هوای کوهستان، و کلیسایی سنگی و باستانی.

باقی هم رسیده بودند. لبخند می‌زدند و سکوت می‌کردند.

درِ بلند، کهنه و چوبی کلیسا باز شد. تو رفتیم. تاریک بود. بوی مسیح و موعظه مشامم را پر کرد. من و چند نفر دیگر را هدایت کردند طبقه‌ی بالا. زیر مهراب دایره‌ای از نور رو زمین بود و یک صندلی لهستانی در مرکز دایره.

موقرانه کف زدیم. از تاریکی دختر زیبایی میان حلقه‌ی نور آمد - نوری میان نور! - و بر صندلی نشست. یک ویولا در دست داشت. چهره‌ و چشم و گیس‌های روشن داشت. گیس‌هاش تمیز و در هم گوریده بودند. تاپ و شلوار پارچه‌ای مشکی بور شده‌ای تن و دو سرپایی چرم به پا داشت. تعظیم کرد و خون دوید به لبخندش. بی‌درنگ نشست و آرشه کشید.

آنچه نواخت آسمانیان را چنان بی‌هوش کرد که صدای سقوط‌شان گرداگرد کلیسا به گوش می‌رسید. دلهره داشتم رستاخیز شود. دلم می‌تپید و گاه به‌به می‌گفتم. جز من، تنها یک نفر دیگر میان اجرا چندبار الله الله گفت. می‌توانستیم تا ابد همانجا بنشینیم بی اینکه گرسنه و تشنه شویم. حتم داشتم تن‌هامان تا شناور در آن نغمه‌ها بود جوان می‌ماند. جاودان شده بودیم هرچند لبخند و سکوت آدم‌های تو کلیسا چنین می‌نمود که شهوت جاودانگی ندارند.

آخرین آرشه را بر سیم‌ها کشید چنان که جنگاوری شمشیر از نیام.

کف زدیم.

پیرمردی رفت میان حلقه‌ی نور. پیش از آنکه دختر نوازنده فرصت کند از جا برخیزد جلوش زانو زد. سر زانو دختر را بوسید. پیرمرد برخاست. بازوی چپ دختر را بوسید. دختر لبخند زد و برخاست و پیرمرد را در آغوش کشید. پیرمرد مثل سنگی در برکه‌یی به عمق تاریکی فرو بازگشت.
وقتی برگشتم و به خانه رسیدم می‌دانستم دختر ما را انتخاب کرده بود.

هنوز نمی‌دانستم بر چه معیاری!




+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 0:20  توسط علی کرمی  | 



کم‌ خوابیده بودم: 6 صبح تا 10 صبح.

با اینکه نسکافه درست کرده بودم و نشسته بودم اما برخی اندام بیرونی و درونیم هنوز بیدار نشده بودند و ساکت بودند: ران‌هام ساکت بودند. گوش‌هام ساکت بودند. روده‌هام و قلبم ساکت بودند. کتاب‌هام ساکت بودند. خواب بودند.
کامپیوترم را بیدار کردم. رفتم تو فیسبوک. یکی در میان عکس‌های سگ‌ها و زن‌ها را لایک کردم. نوشته‌ها را نخواندم جز دوتا: یک خبر بد، و یک خاطره‌ی خنده‌دار. خبر بد را لایک نکردم. جرعه‌ای نسکافه نوشیدم و حس کردم جای چیزی خالی‌ست. دو ماه شده بود سیگار نمی‌کشیدم. خوشحال شدم.
 
آمد دنبالم. سوار 206 سفیدش شدم. آفتابی بود. عینک دودیم را زدم. لئونارد کوهن ترانه‌ای می‌خواند که در آن مادرش به او توصیه‌های مهمی کرده بود.
پرسید: ناراحتی؟
گفتم: خوابم میاد.
اما او با خودش فکر کرد ناراحتم چون دیشبش جر و بحث کرده بودیم. شاید هم چنین فکری نکرده بود. به دریاچه نگاه کردم و فکر کردم: روز آفتابی زیبایی‌ست.
دریاچه از کنارمان گذشت.
ترافیک نبود.
زود رسیدیم.
در طبقه‌ی پنجم ساختمانی در خیابان مقدس اردبیلی، پلاک 100، یاد گرفتیم چگونه با شکم‌مان نفس بکشیم و با مغزمان فکر کنیم. او که تا حالا با شکمش نفس نکشیده بود دل‌درد گرفت.
گفتم: تازه ممکنه سردردم بگیری.
خودم قبل‌ترها سردرد هم گرفته بودم.
همیشه استاد‌هام 6 سال مسن‌تر از خودم بوده‌اند. نخستین‌بار بود که استادی داشتم 6 سال جوان‌تر از خودم. نشانه‌ی خوبی بود: داشتم پیر می‌شدم!
 
خواهرش دیشب، بعد از اینکه جر و بحث و خداحافظی کرده بودیم، در پیامک نوشته بود طوری او را به کافه ببرم که سورپرایز بشود.
به او گفتم: امروز عصر باید بریم کافه.
چرا؟
چون با دوستم قرار دارم.
آها، باشه.
ساعت چند باهاش قرار گذاشتی؟
6:30
کجا؟
کافه.
آها گفته بودی.
هوا تاریک شده بود که سوی کافه راه افتادیم. خواهرش پیامک داد که همه جمع شده‌اند و منتظرمانند. جوابش دادم: ما هم راه افتاده‌ایم. هردو کم‌خواب و خسته بودیم. غر زدم که: چرا یک رفیق باید چنین بی‌موقع با آدم قرار بگذارد! اصلاً چرا باید با این خستگی آدم برود کافه و رفیقش را ببیند! او هم خسته بود اما مهربانی کرد و چیزی نگفت. نشست پشت فرمان 206 سفیدش و مرا برد کافه تا دوستم را ببینم.
تاریک شده بود.
پرسید: چی بذارم؟
گفتم: نوا مرکب‌خوانی شجریان.
گذاشت.
بازتاب زرد نور چراغ‌ها بر آب سیاه دریاچه از کنارمان گذشت.
ترافیک نبود.
به موقع رسیدیم.
سورپرایز شد. من هم سورپرایز شدم بس که دروغ خودم را باور کرده بودم. چنان باورم شده بود که حتی نگران شدم حالا که خواهر او و دوست‌هاش براش تو کافه تولد گرفته‌اند من با رفیقم چه کنم؟! خب می‌توانستم با رفیقم سر میز دیگر خلوت کنم یا اگر رفیقم می‌پذیرفت می‌شد به جمع دوستان او بپیوندد.
نیازی نبود.
قرار با دوست یک دروغ بود.
دو ساعت بعد درِ کافه را رو شب خیابان میرزای شیرازی باز کردیم و با دود سیگارها از درِ کافه بیرون زدیم. یکی از بچه‌ها که ال 90 سفید داشت گفت می‌رساندم. آن یکی هم که موهای فرفری و قد درازی داشت همراه‌مان شد. شانه‌ی راست کاپشن مشکیم را بو کردم ببینم آیا بوی سیگار گرفته‌ام؟ نگرفته بودم پس سوار ال 90 سفید شدم.
تو اتوبان همت/غرب/همراه با ترافیک نیمه سنگین/ پیشنهاد کردم برویم پارک جنگلی چیتگر و 3 چای ارزان‌قیمت بنوشیم.
پذیرفتند چون شب جمعه بود و زود بروند خانه که چه!
وقتی چای خریدیم هوا پر از غبار خاکستری پاییز بود و بوی جنگل خنک می‌داد. یکی‌مان زیپ کاپشنش را بالا کشید. چای کیسه‌ای، رنگ پس می‌داد به آب جوش‌های تو لیوان‌هامان. میان درخت‌ها نگاه بازتاب زرد نور چراغ‌ها بر آب سیاه دریاچه کردیم اما من به دریاچه پشت کردم و با آنها راجع به مواد مخدر و تائوئیسم حرف زدم.
مخالفتی نداشتند.
صدای چند زن و یک مرد و یک سگ را از پشت سرم می‌شنیدم که آمده بودند شب‌ پاییزشان را در جنگل با نگاه کردن به دریاچه پیک نیک کنند. صدای مرد، هفتاد ساله بود و صدای زن‌ها جوان. مرد به سگش گفت زیاد دور نرود. یکی از زن‌ها تایید کرد. همینطور که جمله‌ی مهمی راجع به یک حدس تاریخی می‌گفتم برگشتم تا سگ را ببینم: کوچک و فانتزی بود، کهربایی. زن‌ها جوان بودند. یکی‌شان زور می‌زد پرایدشان را کنار درخت پارک کند. مرد هم جوان بود. چغر بود و سیاه‌مو. تعجب کردم و سوی دوستانم برگشتم و جمله‌ام را به پایان رساندم.
گفتم: تو کتاب ع.پاشایی نوشته لائوتزو به سمت غرب میاد و دیگه خبری ازش نمی‌شه تو چین. و باز هم روایت دیگری هست که می‌گه مانی شاگرد لائوتزو بوده!
لبخند و مردمک چشم‌هام را از این یکی بردم به آن یکی و برعکس.
مخالفتی نداشتند.
بریم؟
سردته؟
آره.
بریم.
و تا خواستم راه بیفتم از جا پریدم با پارس‌های پی در پی سگ. برگشتم. پارس می‌کرد. سگ کوچک کهربایی رنگ وظیفه‌شناسی بود. از خانواده پاسداری می‌کرد. درست نبود کوچک بودنش را به روش بیاورم. به او گفتم که خیلی ترسیده‌ام و الان دمم را رو کولم می‌گذارم و از آنجا می‌روم اما تا سویش چرخیدم همین‌ها را بگویم چند گام عقب رفت. پارس‌کنان عقب رفت. برگشتم بروم. پی‌ام دوید و پارس کرد. هرچه خانواده صدایش می‌کردند گوشش بدهکار نبود. نباید غرور این سگ کوچک خرد می‌شد. باز برگشتم بگویم خیلی از او می‌ترسم که فرار کرد و رفت ولی برای صاحبش اینطور وانمود کرد که چون صدایش کرده و او سگ حرف‌شنوی‌ست سوی او بازگشته وگرنه بیدی نیست که به این بادها بلرزد.
کسی چه می‌داند. شاید حق با او بود.
شب خوبی بود.



+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 20:15  توسط علی کرمی  | 



نیمه شب بیرون زدم. بدر سرد ماه، میان آسمانِ ساختمان‌های بلند کوچه‌ی باریک و بلند می‌درخشید. درخت‌ها و ساختمان‌ها سیاه و ساکت و تاریک بودند. خیسی آسفالت مهتاب را بازمی‌تاباند. دود سیگار و بخار نفس‌هام چنان در هم می‌آمیختند که از هم تشخیص‌شان نمی‌دادم.


سایه‌ی کسی را دیدم از دورتر می‌آمد. زن بود، دراز و باریک، هم خودش، هم سایه‌اش. رفتم آن دست خیابان تا از کنارش که می‌گذرم، هیکل – هرچند نحیف اما – مردانه‌ام پریشانش نکند.

از کنارم گذشت با گام‌هایی بی‌صدا.

ترس از چشم‌هاش می‌ریخت بر پیاده‌رو.



+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 17:29  توسط علی کرمی  | 



در آهنی و بزرگ عمارت که باز شد، لبخندِ پیرمرد هوای تازه‌یی بود که از درون عمارت به خیابان وزید و نفسم را تازه کرد. خانه‌ش ته سربالایی تندی در نیاوران بود.

پشت کرد و رفت. حیاط عمارت پر بود از گل و سرو و آواز پرنده و آب.

چند پله بالاتر، جلو درِ تو ایوان، کتانی‌هام را‌ از پا کندم. پشت سر پیرمرد پا در پذیرایی دنگال سراسر مفروشی گذاشتم که سقف بلندی داشت. فرش به آن بزرگی ندیده بودم. دیوارها سفید و خالی، و پنجره‌ها آفتاب را بر فرش قاب گرفته بودند، پنج پنجره.

پشت به دیوار، رو به من دوزانو نشست. دورتر، رو به او، دوزانو نشستم. لبخندِ بر لبش را به لبخندی پاسخ گفتم و برایم تو استکان کمرباریک چای آوردند و قند و پولکی. پولکی‌ طعم لیمو عمانی داشت، چای طعم استکان مرغوب، من طعم پرسش، و پیرمرد طعم راز.

پولکی در دهانم آب شد. استکان از چای خالی شد، و من از پرسش.

پیرمرد، لبخند پیرمرد، خانه‌ی پیرمرد، آفتابی که پنجره‌ها بر فرش قاب گرفته بودند، همه طعم راز داشتند. چرا اینهمه دیوار سفید بی یک شمایل یا عکس و نقاشی بر آنها عاطل مانده؟ و چه کس یا کسانی فرشی چنین بزرگ بافته‌اند؟

برخاستم.

بی که پشت کنم همه درازای پذیرایی را تا در ایوان رسیدم. کتانی‌هام را پوشیدم. بی که پشت کنم سوی در خروجی عمارت می‌رفتم که دو دختربچه‌ دیدم کنار استخر پر آب، میان علف‌ها نشسته‌اند. یکی‌شان سر پنجه نشسته بود، دست‌های سفیدش را زیر چانه زده بود و موهای بافته‌اش را بر شانه‌های کوچکش ریخته بود. گردی صورت و تیله‌ی چشم‌های آن یکی دیگر از میان منگوله‌های سیاه موهاش می‌خندیدند. پنج و شش ساله بودند. سال 1370 بود، تابستان.

سوی‌شان رفتم.

از شش ساله پرسیدم: اسمت چی‌یه؟

آه کشید و گفت: هیچی.

از پنج ساله پرسیدم: تو اسمت چی‌یه؟

بلند شد رفت لب استخر نشست. دست تو آب کرد و موج انداخت. نگاه موج‌ها کرد و گفت: آب را می‌لرزانم با دست‌های لرزانم...

دوتایی خنده‌هاشان را تو دست‌هاشان پنهان کردند.

از در عمارت بیرون زدم. حالا می‌دانستم زندگی، دخترکی‌ست که آب را می‌لرزاند با دست‌های لرزانش، و مرگ، خنده‌ای کودکانه است که پسِ زندگی می‌آید.

درِ آهنی بزرگ عمارت را پشت سرم بستم.

خیابان را سرازیر شدم.

کامم مزه‌ی لیمو عمانی داشت.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 1:35  توسط علی کرمی  | 


به بهانه‌ی مجموعه داستان:
«بازی های من و شانس عزیزم» نوشته ی علی کرمی- نشرنون 1393
شنبه 24 آبان ساعت 17 در کافه وی.آی .پی
آدرس:خیابان شریعتی.خیابان ظفر.خیابان نسا.خیابان پانزدهم.پلاک26
دیداری تازه خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 22:18  توسط علی کرمی  | 


دیشب سر خیابان جنت‌آباد گفتم: «دربست 10 تومن.»

گفت: «12 تومن.» و وقتی پذیرفتم 60 سال سنش را نشاند پشت قربیلک پراید.

نشستم و کمربندم را بستم. من و او: «97 سال» بودیم، تو پراید، بزرگراه همت غرب.

پرسید: «می‌تونم سیگار بکشم؟»
«خواهش می‌کنم، راحت باشین.»
«آخه دیدم شلوار ورزشی پاتونه گفتم شاید...»

خندیدم.

یکهو سرعتش را کم کرد و کشید کنار بزرگراه، ایستاد. چرا ایستاد؟! می‌خواست دنبال سیگارش بگردد؟! نه. سیگارش گوشه‌ی لبش بود. لب و دستش که کبریت می‌کشید می‌لرزیدند. کمی ترسیدم. دود را به کام کشید و پس داد: بوی توتون و شب، پاییز و پراید ترکیب غمباری داشت. زد زیر گریه و چشم‌هاش را با دست پوشاند.

پرسشِ «چرا گریه می‌کنی؟» مثل مگسی بود که تو جمجمه‌ام گیر افتاده باشد.

گفت: «ببخشید.»

زد تو دنده.

راه افتاد.

4 کیلومتر جلوتر از پژو 405 دختر سبزه‌رو سبقت می‌گرفتیم که مگس از سوراخ گوشم بیرون آمد و از بالای شیشه همراه دود سیگار بیرون رفت.

برگشتم پشت سر را نگاه کردم. می‌خواستم ببینم کجا می‌رود این موقع شب.

نفهمیدم!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 3:44  توسط علی کرمی  | 



نخستین‌ بار بود با یک اسلحه در یک اتاق تنها مانده بودم. لب مبل نشسته بودم، پنجه‌هام چفت هم، خم شده بودم جلو و مثل جهودی که جلو دیوار ندبه یا مسلمانی که جلو رحل قرآن تکان تکان می‌خوردم. خیره مانده بودم به اسلحه‌ی رو میز پذیرایی چوبی. از همین‌ اسلحه‌ها بود که تو فیلم‌های پلیسی زیر بغل‌شان فرو می‌کنند اما این یکی اصلا شبیه اسلحه‌‌های تو فیلم‌ها نبود چون واقعی بود و سیاه و جاجای تنش رنگ و رو رفته بود و نقره‌ای می‌زد: تیغه‌ی لوله، حلقه‌ی ماشه، کون دسته... آیا تا به حال صبح زود کنار یک ستاره‌ی سینما از خواب برخاسته‌اید؟ قیافه‌ی آن ستاره‌ی سینما را به خاطر دارید؟ شبیه همین اسلحه‌ی رو میز نبود؟!

هر چه فکر می‌کردم نمی‌دانستم چرا تو آن اتاق تنها نشسته‌ام و این اسلحه‌‌ قرار است زیر بغل چه کسی فرو برود؟ زیر بغلم را نگاه کردم. مال من نبود.

آیا می‌دانید بهترین راه خودکشی، شلیک گلوله به مغز است؟ شما مستقیما به مرکز فرماندهی درد و آگاهی شلیک می‌کنید و آن را منهدم می‌کنید پیش از آنکه فرصت کند بار دیگر به شما یادآوری کند که درد می‌کشید یا بیمارید یا او برای همیشه رفته است.

نور سفید و مات از پشت پرده‌ی توری و سفیدِ پنجره‌ی اتاق تو می‌تابید و اتاقْ نیمه روشن بود. کت تنم بود. لامپ‌های مهتابی سقف خاموش بودند. نخستین‌ بار بود با یک اسلحه در یک اتاق تنها مانده بودم. فرصتی مغتنم برای بهترین راه خودکشی اما هنوز وقتش نشده بود چون نه بیمار بودم، نه درد داشتم، نه او برای همیشه رفته بود اما آیا باز هم با یک اسلحه در یک اتاق تنها خواهم بود؟! تا کی قرار است توی این اتاق تنها باشم؟ آیا کسی نیست پیاله‌ای چای برایم بیاورد بنوشم؟!


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 17:10  توسط علی کرمی  | 



غروب پاییزی
فردا تعطیل است
و
بوی مهمانی و پرتقال
کودکی را به یادم می‌آرد
که کلاه عشق به سرش گشاد بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 21:23  توسط علی کرمی  | 

«سودا»



عصر تو تاکسی گوشی‌ها را چپانده بودم تو گوش‌هام. گوشی‌ها به آب‌پاش‌هایی می‌مانستند که طروات و خنکای ترانه‌ای را بر چمن‌زارم می‌پاشیدند. یکهو دلم ریخت. زنی – زیبا و بیگانه - در زندانی تاریک به من فکر می‌کند و سیگار می‌کشد!


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 15:46  توسط علی کرمی  | 

کودک پشت پنجره



رولز رویس نقره‌ای در جاده می‌تازد، ظهر، داغ، در سکوت. جاده رو تن کوه به اوج می‌رسد و می‌پیچد.

دریا، پدیدار می‌شود. رولز رویس ول می‌شود تو سرازیری. فرودست، پس از پیچ بزرگ، درخت‌ها شیروانی خانه‌های دهکده‌ی ساحلی را در میان گرفته‌اند.

حضور پادشاهانه‌ی رولز رویس، در سکوت و صفا و رطوبت پس‌کوچه‌های دهکده‌ی ساحلی غریب است، همهمه‌ی مبهم سنگریزه زیر چرخ ماشین.

سگی لاقیدانه عرض کوچه را بو می‌کشد و  می‌گذرد.

پیرزنی روستایی، دستی را سایبان چشم کرده بر ایوان خانه‌اش دیده می‌شود. رولز رویس را می‌بیند که به شن‌های داغ ساحل می‌رسد. ترمز می‌کند.

پرنده‌یی راه گم کرده از آسمان می‌گذرد.

درِ ماشین باز می‌شود.

موجی کوچک جذب اسفنج شن‌ها می‌شود.

پژواک گلوله‌یی موجی بر آسمان آبی ظهر ساحل می‌افکند. و صدای خنده‌ی زنی از کمی دورتر به گوش می‌رسد. زن، ولنگارانه که باد پَرِ دامنش را می‌برد سوی ماشین می‌آید. در هر گام، تیغه‌ی ساق‌هاش آفتاب را بازمی‌تابانََد. طپانچه‌ای در دست دارد و دودِ لوله‌ی طپانچه می‌پیچد و با باد می‌رود.

*

«همین ... بعدش زنه سوار شد و رفت ... خیلی بچه بودم.»

«واقعاً فکر می‌کنی اون زنه مادرت بوده؟!»

«شاید.»


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 12:28  توسط علی کرمی  | 

آفتابی



دو ایستگاه بعد «غم» سوار مترو شد. کنار پنجره نشست، خیره به بیرون.
پیاده که شدم، مترو غم را با خود برد.

پاییز بود. خنک بود. ذرت مکزیکی خریدم.


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 14:36  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر