X
تبلیغات
پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

اسحاق میرزایی، الف. میم. ملودی (شاعران فراموش‌شده‌ی 100 سال اخیر)


 
موضوع بیشتر اشعار اسحاق میرزایی (الف. میم. ملودی) «زن» بوده است امّا او ساحت مقدّس شعر را فراتر از چیز بی‌ارزشی مثل زن، و شعر را همان آب حیات و رمز آرزوی دیرین بشر، «جاودانگی» می‌دانست. می‌گفت: هرچند می‌داند که روزی خواهد مرد امّا شعرهایش او را جاودانه خواهند کرد.
 
نقل شده وقتی به زنی برمی‌خورد، رنگ و زنگ صدایش تغییر می‌کرد و آهنگ عاجزانه، نرم، و هملت‌گونه‌ای می‌گرفت و آثار عذاب و بدبختی بزرگی – مثل طفلی که به خاطر گناهی که مرتکب نشده سیلی خورده باشد - در سیمایش نمایان می‌شد که او را در چشم اکثر زنانی که به خاطر اشعارش او را می‌ستودند حقیر می‌نمود. او راه‌های – بی‌فایده و گاه رکیک - بسیاری را برای جلب نظر زنان آزمود اما پی در پی شکست خورد تا تنها یک راه برایش باقی ماند که از آن راه توانست نظر تعداد معدودی از زنان را به خودش جلب کند. راهش این بود که: در ستایش زن بسراید اما همخوابگی را یک کثافت‌کاریِ تمام عیارِ درازکشِ شبانه‌ی حیوانی توصیف کند. این ابراز انزجارش از همخوابگی بود که باعث شد آن تعداد معدود زنانی که بر اساس تحقیقات یک موسسه‌ی علمی، بهره‌ی هوشی‌شان بین 60 تا 67 بوده است گمان کنند الف. میم. ملودی آنها را نه به خاطر زن بودن‌شان و چیزهایی که پیامد زن بودن‌شان است، که به خاطر تفکرات‌ روشنفکرانه‌شان دوست می‌دارد و ستایش می‌کند. (البته هردو طرف جریان، جز خوردن قهوه ترک در کافه نادری و گفتگو پیرامون تقدّس و جاودانگی ادبیات، تلاش‌هایی برای کارهای دیگر هم می‌کرده‌اند امّا چون بیشتر تلاش‌هاشان در پرده‌ی ایهام و ابهام و شعرگونه بوده، هیچ‌کدام از طرفین به هیچ نتیجه‌ی دلخواهی نرسیده‌اند، جز یکی دو مورد نادر که طرفین پس از لمس اتفاقی دست‌ها میزانی از لذّتِ فوراً سرکوب شده را تجربه کرده‌اند.)
 
بسیاری می‌پندارند او چون در شهریور ماه 1335 به زندان رفته، شاعری مبارز و سیاسی بوده است. (البته که خود هم در دامن زدن به این پندار سهیم بوده.) حال آنکه او توسط شهربانی وقت – البته به اشتباه –  و به اتهام کیف‌قاپی، در یک غروب دلگیر بارانی و به هنگام خروج از شب شعری که در ساختمان مرکزی حزب «جاک» برگزار شده بوده دستگیر، و به طرز نامحترمانه و خفّت‌باری به بازداشتگاه شاپور منتقل می‌شود. متاسفانه بر اثر برخورد خشن بازجویان شهربانی وقت، به کیف‌قاپی و چند بزه دیگر مثل بچه‌بازی اعتراف می‌کند، امّا خوشبختانه این ظنّ پلیس پس از دستگیری کیف‌قاپ واقعی برطرف و اسحاق میرزایی پس از 38 روز از بازداشتگاه شاپور آزاد می‌شود. (کیف‌قاپ واقعی به طرز حیرت‌آوری به اسحاق میرزایی شباهت داشته و او نیز به کیف‌قاپی و چند بزه دیگر مثل بچه‌بازی اعتراف کرده است.) آنچه او در کتاب «تالّمات و مبارزات» نوشته مربوط به همین دوران 38 روزه‌ی بازداشتگاه شاپور است. البته تبلیغات گسترده‌ی حزب جنبش آزادی‌بخش کشور (جاک) نیز به این سوء برداشت از زندگی او دامن زده است. جاک در آن زمان لیستی از تمام زندانیان کشور تهیه کرده بوده که از آنها به عنوان زندانی سیاسی و آزادی‌خواه نام برده است. (اگر به لیست زندانیان سیاسی‌ای که در شب‌نامه‌ها‌ی "جاک" مهرماه همان سال منتشر شده رجوع کنید به نام "گرگعلی کرم‌وند" برمی‌خوردید که همان کیف‌قاپ واقعی مورد اشاره‌ی پیشین است.)
 
مرگ مشکوک او(مشکوک بنا بر ادعای حزب جاک)، در سن 47 سالگی، موضوع دیگری است که به شایعه‌ی کشته شدن او توسط عاملین حکومت وقت دامن زده و در آن زمان او را تا حد یک قهرمان ملّی بالا برده است. (در گزارش پزشکی قانونی علت مرگ آمده: یبوست، به علّت مصرف تریاک.)
 
به هرحال دستکم شعرهای او را به خاطر مضامین زن‌محورشان می‌توان تاثیرگزارترین متون ادبی 50 سال گذشته در جهت افزایش جمعیت کشور دانست. (هرچند امروز دیگر اشعارش تجدید چاپ نمی‌شوند و تنها نسخه‌های معدودی از آنها را می‌توان در ارزان‌فروشی‌ها و کیف دختران دبیرستانی مناطق محروم پیدا کرد.)
 
الف. میم. ملودی پس از خواندن – یا شاید چغلی یکی از هواخواهانش – (چون خودش چندان اهل مطالعه نبود.) در مورد مقاله‌ای علمی که در مجله‌ی پرفروش «دانشمندان» تحت عنوان «تاثیر شعرهای عاشقانه بر بقای نسل انسان» منتشر شده بود، برآشفته می‌شود و به پروفسور منوچهر آیین (نویسنده‌ی مقاله، زیست شناس) می‌تازد که پایش را از گلیمش درازتر کرده و به ساحت مقدّس و جاودانه‌ی شعر توهین کرده است. حزب جاک – فوراً، در ساختمان اصلی حزب - مناظره‌ای بین پروفسور آیین و میرزایی ترتیب می‌دهد. در آن مناظره پس از اینکه میرزایی به دکتر می‌گوید «اگر فکر می‌کنید انسان هم جزو حیوانات است پس شما هم حیوانید.» تمامی حاضرین می‌خندند و کف و سوت می‌زنند. خود پرفسور آیین هم می‌خندد و کف می‌زند و تصریح می‌کند: نه تنها خودش، که میرزایی و تمام حاضرین جلسه نیز از نظر او حیوانند، که با واکنش تند میرزایی و حاضرین مواجه می‌شود.
 
اسحاق میرزایی در آبان‌ماه 1347 رخ در نقاب خاک درکشید و در گورستان شعیب‌السلطنه‌ی ده نارمک – و با حضور چهار تن: گورکن، روضه‌خوان، مامور پزشکی قانونی، و یک رهگذر - به خاک سپرده شد. (متاسفانه به خاطر اهمال‌کاری "اداره‌ی عمارات قدیمی" اکنون این گورستان به یک شهرک مسکونی تبدیل شده است.)


+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 14:6  توسط علی کرمی  | 


یک: من کتاب قبلی‌تون رو خوندم، خیلی بی‌مزه بود.

دو: خوندینش یا خوردینش؟!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:55  توسط علی کرمی  | 

انگشت شیر در سیرک کهکشان


یک: ...ولی به نظر من با همه چی می‌شه شوخی کرد.

دو: جرات‌شو داری با دم شیر بازی کنی؟

یک: یادمه یه مردی تو سیرک کهکشان بود که شیره رو وامی‌داشت خودشو انگشت کنه.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:31  توسط علی کرمی  | 

ساتوری




تا «کویی هو» به بیداری رسید «بودیدارما» خوابید.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:19  توسط علی کرمی  | 

این را برای دل تو می‌نویسم (نه برای خودت!)



 
هان ای دل "تو"
در آینه چون "تو" را می‌بینی
می‌ریزی
مثل دل من.






+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 17:4  توسط علی کرمی  | 

تا اطلاع ثانوی، اتوبان همت، مسیر غرب به شرق، مسدود است



 
تا از راه رسید بهانه گرفت. اما هیچ‌چیز آنطور که پیش‌بینی می‌کرد پیش نرفت. او را از خانه بیرون انداخت. در راه بازگشت پیامک داد: «همه‌اش بهانه‌ بود برای بوسیدنت.» و تلفنش را از پنجره‌ی تاکسی بیرون انداخت، یک تریلی هجده چرخ از روی آن رد شد و چپ کرد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 16:51  توسط علی کرمی  | 

«آیا چیزی جادویی و مرموز در زندگی هست؟» یا «آدیوس کلنل!»



چه کسی می‌داند چرا یک درویش قادری دشنه‌ای را در جمجمه‌اش فرو می‌کند و بیرون می‌کشد بی‌اینکه جای زخمی به جا بماند؟

چه کسی می‌داند که آن درمانگر چینی چگونه به قول خودش با نیروی «چی» کف دستش را – با فاصله – روی کاغذی مچاله شده می‌گیرد و کاغذ را آتش می‌زند؟

چه کسی می‌داند چرا پس از 20 سال که دوباره دارم «صد سال تنهایی» را می‌خوانم، هنوز به نیمه نرسیده، مارکز می‌میرد؟

چه کسی می‌داند که چرا یک ماه پیش باید جمله‌ای را که خودم نویسنده‌ی آن بوده‌ام ببینم که به نام مارکز منتشر می‌شود و نیشم تا بناگوش باز شود که جمله‌ای نوشته‌ام که بعضی شایسته‌ی این دیده‌اندش که آن را به نام مارکز بزرگ منتشر کنند. آن جمله این است: «وقتی شما جرات دوست داشتن او را نداشته باشید، دیر یا زود سر و کله‌ی یک شجاع پیدا خواهد شد.» چرا نباید این جمله را مثلاً به هرمان هسه یا جبران خلیل جبران نسبت بدهند و باید یک ماه پیش به مارکزی که یک ماه بعد خواهد مرد نسبت بدهند؟

چه کسی می‌داند که چرا من درست همین دیروز داستان کسی را نوشتم که راس ساعت 6 وارد کافه‌ای می‌شود و برای اولین و آخرین‌بار پیش از رفتنش کاغذ و قلم می‌خواهد و بر کاغذ می‌نویسد: «شاید مرگ همین سکوت تاریک پشت پلک‌هایمان باشد.»؟ ("ساعت 6" را از داستان "زنی که ساعت 6 می‌آمد" مارکز وام گرفته بودم!)

و به قول حضرت مولانا: چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم...

اما چه کنم با «نمی‌دانم»ها؟
1.    "نمی‌دانم" را می‌شود پذیرفت یا پیرامونش جستجو کرد.
2.    بیشتر مردمانی که می‌شناسم با دست‌شان کاغذ آتش نمی‌زنند و دشنه در جمجمه‌شان فرو نمی‌کنند. پس می‌توانم توجه بیشتری به بیشتر مردمان داشته باشم تا به کمتر مردمان.
3.    من کاغذ را با فندک آتش می‌زنم و از دشنه برای برهنه کردن خیار استفاده می‌کنم. (البته معمولاً خیار را هم با پوست می‌خورم.)
4.    پاسخ، همان پرسش است. اگر پرسشی نباشد، پاسخی نیست.
5.    آیا باید به وقت بوسیده شدن به بوسیده شدن فکر کرد و دلیل آن را جست؟ بوسیده شدن یا بوسیدن، بوسیدن یا بوسیده شدن است و وقتی می‌بوسیم یا بوسیده می‌شویم به هیچ چیز فکر نمی‌کنیم حتی به بوسیدن یا بوسیده شدن.
6.    می‌توانم نخ زرد رنگی از گلوله‌ی کاموای «نمی‌دانم»ها را میان تار و پود شال‌گردن داستان‌هایی که می‌بافم به کار بگیرم.
7.    می‌توانم نتوانم.

مارکز عزیز! یک شعر ژاپنی می‌گوید:

زندگی چنین است
هفت‌بار پایین
هشت‌بار بالا

مارکز عزیز!
جایی خوانده بودم که – گمانم در فرانسه – نویسنده‌های ژاپنی تو را به شب‌نشینی‌شان دعوت کرده بودند، ساکی نوشیده بودند، خندیده بودند، و گفته بودند تو هم یک نویسنده‌ی ژاپنی هستی.

مارکز عزیز!
خوانده بودم به فراموشی دچار شده‌ای، درست مثل خوزه آرکادیو بوئندیا، بی اینکه ملکیادس از راه برسد و پی ببرد به فراموشی مرگ دچار شده‌ای، و تو را شربتی خوشرنگ بخوراند که بار دیگر حافظه‌ات را به تو بازگرداند.

مارکز عزیز!
من هم دارم ترجمه‌ی بهمن فرزانه را می‌خوانم. او کمی پیش‌تر مرد.

مارکز عزیز!
دمت گرم که بودی،
سرت خوش که رفتی. (البته اگر هنوز برایت سَری و سِرّی به جا باشد!)



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 14:4  توسط علی کرمی  | 

کافه‌دارها فقط بعضی چیزها را می‌دانند



 
کافه‌دار می‌دانست او مثل هر روز راس ساعت 6 درِ کافه را به نرمی خواهد گشود و با گام‌های بی‌صدا تا تنهاییِ صندلیِ کنارِ پنجره خواهد رفت و خواهد نشست و مثل هر روز یک فنجان سکوتِ سنگین خواهد نوشید (با شکر متوسط) و سکوتِ دودآلودش را سوی درِ کافه پف خواهد کرد و چشم‌هایش را خواهد بست و سپس راس ساعت 6:30 درِ کافه را به نرمی پشت سرش خواهد بست.
 
کافه‌دار همه‌ی اینها را خوب می‌دانست اما نمی‌دانست که او امروز درست راس ساعت 6 درِ کافه را به نرمی نخواهد گشود و دیگر هیچگاه راس ساعت 6:30 درِ کافه را به نرمی پشت سرش نخواهد بست.
 
دیروز، تنها روزی در 16 سال گذشته بود که او راس ساعت 6:29 کاغذ و قلم خواست و چیزی نوشت که باعث شد برای اولین‌بار ساعت 6:32 درِ کافه را به نرمی پشت سرش – برای همیشه – ببندد. بر آن تکه کاغذ نوشته شده: شاید مرگ، همین سکوتِ تاریکِ پشتِ پلک‌هایمان باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 22:47  توسط علی کرمی  | 

حرکت کند در ترافیک اتوبان همت



 
پیرمرد - راننده‌ی بازنشسته‌ی وزارت نیرو - حالا در آژانس جنت‌آباد کار می‌کند.
 
دخترش امروز طلاق گرفته و بعد از چند سال به خانه‌ی پیرمرد بازگشته، گریه کرده و به پیرمرد گفته: «اگه جای من تصمیم‌گیری نمی‌کردی و می‌ذاشتی خودم واسه زندگی خودم تصمیم بگیرم الان اینطوری نشده نبود.»
 
پیرمرد هیچ نگفته و مثل هر روز، ساعت 4، بلند شده و رفته آژانس.
 
مسافرش را که دختری 27 ساله بوده سوار می‌کند. از دختر می‌پرسد آیا بهتر است از اتوبان حکیم برود یا همت؟
 
دختر می‌گوید: «هر کدوم فکر می‌کنین بهتره.»
 
و پیرمرد می‌گوید: «ببین دخترم، گردن من ننداز، من نمی‌تونم درست تصمیم بگیرم.»
 
دختر و پیرمرد به ترانه‌های از مد افتاده‌ی قدیمی گوش می‌کنند تا مقصد.‌


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 21:14  توسط علی کرمی  | 

روستای ناهیدان (تاریخچه‌ی شینوفسکی)



 
کریشنا شینوفسکی - شخصیتش، زندگیش، اشعارش، و در کل نوشته‌هایش - مدت‌هاست که توجه من – نگارنده‌ی این سطور - را به خود جلب کرده‌ و از همین روست که محور اکثر نوشته‌های اخیرم حول شخصیت او و در مرتبه‌ی دوم - شموعیل شینوفسکی - پدربزرگ اوست. این طبیعی است که شخصیت مورد علاقه‌ی شخصیت مورد علاقه‌ام برایم کنجکاوی برانگیز باشد و میل داشته باشم هرچه بیشتر از او بدانم و به همین دلیل است که در مرتبه‌ی دوم پس از کریشنا شینوفسکی به شموعیل شینوفسکی می‌پردازم و باز به همین علت است که تاریخچه‌ی خانواده‌ی شینوفسکی را پیگیری می‌کنم و می‌نگارم. پس شاید به نظر شما هم که تاریخچه‌ی شینوفسکی را پیگیری می‌کنید و می‌خوانید نوشتن درباره‌ی ناهیدان لازم به نظر برسد زیرا وقتی ردّ شینوفسکی‌ها را در تاریخ دنبال می‌کنیم به روستای ناهیدان در ایران می‌رسیم.
 
در کتاب تاریخ آمده است که قدمت آناهیتان، آناهیدان، یا ناهیدان بازمی‌گردد به پیش از میلاد مسیح. (به طور دقیق نتوانسته‌اند تخمین بزنند اما نوشته شده: قدمت ناهیدان برمی‌گردد به 1 روز پیش از میلاد مسیح یا اندکی پس از آن.) آناهیتان در اسطوره‌های ایرانی نماد بارش باران از آسمان بی ابر است و زنی است باردار که هر روز دختری از او زاده می‌شود. در پایان روز مادر می‌میرد و در ابتدای بامداد دختر - که باز آناهیتان نامیده می‌شود - از «زنگ‌رو» که مردی شکارچی، بی‌ادب، درشت، وحشی و هوس‌ران است باردار می‌شود و این چرخه از ازل تا به ابد ادامه دارد. در واقع آناهیتان نماد زنانگی، زادآوری و آب است.
 
به نظر می‌رسد که زیارتگاه «گور بابا» که امروز جزو مکان‌های بیشتر سیاحتی – و کمتر زیارتی – است بر خرابه‌های باقیمانده‌ی اندکی از معبد بزرگ آناهیتان ساخته شده باشد و روایت است بیشتر سنگ‌ها و ستون‌های باقیمانده از این معبد باستانی صرف خانه‌سازی مردم ساکن روستای ناهیدان شده است و بقایای آن معبد بزرگ را می‌شود به سختی در دیوار و سقف‌های خانه‌ها و ساختمان‌های ناهیدان جست.
 
در حفاری‌های انجام شده در این منطقه آثار اولیه‌ای از زندگی کشاورزی مردمان آن ناحیه به دست آمده که هرچند زیاد و چندان درخور توجه نبوده‌اند اما به تخمین‌های – نه چندان دقیق - باستان‌شناسان و مورخین در به دست آوردن تصویری مبهم از زندگی آن دوران کمک کرده است. (از کتاب تاریخ، فصل دامنه‌های زاگرس، ناهیدان، صفحه‌ی 7.)
 
آنچه از این حفاری‌ها به دست آمده شامل سه شیء و یک اسکلت مرد است. آن سه شی‌ء عبارتند از: یک سنجاق‌سر فلزی زنانه، یک دشنه، و یک کوزه‌های سفالین با نقش‌های مخدوش بر آن. آنچه اسکلت مرد را مهم می‌کند سوراخ‌های ریز و درشت متعددی‌ست که بر جاجای استخوان‌ها دیده می‌شود که باستان‌شناسان در این باره حدس‌هایی زده‌اند. (بعد‌تر اگر یادم بماند توضیح خواهم داد.)
 
آب و هوای ناهیدان خشک و به خاطر نزدیک بودنش به دامنه‌های سلسله جبال زاگرس کمی کوهستانی است. نوع خاک این منطقه‌ی – محدود – بسیار مناسب کاشت سیب‌زمینی و زعفران است. عمده‌ی درآمد ناهیدان هم از سیب‌زمینی و به ویژه زعفران است. گفته می‌شود قدیم‌تر – تا حدود صد و اندی سال پیش – در ناهیدان زعفرانی نادر می‌روییده که به زعفران زردار شهرت داشته است. در اقوال مردم ناهیدان شنیده شده که پس از نفرین یکی از مرشدان سلسله‌ی پاکبازیان به نام عبدالله عالم بالله و کوچ پنهانی او از ناهیدان، دیگر اینگونه‌ی خاص از زعفران در آن منطقه نروییده است.
 
گونه‌های حیوانی این منطقه بیشتر شامل: مرغ، خروس، الاغ، گربه، سگ، روباه، گرگ، گنجشک، کبوتر، کلاغ، سرگین‌غلتان، مورچه، موریانه، کفچه مار و حیوانات و حشراتی از این دست می‌شود. گونه‌ی منقرض شده‌ای از عقرب در آن منطقه می‌زیسته که کمی از زهر آن می‌توانسته در کمتر از یک دقیقه یک مرد قوی بالغ را بکشد. (و آنچنان فساد و مسمویتی در بدن فرد گزیده شده ایجاد می‌کرده که حتی استخوان‌های باقیمانده از قربانی سوراخ سوراخ می‌شده‌اند. باستان‌شناسان حدس می‌زنند سوراخ سوراخ بودن استخوان‌های اسکلت به دست آمده در حفاری‌های ناهیدان به این دلیل باشد.) اما عجیب اینجاست که زیست‌شناسان و کارشناسان محیط زیست علت اصلی انقراض این گونه از عقرب را استفاده‌ی بی‌رویه‌ی مردم آن منطقه از دم زهرآلود آن در جهت نوعی نشئگی و سرخوشی گفته‌اند. (احتمالاً دیگر اثرات این مخدر توهم زایی و روان‌گردانی بوده‌اند.) این امکان هست که مردم این منطقه به مرور زمان نسبت به سم این گونه از عقرب مقاوم شده باشند تا آنجا که می‌توانسته‌اند از دم این عقرب به عنوان نوعی مخدر استفاده کنند.
 
ناهیدان آفتاب تیز و تندی دارد. کسانی که به آنجا مسافرت کرده‌اند آفتاب ناهیدان را لجوج و کینه‌توز توصیف کرده‌اند. در افسانه‌ها و داستان‌های شفاهی ناهیدان روایت شده: روزی روزگاری در ناهیدان خورشید تا یک هفته غروب نکرد. مردم روستا به سایه‌ی داغ و خشک خانه‌هاشان پناه برده بوده‌اند و سرهاشان پر شده بوده از صدای ترک خوردن در و دیوار و سقف و زمین. مردم ناهیدان که طاقت و جرات خارج شدن از خانه‌ها را نداشته‌اند و کم‌مانده بوده از گرما و کمبود آب تلف شوند دیوارهای خانه‌هاشان را می‌شکافند تا بتوانند به خانه‌ی همسایه‌ها بروند و با مشورت با یکدیگر چاره‌ای بیاندیشند.
 
ریش‌سفیدهای ناهیدان می‌گویند این مصیبت به دو دلیل بر سر آنها نازل شده. یکی اینکه جوان‌ترها تنبل‌اند و در کارهای مربوط به کشاورزی و دامداری و خانه‌داری کمک نمی‌کنند. دوم اینکه آنها هیچ مرد مقدسی در روستا ندارند. جوان‌ترها که همگی از گرما بی‌حال شده بوده‌اند بالاتفاق قول می‌دهند از ان پس در همه‌ی امور کمک کنند به شرط اینکه آفتاب کینه‌توز دست از سر ناهیدان بردارد. پس از آن همگی دعا می‌کنند مردی مقدس به روستاشان بیاید و آنها را از شر آفتاب نجات دهد. درست همینجا بوده که ناگهان شب می‌شود و مردم روستا به خوابی عمیق فرو می‌روند که معلوم نیست چقدر طول می‌کشد. سپس با وزیدن نسیم خنک و خوشبوی صبحگاهی و از آواز قل قل آب جاری و خنک قنوات و گنجشک‌ها از خواب برمی‌خیزند. ابتدا فکر می‌کنند همگی مرده‌اند و یک‌راست به بهشت رفته‌اند اما وقتی مردم از خانه‌هاشان خارج می‌شوند و گورو بابا را نشسته زیر درخت سرو کهنسال ناهیدان می‌بینند می‌فهمند دعاهاشان مستجاب شده است. (هرچند داستان‌ها ریشه در واقعیت‌ها دارند اما نگارنده گمان دارد این افسانه تحت تاثیر استفاده‌ی سوء همان مخدر تهیه شده از دم عقرب روایت شده باشد.)
 
بیشتر مردم ناهیدان سبزه‌رو و گندم‌گونند جز اندکی. خانواده‌ی شینوفسکی جزو این جمعیت اندک سفیدرو بوده‌اند. البته اینجا وقتی از این خانواده نام می‌برم بیشتر مقصودم اجداد آنها و کسانی مثل عبدالله عالم بالله و خانواده ی او است.
 
در تاریخ ادبیات ایران تنها دو ‌جا و در یک غزل به ناهیدان برمی‌خوریم. یکی در مطلع غزلی از ابوبکر فخرالدین محمد کوهی متخلص به «بیچاره» و دیگری در بیت آخر همین غزل:
 
دلم خون است و حالم چون ترازویی‌ست نامیزان
ز دست آن کمان ابرو، کمر باریکِ ناهیدان...
 
و بیت آخر:
 
...چه بیچاره‌ست بیچاره که ناهیدان ندادش کام
نه دارد بهره از دنیا، نه خواهد ماند جاویدان
 
محقیقین معتقدند اشعار «بیچاره» از لحاظ ادبی ارزش چندانی ندارند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 17:7  توسط علی کرمی  | 

یک گفتگو که هرچه فکر کردم نتوانستم تیتری برای آن پیدا کنم


 
 
یک: ...یعنی لامذهبی؟!

دو: معلومه که نه.

یک: یهودی؟

دو: نه.

یک: مسیحی؟

دو: نه.

یک: مسلمون؟

دو: نه.

یک: اگزیستانسیالیست؟

دو: نه.

یک: داروینیست؟

دو: نه.

یک: آگنوستیست؟

دو: نه بابا.

یک: آتئیست؟

دو: تُچ.

یک: ذن بودیست؟

دو: اصلاً!

(مکث)

یک: پ چی‌یی تو؟

(مکث)

دو: نمی‌دونم.

یک: یعنی نمی‌دونی چی هستی؟

دو: شاید هیچی.

یک: تو کریشنا شینوفسکی هستی؟

شینوفسکی: البته که نه. کریشنا شینوفسکی فقط یه کُده. من، یعنی خود من، منظورم اینه که خود خود خودم که کریشنا شینوفسکی نیستم.

یک: تو "هیچی" هستی؟

شینوفسکی: نه نه، من هیچی نیستم. امّا خب گاهی قدم می‌زنم. یه چیزایی می‌خونم یا می‌نویسم، مثل شعر یا...

یک: آها! تو یه نویسنده‌ای، شاعر!

(مکث)

شینوفسکی: امممم ... شاید!

یک: چی شاید؟!

شینوفسکی: چای‌ت سرد شد.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 0:20  توسط علی کرمی  | 

خانواده‌ی خوش‌مرگ ما




حال پدربزرگ اصلاً خوش نبود.

بردمش دکتر.

معاینه کرد و گفت: «متاسفانه کوچکترین هیجانی می‌تواند برای ایشان خطرآفرین باشد.» این را که می‌گفت یک عطسه‌ای کردم که پدربزرگ مُرد.

دکتر نگاه من کرد و من نگاه پدربزرگِ بی‌جان کردم. پدربزرگ به یک جای بی‌ربطی از دیوار خیره مانده بود.

با خودم گفتم: حالا جواب پسرش را -که پدرم باشد- چه بدهم و علت مرگ را چه بگویم، عطسه؟!
وقتی دکتر به پدرم گفت: «پسرتان عطسه کرد، پدرتان مُرد.» پدرم مُشتی به گیج‌گاهم کوفت. مادرم که شاهد مرگم بود با صندلی کوفت به گیج‌گاه پدرم.

من و پدر و پدربزرگ حالا دور هم خوشیم. اینجا همانطور که می‌گفتند سبز است. منتظر مادر نشسته‌ایم. امروز اعدام می‌شود.

از مجموعه داستان «بازی های من و شانس عزیزم»، علی کرمی، نشر نون


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 15:1  توسط علی کرمی  | 

بازی‌های من و شانس عزیزم» در نمایشگاه کتاب


دومین مجموعه داستان علی کرمی با عنوان «بازی‌های من و شانس عزیزم» از سوی نشر نون در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد.

به گزارش خبرنگار مهر، «بازی‌های من و شانس عزیزم» نام دومین مجموعه داستان علی کرمی‌ است که توسط نشر نون منتشر می‌شود.

این کتاب، مجموعه‌ای از 40 داستان است که به ترتیب تعداد کلمه تنظیم شده‌اند و شامل قصه‌هایی از 8 تا 6000 کلمه است.

از علی کرمی پیش از این، مجموعه داستانی با عنوان «جن زیبایی که از پترا آمده بود» منتشر شده بود؛ و حالا در دومین مجموعه داستانش، «بازی‌های من و شانس عزیزم» دست به تجربیات جدیدی زده است.

کرمی سال‌هاست که یکی از پربینده‌ترین وبلاگ‌های اینترنتی شعرها و داستان‌های خود را منتشر می‌کند و در جوامع مجازی حضوری فعال دارد.

«حکایت آن چهار ظریف بر بند»،«زنبورک‌نوازي ناشيانه براي بتهوون»، «دوستم بیشتر از من پا داشت»، «محاسبات سینه‌سوخته‌ها» «مُنجی کلاغ ساده‌دل»، «ردِّ سُم» و ... عنوان برخی از داستان‌های این مجموعه است.

«بازی‌های من و شانس عزیزم» نوشته علی کرمی هشتمین کتابی است که در «منظومه داستان ایرانی» توسط نشر نون به چاپ می‌رسد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 22:18  توسط علی کرمی  | 

عبدالله عالم بالله (تاریخچه‌ی شینوفسکی‌)



 
اگر بنا بود این سلسله تاریخچه‌‌ی خانواده‌ی شینوفسکی را به شیوه‌ی قدما – به ویژه ایرانیان - می‌نوشتم، باید اینگونه شروع می‌کردم: کریشنا پسر کوروش پسر شموعیل (یا اسماعیل) پسر عبدالله. اما حالا که قدیم نیست، امروز است. در ضمن اعتراف می‌کنم که چیزی از تاریخ و چگونه نوشتنش سر در نمی‌آورم. اینها را از روی علاقه‌ی شخصی‌م به خانواده‌ی شینوفسکی می‌نویسم تا شاید بعداً متخصصین امر بخوانند و سر و سامانی به آنها بدهند. (پس هرگونه ارجاع یا اشتباه تاریخی، غلط دستوری و املایی و غیره در این متن را بر من می‌بخشایید.)
 
شما او را به نام شموعیل شینوفسکی می‌شناسید. امّا پیش از آنکه از کایزریتا کوچ – یا حالا فرار – کند (به پورتاتو) در واقع نام اصلی او اسماعیل عبدالله بوده است: اسماعیل عبدالله پسر عبدالله عالم بالله. (یا برای اینکه گیج نشوید همان شموعیل شینوفسکی پسر عبدالله عالم بالله.) باید خاطرتان باشد که شموعیل شینوفسکی همان پدربزرگ کریشنا شینوفسکی‌ است. به هر حال شخص مورد نظر ما اکنون هیچ‌کدام از اینها نیستند و شخص مورد نظر ما در این تاریخچه فقط اوست: عبدالله عالم بالله.
 
عبدالله در روستایی بسیار دور، در ایران، و در خانواده‌ای کشاورز دیده به جهان گشود: روستای ناهیدان. روستایی کم‌آب و کم جمعیت که به وسیله‌ی قنات‌هایی که نسل اندر نسل کنده شده بودند آب‌رسانی می‌شد. روستایی که آفتاب دست از سر آن برنمی‌داشت و حتی شنیده شده در آن اقلیم خاص زمان‌هایی بوده که چند روز متوالی شب نشده است. (که مسلماً با عقل جور در نمی‌آید!) کسی نمی‌داند از کِی زندگی روستایی در آنجا شکل گرفته ولی گویا در سال‌های اولیه، جمعیت اولیه‌ی روستا بیشتر به کاشتن سیب‌زمینی پرداخته بوده‌اند، آنهم جهت خوراک خودشان. از این‌رو بیشتر غذاهای سنتی – مختص - آن روستا با سیب زمینی پخته می‌شده‌اند و می‌شوند. حتی اگر تاریخ غذاهای ایرانی را سرسری هم خوانده باشید می‌دانید که حدود پنجاه نوع غذای مختلف دارند که با سیب‌زمینی پخته می‌شود. دستکم – شاید – چهل و اندی از این غذاها ریشه‌شان برمی‌گردد به روستای ناهیدان.
 
امروز نام ناهیدان نه تنها برای شما بلکه برای اکثر مردم دنیا آشناست. آشنا فقط به خاطر: زعفران. هرچند امروزه روز هنوز زعفران ناهیدان زعفران مرغوبی‌ست اما بهترین نوع آن نیست. اما روایت است که تا حدود صد و چند سال پیش گونه‌ای از زعفران نادر در ناهیدان می‌روییده به نام: زعفران زَردار. نوعی زعفران که فقط در زمین آن روستا کشت می‌شده با گلبرگ‌هایی آویزان که سرشان طلایی رنگ بوده است. در گذشته‌های دورتر مردم ناهیدان و بسیار دیگر از مردم ایران می‌پنداشته‌اند که این سر طلایی رنگ گلبرگ‌ها واقعاً طلا بوده اما خب این پندار چندان ادامه نداشته. (باید هم ادامه نمی‌داشته چون شناختن طلا از زعفران آنهم کمتر از 200 سال پیش کار سختی نبوده است.) زعفران زَردار مرغوب‌ترین نوع زعفران، و طبعاً گران‌ترین نوع آن بوده. مزیت آن در رنگ، طعم، بو، مزه‌ی آن بوده است که نظیر نداشته. اما چیزی که بیش از همه باعث شهرت آن می‌شده خاصیت بسیار شدید خنده‌آور آن بوده که هم کشنده بوده (اگر از میزانی بیشتر مصرف می‌شده.) و هم به عنوان دارو به بیمارانی که قصد خودکشی داشتند خورانده می‌شده. (حتی می‌گویند خوردنش حالی مثل اشراق در خورنده‌اش ایجاد می‌کرده.)
 
مذهب مردم ناهیدان «پاکبازیان» است. ترکیبی از تعالیم مکاتب هندی، اسلامی، زرتشتی و تصوف که حدود هفتصد سال پیش توسط پیری از پارسیان هند به آنجا آورده شده بوده است. نام او «گورو بابا» بوده. زیارتگاه ناهیدان که «گور بابا» می‌نامندش مقبره‌ی او و جانشینان او در سلسله‌ی پاکبازیان است و تنها مختصری از زندگینامه‌ی او در کتاب «پیران و صوفیان گمنام» تالیف چالرز ابوت آمده که چیز زیادی به دست نمی‌دهد جز چند کرامت کوچک از او مثل: آتش زدن لباس کافران یا خوردن سه گوسفند در یک روز و پس از آن قضای حاجت نکردن تا یک ماه. (در مورد خورندن سه گوسفند در یک روز، گورو بابا مرا بیشتر یاد گرگ و ببر می‌اندازد تا یک پیر روحانی و مرشد!)
 
به هر حال آنچه ما را به عبدالله می‌رسانَد همین سلسله‌ی پاکبازیان است. آخرین پیر – پیش از عبدالله – بابا لطف الله بوده. پیرمردی که روایت است بیشتر زندگی‌اش به خندیدن سپری شده و حتی در بستر مرگ و تا آخرین دم قهقهه می‌زده و سرآخر برای همیشه نخدیده و رخ در نقاب خاک کشیده. برای پیروان بابا لطف الله سکوت ناهیدان پس از قطع شدن خنده‌ی همواره‌ی او مرگ‌بار بوده و تا مدت‌ها این سکوت برای‌شان عادی نمی‌شده است.
 
بابا لطف الله چهل روز پیش از رحلتش در کاغذی به خط لرزان و مبهم – که یا از لرزش دست و کهولت ناشی می‌شده یا از لرزه‌ی خنده بر اندامش – عبدالله را «عالم بالله» لقب می‌دهد و به عنوان جانشین خودش برمی‌گزیند. این اعلام جانشینی – و سکوت آزارنده‌ی پس از مرگ بابا لطف الله – پاکبازیان را بسیار غم‌زده می‌کند زیرا عبدالله 20 سال پیش‌تر پیرو یک ماجرای عشقی از ناهیدان گریخته بوده و تا آن‌روز خبری از او در دست نبوده است.
 
جریان عشق عبدالله به ریحانه – دخترک 9 ساله - برای مردم ناهیدان داستانی‌ست مثل داستان‌های عاشقانه‌ی ایرانی: لیلی و مجنون و خسرو و شیرین یا نمونه‌ی انگلیسی آن: رومئو و ژولیت. رد پای این داستان به انواع مختلف در ترانه‌ها و نقالی‌های ناهیدان هنوز هم یافت می‌شود.
 
ریحانه دختر جوان و زیبای همان بابا لطف الله بوده و هربار که عبدالله از او ریحانه را خواستگاری می‌کرده جوابی نمی‌گرفته جز خنده. عاقبت طاقت عبدالله طاق می‌شود و با ریحانه از ناهیدان می‌گریزند. این اتفاق هرچند برای اولین بار در تاریخ ناهیدان می‌افتاده و برای مردم پذیرفتنش دشوار بوده اما وقتی خبر را به بابا لطف الله می‌دهند واکنشی نداشته جز اینکه لحظه‌ای خنده‌اش قطع می‌شود و سپس به صورت فراشونده‌ای از لبخند تا قهقهه‌ای ترسناک و شیطانی – که به هیچ وجه برازنده‌ی مقام روحانیش نبوده - شدّت می‌گیرد و عاقبت گریه‌ای تلخ می‌شود. این دومین و آخرین باری بوده که بابا لطف الله در زندگی نه چندان کوتاهش گریه می‌کند: یکی از شنیدن خبر گریختن ریحانه و عبدالله، یکی هم هنگام تولد.
 
نکته‌ی مهم دیگری که شاید در مورد پیران و مرشدان پاکبازیان حایز اهمیت باشد این است که سنت پیران این سلسله همواره این بوده که چیزی از دستورات قبلی حذف و دستور جدیدی جایگزین آن می‌کرده‌اند. این اتفاق به پویایی و به روز شدن این مسلک کمک می‌کرده و تنوعی بوده برای مریدان تا به شیوه‌های نو و خلاقانه‌تری به مراقبه و مجاهده بپردازند.
 
اولین کرامت عبدالله این بود که درست چهل روز پس از مرگ بابا لطف‌الله و پس از شاید 20 سال با ریحانه به ناهیدان بازگشت. وقتی مردم و مریدان ناهیدان پیشوازش رفتند و جاده را آب و گلبرگ زعفران زردار پاشیدند جانخورد. چهل شب پیش بابا لطف الله خنده‌کنان به خواب عبدالله رفته بوده و به نیروی نگاه و قههه‌زنان لباس را بر تن عبدالله در خواب آتش زده بوده. سحر که عبدالله چشم از خواب باز می‌کند آواز ناآشنای مرغی را در تاریکی سحر درختان بیرون خانه می‌شنود و رستگار می‌شود. (حالیکه خودش اینگونه توصیف کرده: حالی انگار 7 استکان زعفران زردار خورده باشی.) هنگام صبحانه، ریحانه می‌گوید که او نیز خواب پدرش را دیده و در خواب، بابا لطف الله، عبدالله را جانشین خودش خوانده و به آنها تاکید کرده هرچه زودتر به ناهیدان بازگردند.
 
درست یک سال و چندی بعد از بازگشت ریحانه و عبدالله – به ناهیدان - بود که باز آنها، مخفیانه و نیمه شب، با گروه معدودی از خادمین و مریدان کوچ – یا فرار – کردند. قصه‌اش طولانی نیست: دهان به دهان می‌گردد که چطور است که ریحانه و عبدالله هنوز پس از 20 سال فرزندی ندارند؟ و این حرف‌ها رفته رفته بال و پر می‌گیرند و سویه‌های زشت و ناپسندی به آنها اضافه می‌شوند و به گوش ریحانه و عبدالله می‌رسند. با اینکه ریحانه باردار بوده اما عبدالله چنان از رفتار و گفتار و پندار زشت مردم ناهیدان خشمگین می‌شود که - بی چیزی در مورد بارداری ریحانه گفتن - مردم ناهیدان را نفرین می‌کند و برای همیشه از آنجا می‌رود. نفرین عبدالله عالم بالله بود که باعث شد زعفران‌های ناهیدان دیگر با سر گلبرگ‌هایی از طلا نرویند و خاصیت‌شان برابر شود با همه‌ی زعفران‌های دیگر ایران. (حتی کمتر از برخی مناطق.)
 
عبدالله عالم بالله، ریحانه‌ی باردار، و گروه اندک خادمان و مریدان، دو سلسله جبال را سوی غروبِ پی در پی آفتاب پشت سرمی‌گذارند تا می‌رسند به: کایزریتا.
 
روستای کایزریتا مقصد نهایی سفر 8 ماهه‌ی آنها بوده است و تا آخر عمر آنجا ماندند زیرا که با رسیدن‌شان به کایزریتا فرزندشان اسماعیل (شموعیل شینوفسکی پدربزرگ کریشنا شینوفسکی) به دنیا آمد. از همینجا بود که سلسله‌ی پاکبازیان اشاعه‌ی تعلیماتش را – توسط عبدالله عالم بالله - در جایی بسیار دورتر از ناهیدان و در کایزریتا ادامه داد. عبدالله عالم بالله دیگر هیچ‌گاه تعلیماتش را به نام پاکبازیان ادامه نداد و این نام به مرور زمان به فراموشی سپرده شد. او معتقد بود تعلیماتش نامی ندارند و از نام بی‌نیازند. او چیزهای جدیدی می‌گفت و آموزش می‌داد اما هنوز هم می‌شد ردّ پای مکاتب هندی، اسلام، تصوف، و تعالیم زرتشتی را در آنچه آموزش می‌داد یافت. اما محور اصلی آموزه‌های او: نترسیدن از تنهایی، سکوت و عشق بود.
 
20 سال پس از ساکن شدن‌شان در کایزریتا، وقتی خبر گریختن اسماعیل (شموعیل شینوفسکی پدربزرگ کریشنا شینوفسکی) را به عبدالله عالم بالله دادند طوری خندید که ریحانه یاد پدرش بابا لطف‌الله افتاد و تلخ گریست.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 11:38  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر