پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی



اگر اشتباه نکنم مثلاً نوروز 87 یکی از روزهاش ابری بود. با جمعی از دراویش جوان رفته بودم همدان. در خانگاه شیخ‌ درویشان همدان را دیدم که پیرمردی کُپُل و بانمک بود. عبای کرم داشت و موی سر و سبیل و ریشش یک‌دست سفید بود. لب و لبخندش زیر شاربش پنهان بود و از برآمدن گونه‌ها و چین افتادن گوشه‌ی چشم‌هاش می‌شد فهمید دارد لبخند می‌زند. با لهجه‌ی همدانیش ازم پرسید خوبی؟ و به جمع خانگاه گفت مبادا کتاب دوبیتی‌های باباطاهر را زیر باقی کتاب‌ها بگذارید که آتش‌شان می‌زند. و گفت سیگار نکشید، حالا شما که مهمان‌مانی اگه مخوای برو تو حیاط سیگارته بکش. نرفتم. همان‌شب می‌خواستیم برویم بر مزار باباطاهر. نشد. باطری ماشین ایراد کرد. مجبور شدیم برویم تعمیرگاه و باطری ماشین را عوض کنیم. فردا که رفتیم گفتند سالگرد تولد باباطاهر است. یکی از درویش‌ها نقش سنگ مرمر ستون مقبره را نشان داد و گفت ببینید این عکس باباطاهر است در این نقش سنگ. راست می‌گفت. خودش بود. دستش را هم کرده بود تو یقه‌ی عباش و ریش و سبیل بلند سفید داشت و شاید لب‌هاش را غنچه کرده بود شمع کیک تولدش را پف کند. یکی هم داشت عکس می‌گرفت.

بالا سر هگمتانه که ایستاده بودم می‌اندیشیدم روزگاری شاید تهران را نیز از زیر خروارها خاک بیرون بکشند. شاید همین اتاق را که اکنون در آن نشسته‌ام در حفاری‌های اخیرشان پیدا کنند و یک‌روز یکی بایستد بالا سر بقایای یافت شده از تهران و به همین اتاق نگاه کند و زندگان امروز را که در این اتاق زیسته، آمده‌ و رفته‌اند خیال کند. روزگاری شاید همدانی را از زیر خاک بیرون بکشند که روزگاری هگمتانه را از زیر خاکش بیرون کشیده‌اند. تا پایان تاریخ چند شهر و چند شهریار و چند شهرآشوب زیر خاک مدفون خواهند شد؟

شیخ دراویش پرسید خوبی؟
سر تکان دادم.
لبخند زد.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:23  توسط علی کرمی  | 



بر سفره‌ی هفت‌سین سال یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت هجری خورشیدی یک ظرف میوه هست و در آن ظرف هفت خیار قلمی تازه. پدر از این سفره عکس برداشته است. عکس پدر در آینه‌ی سفره‌ی هفت‌سین در این عکس پیداست که دوربین به دست عکس برمی‌دارد. حالا در آستانه‌ی بهار یک هزار و سیصد و نود و چهار هجری خورشیدی نه پدر هست نه آن هفت خیار قلمی تازه نه چندین و چند عشق که از دست رفته است اما هنوز هم می‌شود این تکدانه خیار قلمی تر و تازه را بشکنیم، عطرش خانه را بردارد، دلار بمالانیم، بخوریم، با هم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:23  توسط علی کرمی  | 



بله خب آن روز تهران ابری بود: 18/10/1393. با بیدخت می‌رفتیم کلاس چی کنگ. کوه‌های شمال شهر که میان سیلان ابرها پیدا ناپیدا می شدند، دکل‌های فشار قوی بر دامنه‌شان انگار درختند، عزاداری کلاغ‌ها، نوبر برف و همه چیز آن روز از قاب شیشه‌ی جلو 206 بیدخت به نقاشی‌ای چینی می‌مانست. بله خب بیدخت هم آن‌روز دامن چین‌دار پوشیده بود و اولدوز – خواننده‌ی ازبک - برامان تصنیف بت چین می‌خواند. (الان که دارم اینها را می‌نویسم تو سرم این تکرار می‌شود: هوو هوو دارم هوو، دل بی‌قرارم هوو... انسان موجود پیچیده‌ای‌ست!) زیر پل پارک‌وی سه مرد در سوز سگ‌کش و برف، نرگس می‌فروختند و می‌خندیدند. زنی موهاش را می‌چپاند زیر روسری و می‌گذشت. طوری می‌گذشت انگار اصلا برف نمی‌بارد. گمانم غمگین بود. غم‌هاش شکل موهاش بودند. غم‌هاش را زیر روسری می‌چپاند و می‌گذشت. سه خنده‌ی سه مرد نرگس‌فروش، سه دود شاد بودند میان شیشه‌های بخارگرفته و عرق‌کرده‌ی ماشین‌ها. لانه‌ی سیمرغ در البرز و ابر گم بود. ضحاک پیرمرد بی‌خاصیت غمگینی بود که دم غار می‌نشست و چپق سیاه‌دود می‌کشید چنان که هوای تهران را به سختی می‌شد نفس کشید.

محسن نامجو داشت می‌خواند: خمار صد شبه دارم شرابخا... که بیدخت سوییچ 206 را پیچاند و خاموش کرد. مثل همیشه به زحمت جای پارک پیدا کرده بود. مثل همیشه اصرار داشت ماشین را تا می‌شود بچسباند کنار خیابان وقت پارک کردن. مثل همیشه پرسید خوبه؟ مثل همیشه بی که نگاه کنم گفتم خوبه.

آسانسور خراب بود. مجبور شدیم 5 طبقه را از پله‌ها بالا برویم. وقتی رسیدیم حس می‌کردم وارد معبد وودانگ می‌شوم. بیدخت نفس‌نفس‌زنان گفت وا ... خدا مرگم بده ... چرا چشات بادومی شدن؟! تند یک لیوان چای برای خودم ریختم و تو چای نگاه خودم کردم. این چه کاری‌یه من می‌کنم آخه؟ احمق!


+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:50  توسط علی کرمی  | 



آفتاب تیز بازمی‌تابید از صحرای برف‌پوش. جا جا برف به گل آلوده بود. سه چهار ماشین کنار زده بودند در این منظره. پسربچه‌ای گلوله برفی سوی مادرش پراند. پای فیل بر پدال گاز شل شد و غرش پراید فروکاست. 30 کیلومتر داشتیم تا سمنان. باز فیل پا بر پدال کوفت و پراید غرید و تاخت. جلوتر باغی محصور با توری فلزی دیدم که درخت‌های پاییزیش بی بر بودند و بر تکه پارچه‌ای زرد به خط نستعلیق سرخ بر حصار باغ نوشته شده بود: باغ ممنوع!

کمی بعد فیل زد کنار، جایی که پایین‌دست برف نبود اما تپه‌های آن سوی جاده برف‌پوش بودند. پیاده شدیم و رگ کمرهامان را شکستیم. شاشیدیم و چای نوشیدیم. ترکیب سوز برف و سوزندگی آفتاب دلنشین بود، هوا پاک. رده‌های شیار انداخته بر خاک می‌نمایاند که زمین شخم زده شده بود و عجب که اینجا و آنجا گودال‌هایی نیز در زمین کنده شده بود. عجب! این همان زمین داستان‌ رنج و گنج کتاب درسی دبستان بود. باور کن!
باز راه افتادیم. درست همان‌وقت که یک پراید توسی از سمت راست‌مان سبقت می‌گرفت فیل پخش‌صوت را که مدتی خاموش بود باز روشن کرد، آلبوم: شب، سکوت، کویر، هرچند نه شب بود، نه سکوت، و نه کویر، که رسیده بودیم حومه‌ی سمنان. از سیم‌های دکل‌های فشارقوی برق توپ‌هایی قرمز رنگ آویخته بود. از همان توپ‌ها که نارنجی رنگ‌شان را کودک که بودم آویخته بر سیم دکل‌های جاده‌ی شمال می‌دیدم و در دل آرزو می‌کردم یکی از همین توپ‌ها را می‌داشتم با اینکه یک توپ نارنجی والیبال تو صندوق عقب پیکان جوانان قرمز رنگ پدر بود، ما انسان‌های آزمند بازی و بازیچه! به همین فکر می‌کردم که یکهو جاده سیخ شد تو افق. از کنار درد دل مردم می‌گذشتیم، خبر تولد نخستین فرزند، خبر مرگ مادربزرگ، حرف‌های تهدیدآمیز، حرف‌های عاشقانه، قربان‌ صدقه‌ها و حرف‌های دیگر، از کنار دکل‌های مخابرات کنار جاده می‌گذشتیم که رسیدیم به یک تابلو بنفش بزرگ که عکس حسن روحانی بر آن بود و خوش آمد گفته بود به شهر رییس جمهور تدبیر و امید: سرخه.

از سمت راست برانید. به سوی حق برانید. از سمت راست برانید. بدان سو برانید که بَرآنید. از سمت راست برانید. به سوی غرب برانید. آیا شما هم شهروند تهرانید؟ پس از سمت راست برانید، بیشتر، بیشتر، کمی بیشتر از راست برانید. حالا لطفاً ترمز کنید. تبریک! شما جوش آورده‌اید. برای همین بود بچه‌ها پیاده شدند و کاپوت را بالا زدند. سرهاشان را کردند تو کاپوت را نگاه کردند. چیزهایی گفتند و یکدیگر را نگاه کردند. زیر ماشین را نگاه کردند. در را باز کردند و نمایشگرها و آمپرها را نگاه کردند. سرهاشان را خاراندند و باز تو کاپوت را نگاه کردند. سپس کپل‌ها را خاراندند و تو آینه بغل‌ها را نگاه کردند و موهاشان را مرتب کردند و انگشت اشاره‌شان را بر دندان‌هاشان کشیدند. سیگارهاشان را روشن کردند و تو کاپوت را نگاه کردند. کنار جاده پر بود آشغال: پاکت آب‌میوه، یک لنگه دستکش لاستیکی مشکی، پاکت سیگار کنت 8، چندین لیوان یک‌بار مصرف، آن چیز سبز، و یک پَر دستمال کاغذی مچاله...

تعمیرکار گفت تن رادیاتور زخمی‌ست. خون رادیاتور می‌چکید بر سنگفرش پمپ بنزین. فکر می‌کردم نسل زن‌های جوان سیاه پوشی که النگوهای طلاشان جرنگ جرنگ می‌کند و نگاه‌های عاشقانه‌ی آمیخته به غم و نفرت به شوهرهاشان می‌کنند منقرض شده است، اما نه، یکی‌شان آنجا بود، با شوهر غمگین چرک خاک‌آلودش که تازه عروسش را پس از یک سال سگ‌دو زدن می‌برد مسافرت تهران. شع پیشنهاد داد پشت فرمان بنشیند و با سرعت 130 کیلومتر بر ساعت تا تهران براند زیرا که این بهترین راه بود تا با این وضع رادیاتور، پراید را برسانند به یک تعمیرکار کاربلد در تهران.

شع راند. تند راند. بد راند. پیچ و واپیچ راند. افسار جانم را سپردم به اتفاق و کمربند ایمنی صندلی عقب را نبستم. آدم خوب است بگذارد اتفاق‌ها بیفتند. مگر می‌شود جلو رخ دادن‌شان را گرفت. نه. دیدم این شع بدجوری دارد بدجور می‌راند. دیدم دارد بدجورتر از یک اتفاق می‌راند. یعنی طوری می‌راند که اتفاق‌ها را علی رغم میل‌شان ناچار رخ دادن می‌کند. نه دیگر این مرام من نیست. نباید اتفاق‌ها را زور کرد تا رخ بدهند. باید راحت‌شان گذاشت. هش حیوان مگر سر می‌بری! دست بردم و کمربند ایمنی صندلی عقب را بستم. دُرد سرخ غروب، ته نشین می‌شد بر سر ابر سیاه و کوه. دینگ! درخشش تک‌ستاره‌ای پیدا شد.
از سمت راست برانید. گاهی آواز بخوانید. از سمت راست برانید. در بند تن نمانید. از سمت راست برانید. شما سوار بر سریع‌ترین پراید جهانید...! الله اکبر، تهران 43 کیلومتر. یک کامیون جنازه‌ی لهیده‌ی پژو پرشیای نقره‌ای را بر گرده می‌برد. شع هی بوق می‌زد. تویوتا از سر راه‌مان کنار نمی‌رفت. شع فحش می‌داد و بوق می‌زد. تویوتا از سر راه‌مان کنار برو! یکی شهنای می‌نواخت و زن هندی آوازی نه چندان غمگین و نه شاد می‌خواند. آسمان سیاه شد. 30 کیلومتر تا تهران عزیز، 30 کیلومتر تا تهران کثیف، 30 کیلومتر تا آتش و آهن و دود، تا ترافیک، و تا خانه، مادر، آشیل، بیدخت و دیگر دوستان. تد گفت آن تک ستاره که در آسمان می‌درخشد ناهید است. پیش از همه طلوع می‌کند. پس از همه غروب می‌کند. ناهید ستاره‌ی عشق است. یک هجده چرخ می‌گذشت و کسی سارانگی می‌نواخت. فیل خواهش کرد برایش یک سیگار روشن کنند. تد برایش روشن کرد. فیل گرفت. گفت مرسی. بالاسر هلال ماه بود بر آسمان سیاه اتوبان خاوران. تهران پیدا شد با آن پیراهن سیاه مونجوق‌دوز از چراغش، با خس خس سینه‌ی پیرش، با جرم دندان‌هاش. مادربزرگی بود که ما را در آغوش می‌کشید. یکی دودوک می‌نواخت. مثل لخته‌یی خون در ترافیک قلب تهران گیر کردیم. تهران از شادی بازگشتن‌مان سکته کرد. ترافیک و پیاله‌ای چای، ترافیک و چهار سگ ولگرد کنار کامیون‌های پارک شده در خاکی، ترافیک و دختری سفیدرو در پژو سفید، ترافیک و مینی‌بوس آبی بنز، ترافیک و چراغ‌گردان پلیس، ترافیک و ون مسافرکش سبز و خاک‌آلود، اتوبان و 120 کیلومتر بر ساعت. جای پرچم‌های سیاه افراشته بر پل‌ها را پرچم‌های شهرداری گرفته بودند. دو مرد از کنار گاردریل وسط اتوبان قدم‌زنان خلاف جهت می‌رفتند. سر درخت لخت پاییززده‌ی شاتوت از بر دیوار گلی باغی در طرشت پیدا بود. نور پراژکتور بر درخت تابیده بود. زیباترش کرده بود. نه، تنها حاجتی که می‌شد از این درخت گرفت سایه بود و شاتوت.

به خیابان خانه که پیچیدم سگی ولگرد از محله بیرون می‌رفت.


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:33  توسط علی کرمی  | 



چند سال بعد به اتاق‌خوابش بازگشت. چراغ را خاموش کرد. پتو را بر سر کشید: وه چه حس خوشایندی، مثل رحم مادر.

لبخند زد.

و مُرد.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:41  توسط علی کرمی  | 



ما سوار بر پراید، پراید جاده را در می‌نوردید.

شع گفت تاریخ معاصر...!

فیل گفت تچ.

تد گفت در سال هزار و سیصد و بیست، رفتم خونه‌مون دیدم زنم نیست، گفتم زن‌عمو زن‌مو ندیدی؟ گفت خاک تو سرم شوهر منم نیست!

من فکر می‌کردم یعنی چه کسی توانسته برود آن بالا در آن ارتفاع بلند بر تن کوه بنویسد: یامهدی!

کبوترها بام خانه‌ای را طواف می‌کردند. میان صحرای هزار ساله‌ی خاک، سه کاج، دوتا با هم، یکی دورتر را صدا می‌کردند. من به لطیفه‌هایی که بچه‌ها تعریف می‌کردند می‌خندیدم و هر کس می‌آمد رو صندلی عقب پیش من می‌نشست به احترامش کمی چرت می‌زدم. از مومن آباد گذشتیم. پشت عینک دودیم نشسته بودم و چشم‌های فیل را از تو آینه‌ی پهن پرایدش می‌پاییدم مبادا چرتش ببرد. البته او چشم‌های مرا از پس عینک دودی نمی‌دید و شاید فکر می‌کرد مثل باقی خوابم اما من چشم‌های او را می‌دیدم و گمانم بیدار بود. یک جت جنگی سر سوی غرب آسمان را خط سفید می‌انداخت و می‌گذشت. راس ساعت 2:04 از کنار تابلو: از سمت راست برانید رد شدیم و پس از آنهمه تخمه که شکسته بودم پیاله‌ای چای می‌چسبید. از یک پراید آجری سبقت گرفتیم. راننده پسری جوان بود که دست انداخته بود گرده‌ی صندلی خالی شاگرد. نه. خوشحال نبود اما شاید غمناک هم نبود. از یک پراید سفید سبقت گرفتیم. کنار راننده زنی جوان زیر عینک دودیش به خواب رفته بود و سرش افتاده بر شانه‌ی چپش - سوی راننده که مردی جوان بود - می‌لقید. هر دو سبزه‌رو بودند و عینک دودی داشتند. راننده انگشت به دندان می‌گزید. با 110 کیلومتر بر ساعت از کنار روستای آبخوری می‌گذشتیم و بر تابلو سبز کنار جاده نوشته شده بود: سبحان الله.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:35  توسط علی کرمی  | 



پیرمرد گوژیده بر دوچرخه‌ی 28 رکاب‌زنان از جلو مزار بایزید گذشت. پیرزن گوژیده بر زمین عصازنان، تق تق می‌رفت سوی نیت و نماز نذر بر مزار بایزید. دختر جوان خرما تعارف کرد. عینک دودی داشت. عینک دودی داشتم. چشم‌هامان را ندیدیم. بچه‌ها جیغ‌کشان از میان خیل کبوترها دویدند. همه کبوترها پریدند جز یکی سفید. احمق! کبوتر سفید پرید و نشست لب تشت آب. خنک بنوشید!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:4  توسط علی کرمی  | 



*
چیزی برای گفتن نیست
جز: آه این شب زمستانی!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 3:19  توسط علی کرمی  | 



گفتیم برویم بسطام؟ گفتیم برویم بسطام و پراید پیچید به بسطام. پراید پرید از رو دست‌انداز و چرخ و فلک بزرگ پای کوه پیدا بود. هنوز می‌شد صدای جیغ و خنده‌ی بچه‌هایی را که سوارش شده بودند شنید. می‌شد شنید اما ما نمی‌شنیدیم. گفتیم حالا که تا اینجا آمده‌ایم برویم خرقان بعد برگردیم بسطام؟ گفتیم حالا که تا اینجا آمده‌ایم برویم خرقان و بعد برگردیم بسطام و راندیم سوی خرقان. دسته‌ای از سپیدارها پنجه کشیده بودند دامن آسمان را به چنگ آورند و نتوانسته بودند. دست راست جاده تابلو روستای علی کاهی بود و دست چپ جاده تابلو روستای گنده پلو. عقابی بال گشوده بود: دیده‌بان آسمان خرقان. پیرمردها پای دیوارها زیر آفتاب نشسته بودند و پیرزن‌ها با زنبیل و بی‌زنبیل از خیابان‌ها می‌گذشتند. ترمز زدیم جلو قهوه‌خانه. قهوه‌چی سماور را روشن کرد. قل قل که کرد دیدم بالا سر سماور یک تقویم آویزان است و بر آن چار قل نوشته شده است. از سقف قهوه‌خانه دو فانوس چینی آویزان بود: قرمز و آبی. پای دیوار و یخچال‌ویترینی، پُر گلدان بود. قهوه‌چی پرید برامان بربری تازه خرید. چای تازه‌دم آورد. موتورسیکلتی عربده‌کشان از خیابان گذشت. تد خندید: عه، سال‌ها بود مینی‌80 ندیده بودم! بحث موتورسیکلت که داغ شد صدای جلز و ولز نیمرو از پس یخچال‌ویترینی شنیده شد و عنکبوت کوچک خاکی‌ عرض میز را دوید و به زیر پرید.

نیمرو، بربری، چای، لبخند...

هرچه گشتم کنار مقبره‌ی خرقانی قبر مهدی نیازمند را نیافتم. قبرش را چند سال پیش آنجا دیده بودم. تنها قبری بود که در صحن مقبره‌ی ابولحسن خرقانی بود. گمانم شصت سال قدمت داشت. از هر که پرسیدم یا می‌گفت بله بله همانجاست! یا نمی‌دانست بایست آنجا باشد. جلو در مستراح عمومی صحن، سنجدها ریخته بودند زیر درخت. خواستم یکی بردارم بخورم. نخوردم. محض اطمینان رفتم مستراح مبادا تو جاده تنگم بگیرد.

ابوالحسن خرقانی هم که سال‌ها بود مرده بود.

- مطمئنم قبره همین‌جا بود.
- نیست دیگه، بیا بریم.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:24  توسط علی کرمی  | 



سحر بود و تاریک که سگ گریست و کاسه‌ای اشک روشن به بدرقه‌مان بر خاک ریخت و دروازه را پشت‌مان بست. پیش از بازگشت، حاضر به یراق نشستیم و برای سگ شعر و آواز خواندیم. ازمان فیلم گرفت. ترانه‌ی المنت لله که در میکده باز است را خواندم. از چاهشک که بیرون می‌زدیم سگ نگهبان روستا زیر تیر چراغ برق پوزه بر دست، چُرت سحری می‌زد. سر بلند کرد. دید ماییم. دست بلند کردم. پوزه بر دست نهاد و پیچیدیم به جاده‌ی سنتو. اندکی بعد، در تاریکِ گَردِ سحر، گُرده‌ی سفید کوه‌ها چون خیال و ابر در افق پدیدار شدند. محض خالی نبودن مثانه از تد خواستم پیاله‌ای چای از تو فلاسک برایم بریزد. یک دشت مانده تا نیشابور، خاک یخچه بسته بود، سفت و سفید که یکهو شع یاد دوران سربازی کرد. شیشه‌ی پراید را پایین داد و تف کرد. هوا بوی اسب می‌داد. هرگاه یاد سربازی می‌کرد شیشه‌ی پراید را پایین می‌داد و تف می‌کرد حتی اگر سوار پراید نبودیم حتی اگر سوار بر هیچ بودیم باز شیشه‌ی پراید را پایین می‌داد و تف می‌کرد. تا این اندازه از دوران سربازیش بیزار بود. 770 کیلومتر مانده تا تهران روز برآمد اما نه چنان که ماشین‌های جاده چراغ‌هاشان را خاموش کنند. یک شاهین عرض شیشه‌ی جلو و جاده را تیز پر زد و گذشت. خورشید از پسِ سرم تو آینه بغل پراید طلوع کرد. ساعت پراید 6:45 را نشان می‌داد. پراید بیب‌بیب‌کنان سرعت زیادش را به فیل تذکر می‌داد. پُر پیدا بود سرعت که بالای 120 کیلومتر بر ساعت می‌رسید پراید از جاده و جاده از پراید می‌ترسید. نرسیده به سبزوار، پس از کارخانه‌ی اکسیژن بیهق، آتشی سیاه و پردود می‌سوخت، مغول‌ها! مغول‌ها! تهران 665 کیلومتر. از کنار تپه‌های نرم و خونین که گذشتیم جاده حل شد تو تن سفید مه. با نغمه‌های نَفَس‌آلود دودوک حل شدم تو تن خواب. خواب چنگیز را دیدم با آتش و عطار و سبزوار و سماع و سگ. بیدار که شدم مه رفته بود. کوه و آسمان و سرو و روستا شده بودند کارت پستال. بر کارت پستال این بیت از عطار را نوشتم که: عزم آن دارم که امشب مست مست، پای‌کوبان کوزه‌ی دُردی به دست، سر به بازار قلندر در نهم، پس به یک ساعت ببازم هر چه هست. شیشه را پایین دادم و کارت پستال را سپردم دست نامه‌بر باد برساند به دستش.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:14  توسط علی کرمی  | 



مغزم را بو کشیدم
و از پس این سال‌ها
بوی آشپزخانه‌ی مادربزرگ
هنوز در سرم


+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:8  توسط علی کرمی  | 



بیدخت گفت بهتر است اولیس بتواند با دست‌هاش هم ببیند. جنید گفت بله. چند روز بعد رفتیم چارراه سرسبز، دکّان جنید که برای دست‌هام یک چشم خوب آورده بود. بیدخت آن را به رسم هدیه برایم خرید. حالا می‌توانم با دست‌هام هم ببینم. (بیشتر دست راست که راست دستم.)


+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:47  توسط علی کرمی  | 



جاده‌ها ساختیم
برشان پل
بر پل‌ها جاده
و بر جاده‌ها پل
تا به هم برسیم و
نرسیدیم



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:41  توسط علی کرمی  | 



اذان مغرب به افق مشهد را تا موذن خواند سگ دکمه‌ی ریموت را سوی تلویزیون فشرد و خاموشش کرد. شع ظرف می‌شست. فیل پرسید کی میاد بریم حرم؟ تد گفت من. من گفتم من و تا پا تو صحن جامع رضوی گذاشتیم تصویری پولاروید و خش‌دار و رنگ‌باخته در سرم نقش بست. پدربزرگ عرق‌چین به سر با آن چشم‌های کور پشت عینک دودی و تن نحیف بر سکویی از آجر نشسته بود. من چپیده بودم زیر چادر مادربزرگ و دعا می‌کردم تا باز هم درشکه سوار شویم. دعایی که به همان زودی‌ها مستجاب می‌شد. یکی پیرزن دیگر هم بود که نمی‌دانم کی. البته اینها باید در صحن انقلاب یا صحن عتیق که قدیمی‌ترین صحن‌های حرم هستند اتفاق افتاده باشند.

امام رضا گفته بود: تندی شکوه مومن را از بین می‌برد و هم: دوستی با مردم نیمی از خردمندی‌ست و اینها را رو تابلوهای رنگی و نه چندان بزرگ نوشته بودند. مادری جوان پَرِ چادر به دندان گرفت و سر دختربچه‌اش داد زد. دختربچه جا خورد. پدر کُت چرم داشت. دختربچه‌ای 2 ساله و خواستنی با چادر گلی گذشت. نیشم باز شد. پسربچه به مادرش گفت اون آقاهه داره می‌خنده، تپل بود و کلاهش را تا رو ابروش پایین کشیده بود. ستاره‌اش رخشان بود. خندیدم. مردم رو به مناره‌ها و گنبد تعظیم می‌کردند. بچه‌های آخوند جوان دستش را می‌کشیدند به سویی. تو صحن اِسمال طلا آب نوشیدیم. سرم را بالا بردم آب بنوشم که کبوتری سپید پر زد و پرید بر زمینه‌ی سیاه شب. سرم را که پایین آوردم خادم حرم با یونیفورم سورمه‌ای و کلاه پلیسیش روبروم بود. پیرمردی بود که یک دندان پیشین نداشت. پرسیدم چرا به این صحن می‌گن صحن اسمال طلا؟ گفت اسماعیل یکی از فرماندهان سپاه نادر بوده و به دستور نادر این سقاخانه را اینجا درست کرده.

فیل داشت از تد عکس می‌گرفت. زنی روستایی، سبزه‌رو و جوان ایستاد تا عکس فیل خراب نشود. تا فیل گوشیش را پایین آورد زن گذشت. به صحن آزادی که وارد می‌شدیم مردی سر بر زانو های های می‌گریست. میان این صحن یک حوض بزرگ بود و بخشی از صحن مفروش بود با فرش‌های لاکی - هرچند گمانم ماشینی اما - زیبا و ایرانی. مردم بر فرش‌ها نشسته یا لمیده بودند یا نماز می‌خواندند. مرد کاشی تو گوشی به آن سوی خط گفت نگران نباشند، برای همه‌شان نماز خواهند خواند. آیا دروغ می‌گفت؟ نه. باجناقش تر از وضو به او پیوست. سن‌دار بودند، مثلا پنجاه شصت. آدم‌های مهربانی در چشمم آمدند. اصلاً تو کاشانی‌ها و آدم‌های آن اقلیم: نظنز و طرق و طار و هنجن و بادرود و الخ آدم مهربان و با صفا زیاد دیده‌ام. دو باجناق قامت بستند. راستگو بودند دستکم در این موردی که من شاهدش بودم. دهان و نگاه آن پیرزن زیر چادر می‌لقید و می‌نالید رو به حرم. سگ گفته بود اگر حتی به دروغ میان حرم بگویی شفا گرفتم! خدّام حرم دوره‌ات می‌کنند مبادا مردم لباس بر تنت بدرند و برهنه بر جا بگذارندت و زیر دست و پا له بشوی. از همین رو بود که شفا نگرفتم چون غصه می‌خوردم اگر لباس‌هام را بر تنم می‌دریدند به ویژه کلاه و شالگردن آبیم را که بیدخت برایم خریده بود خیلی دوست می‌داشتم. تد و فیل کفش‌هاشان را چپاندند تو کیسه و دادند مواظب‌شان باشم و خودشان رفتند زیارت کنند. مردم کنار حوض وضو می‌گرفتند. بر فرش‌ها می‌نشستند. دراز می‌کشیدند. نماز می‌خواندند. از درها تعظیم‌کنان تو می‌آمدند و تعظیم‌کنان بیرون می‌شدند. من خوابم گرفته بود. خزیدم زیر چادر سیاه مادربزرگ و دعا کردم باز هم درشکه سوار شوم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:40  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر