پریشان‌گویی‌های فلان بن هیچکس

علی کرمی

اولیس افسرده



چقدر آدم افسرده در دنیا هست؟ همه‌شان؟ یا بیشترشان؟
به عنوان نمونه همان ماهیار که در آن غروب تابستانی در اتوبان می‌راند افسرده نبود؟!
بود.
او هم مثل من هیچ نداشت.
ماشین مال پدرش بود، بنزین ماشین هم، خودش هم. تنها چیزی که بیشتر از من داشت گواهینامه‌ی رانندگی بود و تنها چیزی که کمتر از من: شکست‌های مستمر عشقی. البته در این زمینه‌ی تخصصی او هم به نوبه‌ی خودش آدم شکست‌خورده‌ای بود. من فقط کمی باتجربه‌تر بودم اگر بشود اسم این شکست‌های عشقی را تجربه گذاشت. چنانچه رسم بر این بود مدرک «شکست‌های عشقی» بدهند، من مطمئناً پرفسورا می‌داشتم، ماهیار لیسانس.

آن روز، ماهیار پس از آن ترانه‌ی کُردی، صدای پخش‌صوت ماشین را برید، و در اتوبان، آن دختر پرایدسوار جوان و زیبا را ‌دیدم که تنها می‌گذشت. دختر، شیشه را بالا داده بود تا از جهان بریده باشد. 80 کیلومتر در ساعت می‌راند. لابد موسیقی را بلند کرده بود و ترانه‌ای با مضمون «تف به ذات یار بی‌وفا» گوش می‌کرد. دخترک زیبا بود. (بیشتر زن‌ها زیبایند.) گمانم بیش از 25 سال نداشت. حلقه‌ی طلا در انگشت دست چپ نداشت. گریه نمی‌کرد اما غمگین به چشمم می‌آمد. شاید عاشق بود و به یار نرسیده و افسرده بود. شاید عاشق بود و به یار رسیده و یار آن نبود که فکر می‌کرده بایست باشد و افسرده بود. شاید یار او را رها کرده بود و رفته بود و حالا افسرده بود. و هزار «شایدِ» دیگر می‌توانست راز آن زیبایی غم‌بار و زنانه‌ باشد. شک ندارم او هم افسرده بود مثل: من، ماهیار، همه.

شنیده‌ام می‌گویند افسردگی بیماری قرن است. البته این جمله باید مربوط به قرن پیش باشد، اما هنوز هست، هنوز بیماری قرن است، همین قرن، قرن 21.
یعنی آدم‌های قرن‌های پیشین افسرده نبوده‌اند؟! پس این همه شعرهای پرناله و تراژدی‌ها از چه بوده است جز افسرده‌حالی؟! آنهمه حرص و آز، تجاوز و شکنجه، غارت و چپاول، پرخاش و جنگ، میوه‌ی چه بوده است جز افسردگی؟!
شاهان افسرده، گدایان افسرده، جلادان افسرده، قهرمانان افسرده...
کدام قهرمان افسانه‌ای را می‌شناسید که همه‌اش می‌خندیده‌ و سر تا ته عمرش نمی‌جنگیده‌ تا دوشیزه‌ای را از چنگال دیو بیرون بکشد؟ همه‌اش جنگ و گریه و کشتار - هنوز هم. گاهی ازینکه قهرمانان مخ دیوها را لب جدول خیابان ترکانده‌اند و چل‌گیس‌شان را رهانیده‌اند شاد شده‌ایم، اما دیو چه؟ او زن و بچه نداشته است؟ پدر و مادر نداشته است؟ اصلا خود آن دیو بدبخت شاید چل‌گیس را دوست می‌داشته است، و ما فریاد شادی کشیده‌ایم آن‌گاه که قهرمان‌مان ملاج دیو را لب جدول خیابان کوفته و له کرده است. بیچاره دیو، دیو بودن هم دردسری‌ست: دیو یک چشم، دیو همیشه تنها در یکی باغ بزرگ یا غار سیاه با موهای زبر و ژولیده که لانه‌ی مور و مار و عقرب است، و همه در فکر کشتنت.
عجب مصیبتی!
دیوها هم بایست افسرده می‌بوده باشند. (کسی خبر دارد در داستان‌های جهان دیوها ما انسان‌ها چگونه تصویر شده‌ایم؟)

سگ، افسرده و ترسوست و چنان به صاحبش وابسته است و غلام حلقه به گوش اوست که اگر صاحبش بمیرد او نیز دق می‌کند، می‌میرد.
خر، افسرده است، نگاه چشم‌هاش کن. بس که بار برده خسته است.
گاو، افسرده است چون تمام زندگیش باید بجود، بالا بیارد، باز بجود، و فرو دهد، آخر هم سر خودش را جلو فرزندش یا سر فرزندش را جلو خودش می‌برند.
شیر، افسرده است، بالاخص شیر نر که هیچ انگیزه‌ای ندارد و تمام زندگیش باید بجنگد سر قلمرو و حرم‌سراش. تا جوان است، جز هنگام پیکار، همه‌ش در بیشه لمیده به پهلو، خمیازه می‌کشد، قلیان می‌کشد، حوصله ندارد. پیر که شد از گله می‌رانندش و طعمه‌ی کفتار می‌شود. لابد کفتار هم افسرده است. باید باشد چون عرضه‌ی شکار ندارد و پس‌مانده‌ی لاشه‌های شکارگران دیگر را می‌خورد.
جنگل پر از افسردگان است، پر از هوهوی بوف‌های غمگین و کور.

افسردگی به چاهی سیاه می‌ماند. چاهی سیاه و ژرف با دیوارهایی چسبناک و لزج و بدبو. یک چیزی شبیه دالان‌های نمور ریه‌‌های پیرمردی که هفتاد سال است روزی دو بسته سیگار می‌کشد. ته چاه افسردگی، باتلاق لجن است و زیر لجن: جنون و مرگ. افسردگی چنین چاه سیاهی‌ست در انسان. یک‌ روز از افسردگی پات می‌لغزد و در دهانت - که دهانه‌ی چاه درونت است – در خودت سقوط می‌کنی و می‌افتی ته وجودت. انگار از همه دور می‌شوی. تک و تنها سقوط کرده‌ای در خودت، ته خودت. آنجا ته تنت تاریک است. نور دور است. صدای دیگران را دشوار می‌شنوی. صدایت به آنها نمی‌رسد. همه چیز گنگ است.

افسردگی لذت است. می‌گویند افسردگی در تن انسان، آمیخته با غریزه‌ی تولیدمثل است. برای همین است که نسل به نسل و مادام که انسان میل به تولیدمثل دارد افسردگی را نیز همراه میل تولیدمثل ارث می‌دهد و می‌برد. می‌گویند تولیدمثل هدف عشق است. زن و مرد، عاشق هم می‌شوند تا بچه بیارند. عاشقی: نشئگی دارد، لذت دارد، مستی دارد، و آتشی دارد که هیچ جز وصال فرونمی‌نشادش. (البته فراق هم لذت خودش را دارد.)
افسردگی به سرماخوردگی می‌ماند. مثل لذتی که در تب و هذیان هست. مثل لذتی که در تن‌درد و کوفتگی  سرماخوردگی هست. مثل همان گنگی که هم در سرماخوردگی هست، هم در عشق، هم در افسردگی. افسرده که باشی: پتو را دور تنت می‌پیچی، حمام نمی‌کنی، و گنگی.
چه هستیم ما، اینهمه در پی درد، اینهمه گریزان از هشیاری، اینهمه خواهان گنگی؟!
افسرده دوست دارد دوست دارد تا می‌شود نباشد. دوست دارد بخوابد. خواب برادر مرگ است. دوست دارد مرده باشد. و خواب لذت است. پس مرگ لذت است. نبودن لذت است.

من، اولیس کامران، در 25 تیرماه 1392 از شدت افسردگی بر تخت اتاقم خزیدم و یک ماه خیره ماندم به سقف. افسردگی و گویندگی رادیو را از پدرم ابراهیم کامران به ارث برده‌ بودم. او چند سال پیش‌تر لذت مرگ، این خواب ابدیِ بی کابوس و رویا را چشید بود و می‌چشید و می‌چشد و خواهد چشید.
نه.
بمیری چشیدن هم از یادت می‌رود.
بمیری همه چیز را فراموش می‌کنی، خواب را، چشیدن را، خودت را، حتی فراموش کردن را هم فراموش می‌کنی. مرگ را هم فراموش می‌کنی اگر بمیری. (عجب، بدی هم نیست!)

نخست: لذت افسردگی را دو ساله بودم که چشیدم. از آغوش گرم و مهربان طوبی جدایم کردند، از کرمانشاه، و به تهران آوردندم، تهران بزرگ، تهران عزیز. طوبی مادربزرگم بود، کرمانشاه زادگاهم. و مرا از این‌ دو جدا کردند، منِ دو ساله را. آدم دوساله که جدایی را تاب نمی‌آورد. شاید همان جدایی اول بود که هر جدایی دیگر را اینهمه برایم مهیب کرد. می‌گویند قسمت اعظم شخصیت انسان در همان خردسالی شکل می‌گیرد. تا 18 سالگی وقت بازگشتن از کرمانشاه بغض در گلوم گره می‌خورد. سرم را به شیشه‌ی اتوبوس تکیه می‌دادم، راه که می‌افتاد، جمجمه‌ام از لرزیدن شیشه می‌لرزید و غصه می‌خوردم. اصلاً شاید این سیب آدم ورقلمبیده بر گلویم از انباشتن همان بغض‌ها و این تن تکیده از سنگینی بار اینهمه جدایی‌ها باشد.

افسردگی را دبستانی که بودم با غروب‌های جمعه تجربه کردم، با تمام شدن برنامه‌های تلویزیون، با تشویش مشق‌های ننوشته، درس‌های نافهمیدنی، با صبح زود از خواب بیدار شدن، با برنامه‌ها‌ی «تقویم تاریخ» و «بچه‌های انقلاب» که صبح زود از رادیو پخش می‌شد، با لیوان شیر داغ که تا مادرم رو می‌گرداند خالیش می‌کردم تو ظرف‌شویی.
یک‌شب چون خوب درس نخوانده بودم، مادرم اجازه نداد یکی از قسمت‌های سریال «بوعلی سینا» را ببینم، خیلی افسرده شدم. افسردگی را با هر تنبیه خیرخواهانه‌ی پدر و مادرم تجربه کردم.
افسردگی را 10 ساله که بودم و عاشق دختر همسایه تجربه کردم، وقتی جنازه‌ی دریده‌ی نامه‌ی عاشقانه‌ای را که برایش نوشته بودم بر سنگ‌فرش پیاده‌رو جلو در خانه‌شان یافتم. همان‌روز که صبح زود، افسرده، سوی مدرسه می‌رفتم. (چه کسی نامه‌ام را پاره کرده بود؟ خودش؟ بی‌رحم!)
شادی را با هربار آمدن طوبی – مادربزرگم –  به تهران و افسردگی را با هربار بازگشتنش تجربه کردم.

افسردگی را با نخستین عشق نوجوانی تجربه کردم، و نخستین دیدار با روان‌پزشک را، و نخستین قرص‌های کلاسیک افسردگی را. (منظورم از "کلاسیک" این است که حالا دیگر آن قرص‌ها را تجویز نمی‌کنند گویا.) افسردگی را با نخستین عشق تجربه کردم، و دومین عشق، و سومین، چهارمین، پنجمین، ششمین، هفتمین، هشتمین عشق، و نهمین که همین نامزد آخری بود که یک ماه پیش جدا شدیم. (البته فقط از اولی و سومی خواستگاری کردم، و با نهمی بله بُریدیم و جشن گرفتیم. باقی رابطه‌ها پیش از این حرف‌ها فروپاشیدند.) پس از نهمی، افسرده بودم چون شکست خورده بودم، در همه چیز، در عشق، در کار، در زندگی، از خودم.
سارا – نامزدم - می‌گفت: یک تنبل بی‌عار بی‌مسئولیت بی‌جربزه‌ام. خوب است با خودم روراست باشم. با معیارهای معمول انسان‌های کره‌ی زمین: راست می‌گفت! (گه می‌خورد راست می‌گفت!)
اگر رادیو پولم را داده بود عقد کرده بودم. سارا التماس می‌کرد تا آبرومان جلو فک و فامیل نرفته است یک کاری بکنم. دو ماه مانده بود تا تاریخ عقدی که جلو همه‌ی فامیل اعلام کرده بودیم.
چه می‌توانستم بکنم؟
هیچ.
از دار دنیا همین را بلد بودم که پشت میکروفون رادیو بنشینم و فک بزنم، درست مثل پدرم. درآمد چندانی نداشتم، بر عکس پدرم. او آن‌قدر درآمد داشت تا از کرمانشاه به تهران بیاید. خانه‌ای قسطی بخرد. و دوتا بچه بیاورد. اما من، حتی دستمزدم را به زور می‌پرداختند و از وقتی نامزد کرده بودیم هیچ نپرداخته بودند. کلی طلب داشتم. اگر طلب‌هام را می‌دادند می‌توانستم در آن واحد با چهار سارای متفاوت ازدواج کنم. اما وضع اقتصادی جهان، مملکت، و رادیو خراب بود. سارا غر می‌زد. می‌دانستم اگر بابت هر کتابی که می‌خواندم دستمزد می‌گرفتم، حتما تا آن موقع دوتا ویلای کنار دریا خریده بودم اما کسی بابت کتاب خواندن به آدم پول نمی‌دهد. آن روزها پول نداشتم. افسرده بودم. البته پول داشتم ولی نه آنقدر که بشود با آن زن گرفت. فقط می‌شد با آن کتاب خرید و سیگار.

افسردگی را با «درازها» چشیده‌ام. آدم‌های دراز و بی‌قواره‌ای که همواره در زندگیم سرک کشیده‌اند که: چه فکر می‌کنم، چه می‌خوانم، چه می‌گویم و...
درازها، هر از چندگاهی سر و کله‌شان پیدا می‌شود، بیشتر شب‌هنگام. نمی‌فهمم‌شان. نمی‌دانم چه از جانم می‌خواهند. سال‌هاست هر از چندی با آن پرسش‌ها، اتهام‌ها، و درخواست‌های مسخره‌شان یکهو سر و کله‌شان پیدا می‌شود و گیجم می‌کنند. گیج که می‌شوم افسرده می‌شوم. افسرده که می‌شوم افسرده می‌شوم.

و آن روز، در سکوت ماشین ماهیار، آن زن زیبا و غمگین پراید‌سوار حتی رو نگرداند تا با چشم‌های افسرده‌ام نگاه چشم‌های افسرده‌اش کنم که یعنی: می‌فهمم، امروز ما همه افسردگانی آواره‌ایم بر یکی سیاره‌ی سبز. دخترک جلو زد. غمش را، پرایدش را، زیباییش را با خود برد. گذشت و رفت.
در اتوبان نیایش، غرب به شرق، آفتاب، آفتاب عصر تابستان تهران بود. سوی مطب روان‌پزشک می‌تازیدیم.
ماهیار در سکوت می‌راند.
من در سکوت، یک اولیس افسرده بودم.



+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 1:51  توسط علی کرمی  | 

تخت



25 تیرماه 1392 بود که از شدت افسردگی بر تخت اتاقم خزیدم و خیره ماندم به سقف. یک ماه خیره ماندم به سقف. شکست خورده بودم در همه چیز. سومین نامزدیم بود که فرو می‌پاشید: اولی در 20 سالگی، دومی در 27 سالگی و سومی در 36 سالگی. هفده ساعت از روز را بر تخت می‌گذراندم: 10 ساعت می‌خوابیدم و اگر پا می‌داد خواب می‌دیدم، 4 ساعت خلسه‌وار زیر پتو میان فکرها و تصاویر و خواب و بیداری می‌پلکیدم، و 3 ساعت خیره به سقف اتاق می‌ماندم، انگار می‌پاییدمش مبادا فرار کند. سپس – معمولاً – نیمه‌شب، پتوپیچ از اتاق بیرون می‌زدم. با اینکه تابستان بود اما سرد بودم مثل مار. شاید به خاطر کولر بود. حتی مادرم که گاهی سری به اتاقم می‌زد از اینکه اتاقم مثل زمهریر می‌مانست و از همه‌ جای خانه سردتر بود تعجب می‌کرد. کم مانده بود ها کنی نفست ابری شود تاریک! برابر چشمانت. جهان مردگان بود اتاقم، پر از روح‌های سرد. نیمه‌شب، پتوپیچ، از جهان مردگان بیرون می‌زدم و می‌رفتم به آشپزخانه‌ی تاریک. یک استکان چای می‌ریختم و به اتاقم بازمی‌گشتم. جلو کامپیوتر می‌نشستم و پتوپیچ آنقدر با کامپیوتر ورق بازی می‌کردم تا باز خوابم بگیرد. بیشتر وقت‌ها خورشید در آسمان بود که می‌خوابیدم. هنوز با مادرم زندگی می‌کردم. برادرم باز گم و گور شده بود. و پدرم چند سال بود که مرده بود.

مدتی بود موهای سر و صورتم را اصلاح نکرده بودم. هفته‌ای یک‌بار – به زور – حمام می‌کردم. نگاه آینه نمی‌کردم. قهر بودم با خودم شاید. شاید هم دوست نداشتم آینه وجودم را، حضورم را، تذکر بدهد. بیشتر تماس‌های تلفنی را بی پاسخ می‌گذاشتم. رادیو را رها کرده بودم، بی که توضیح بدهم چرا. به مادرم سپرده بودم در را روی هیچ‌کس باز نکند. تلفن هم اگر زدند بگوید نیستم. بگوید خبر ازم ندارد. مادر می‌گفت نمی‌تواند به مردم دروغ بگوید، مگر نمی‌شناسمش؟! می‌گفتم سر جدت بگو، دروغ بگو، و می‌گفت، دروغ می‌گفت. می‌دانستم تهیه کننده و کارگردان و همه پی‌ام می‌گردند. دست‌شان را گذاشته بودم تو پوست گردو. بالاخره یک کاریش می‌کردند. می‌توانستند دیگری را جایگزینم کنند. کی سراغ مجری فلان برنامه‌ی رادیویی را می‌گیرد؟ کی براش مهم است فلان برنامه، آنهم برنامه‌ای در ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی را من اجرا کنم یا کس دیگر. اصلاً مگر کسی هم تو این مملکت رادیو گوش می‌کند هنوز؟! فقط تاکسی‌ها رادیو گوش می‌کنند، و منظورم از «تاکسی‌ها» خود تاکسی‌هایند، نه راننده‌هاشان. راننده‌هاشان فقط رادیو را روشن می‌کنند. مسافرها هم موسیقی‌های گوشی‌شان را گوش می‌کنند و نگاه‌های غمگین و خسته به خیابان می‌اندازند و وقتی راننده چیزی می‌پرسد جوابش را نمی‌دهند - چون نمی‌شنوند، نه پرسش راننده را، نه صدای رادیو را. این در حالیست که یک مجری رادیو همان‌موقع دارد خودش را پشت میکروفون پاره می‌کند برای چندرغاز. به جهنم، بهتر، دیگر تاب نداشتم افسرده‌حال باشم و پشت میکروفون رادیو طوری بخندم که شنونده‌ها بپندارند دندان‌هام ردیف و سفیدند، فکر کنند این یارو با این صداش، با این حال خوشی که دارد، با این مزه‌ها که می‌ریزد لابد لباس‌های خوب تن می‌کند و ادوکلن‌های گران‌قیمت می‌زند. فکر کنند خانه دارم، ماشین دارم، زن دارم، بچه دارم، آن‌ها را به مسافرت می‌برم و شب‌ها کنار ساحل دریای خزر چشم‌هام را ریز می‌کنم و برا‌شان بلال باد می‌زنم.

بر تخت دراز کشیده بودم و سقف را می‌پاییدم که گوشیم زنگ زد. ماهیار بود. بعدازظهر بود.

«بیام دنبالت بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟»

گفتم بیاید و زود پشیمان شدم. نای برخاستن و بیرون زدن نداشتم. کجا برویم؟ حال نداشتم هیچ‌کس را ببینم. حال نداشتم با هیچ‌کس حرف بزنم. خوب می‌دانستم افسار افسردگی از دستم در رفته و اسب سیاه و سرکشش دارد چارنعل می‌تازد و می‌بردم اسفل السافلین دوزخ. چاره چه بود! لابد ماهیار حالا سوی خانه‌مان می‌گازید. کار از کار گذشته بود. نمی‌شد تا خانه کشانده باشمش و بگویم حال بیرون زدن از خانه ندارم. بلند شدم. لباس پوشیدم. رفتم چای ریختم. خانه خالی بود. مادر نبود. شاید رفته باشد خرید یا خانه‌ی خاله. برگشتم به اتاق. نشستم لب تخت. سیگار آتش زدم تا ماهیار برسد. تماس‌های همین ماهیار را هم یکی در میان پاسخ می‌دادم. جنید اگر زنگ می‌زد، اما نه، پاسخ او را می‌دادم. هرچند شاید هفته‌ای یک یا دوبار بیشتر زنگ نمی‌زد.

ماهیار تک‌زنگ زد روی گوشیم یعنی: دم در است. بلند شدم و ته سیگار را تو زیرسیگاری لبالب پر فشردم و از اتاق بیرون زدم. کفش‌هام را انداختم سر پا و دست بردم برای دستگیره‌ی در خانه.

«صبر کن...»

از جا پریدم و گشتم سوی صدا. مادرم بود.

«آشغالا رم ببر.»

پس کجا بود ندیدمش؟! خون به مخم دوید. رفت آشپزخانه و دو کیسه‌ی بزرگ پر از آشغال آورد و گرفت جلوم. گرفتم‌شان و تشکر کردم. تشکر کردم؟! برای بردن آشغال‌ها؟! در را که پشت سر بستم چراغ راهروی همیشه تاریک را روشن کردم. سایه‌ام افتاد بر دیوار راهرو، سایه‌ای ژولیده، خمیده، و افسرده. سایه سرفه کرد.

از زیر سقف خانه که بیرون زدم چشم‌هام تیر کشیدند. هوا روشن بود و زردی آفتاب به سفیدی می‌زد. یک‌ماه بود از خانه بیرون نزده بودم و یکی دوباری هم که به اصرار همین ماهیار بیرون زده بودم شب بود. یک شب رفتیم پیش جنید، و شب دیگر رفتیم جنگل چیتگر چای خوردیم، سیگار کشیدیم، سکوت کردیم، هوا خوب بود، و برگشتیم. شب‌های تابستان 92 می‌گذشتند بی من، غروب‌های خیابان ولی‌عصر، غروب‌های کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌های پل کریمخان، شب‌های تپه‌های جنگلی مشرف به دریاچه‌ی چیتگر، شب‌های خانه‌های دوستان، شب‌های تابستان تهران، همه می‌گذشتند، بی من.

نشستم تو ماشین ماهیار. یادم رفته بود عینک دودی بردارم. به خیابان اصلی که پیچید و سرازیر که شد، ترمز زد. لشم را از ماشینش بیرون کشیدم و آشغال‌ها را انداختم تو سطل آهنی بزرگ آشغال و باز تو ماشین نشستم. با همه لاغریم، تنم سنگین شده بود. ماهیار، راه که افتاد و دنده که عوض کرد، خیره به روبرو، محتاطانه انگشت برد سوی پخش‌صوت و دکمه‌ش را فشرد. یک آهنگ کُردی آتش کرد. نشنیده بودم، جدید بود، از آن آهنگ‌هایی که خر هم بشنود بنا می‌کند جفتک انداختن، از آنهایی که گردش خون را تند می‌کند و آدم حس می‌کند می‌خواهد زن بگیرد و بچه‌دار شود. اما نه، در من اثر نداشت. شاید شش ماه می‌شد که نه موسیقی گوش کرده بودم، نه فیلم دیده بودم، نه کتاب خوانده بودم ... البته نه، سه ماه بود کتاب نخوانده بودم، شاید حتی کمتر. باورتان می‌شود؟! بیش از دو ماه بود کتاب هم نخوانده بودم. تو بگو مرده بودم. مرده‌ای که راه می‌رود. برای همین از خانه بیرون نمی‌زدم. می‌ترسیدم آدم‌ها را بترسانم و از ترسیدن‌شان بترسم و از ترسیدنم بترسند و ... اما ماهیار یادش بود یک‌بار، چند سال پیش، یک غروب تابستان که باز لش غمگینم را رو صندلی ماشینش انداخته بودم، یک آهنگ کُردی گذاشته بود و حالم را زیر و رو کرده بود. خون در تنم گردیده بود. حالم خوش شده بود. رقصیده بودم و شانه بالا پایین انداخته بودم. خندیده بودم و رقصیده بودم و تو اتوبان مدرس، ماشین بغلی برامان بوق زده بود. پیرمرد راننده خندیده بود از خندیدنم و رقصیده بود با رقصیدنم. برای همین بود که ماهیار باز رفته بود آهنگ کُردی دانلود کرده بود بلکه وقتی بشنوم، بشوم همان آدم چند سال پیش. اما این‌بار فرق می‌کرد. واقعا حالم خوش نبود.

ماهیار پرسید: «بریم سمت جنید؟»
گفتم: «نه.»
پرسید: «پ کجا بریم؟! ... چیتگر؟!»
گفتم: «خیابون جردن.»
«جردن؟!»
«آره.»
«جردن بریم چی‌کار؟!»
گفتم: «روان‌پزشک.»



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 2:0  توسط علی کرمی  | 

 

 

پیشنهاد کتاب‌هایی خواندنی در: روزنامه‌ی فرهیختگان.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 19:9  توسط علی کرمی  | 

برای امیرحسین توکلی، دوست قدیمی، که مثل من نه زن دارد نه لیسانس...



زندگی همه‌ش شعر است، امیرحسین، جگرم
حیرت‌انگیز و پُرسِحر است، امیرحسین، پسرم

دوستی چه خوش حالی‌ست، رفیق من، دیّوث!
فحش‌هام پرمهر است، نگو زده به سرم

گیر نده که: «شعر بگو!»، نمی‌شود جانم
هول می‌شوم یکهو، نکن به خدعه خرم

ته کشیده‌‌ام چندی‌ست، همچو چاه، گود و سیاه
خود در این چاه، آونگان، رسیده جان به سرم

می‌چکم خون به خالی ژرف، در سکوت و بی‌پژواک
صبر کن، صبر کن آقا! تا ازین چاه سرد و سیاه
پر ز نور باز طلوع کنم، جان به در برون ببرم

قول می‌دهم، قول، قول شرف، از همان قول‌ها که می‌دانی
از مغازه‌ها برات سوغاتی یک سبد شعر خوب و نو بخرم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 20:1  توسط علی کرمی  | 

کیمیا



«آگاهی» چیزی‌ست که زندگی در اختیارمان گذاشته است. البته زندگی و مردگی – جانداری و بی‌جانی - در نگاهی کلی‌تر یک چیزند: یک سری فرایند شیمیایی مواد بر کره‌ی زمین. حال آگاهی در اینگونه‌ی حیوانی که ماییم به نظر می‌رسد قدرت انتخاب وسیع‌تری در اختیارمان گذاشته است. مثلاً می‌توانیم راحت‌ترین راه را برای مرگی خودخواسته انتخاب کنیم که می‌گوییمش: خودکشی. تنها گونه‌ی حیوانی دیگری که می‌شناسم این کار را می‌کند وال است، آنها معمولاً دسته‌جمعی خودکشی می‌کنند. (گونه‌های دیگر را شما نام ببرید.)

آنچه در مرگ رابین ویلیامز می‌بینم همین انتخاب است. او موفق بود. دستش به دهانش می‌رسید. و حتماً می‌دانست که با مراجعه به روان‌پزشک و مصرف دارو می‌شود مدتی حس بهتری نسبت به زندگی داشت. حس‌های بدتر و بهتر هم فرایندهایی شیمیایی هستند که با کیمیاگری می‌شود تغییر‌شان داد. امّا او با خود گفت: بس است. هرچند نیک روشن است فرایند او ادامه دارد و خواهد داشت حالاحالاها.

نگاه کائنات که می‌کنم همه‌اش آتش‌بازی و شادمانی به نظر می‌رسد. نگاه زمین که می‌کنم با این همه گونه‌های حیوانی و حشره و خزنده و پرنده و درخت و موجودات ریز رنگارنگ: آلیس می‌شوم در سرزمین عجایب. و عجب اینکه حالا این دانش را داریم که بدانیم همه اینها خودبخود این شکل‌های غریب و حیرت‌انگیز را به خود گرفته‌اند، بی اینکه آفریننده‌یی داشته باشند. خودبخود بودن این فرایندها بسیار شکوهمندتر، اسرارآمیزتر و هیجان‌برانگیزتر از قصه‌ی ساده‌ - و البته زیبای - آفریننده‌ی پیر آسمان‌هاست. اینکه ما هر وقت خواستیم می‌توانیم دستگاه تن‌مان را خاموش کنیم خود موهبتی‌ست: یک اختیار محض. رابین ویلیامز فقط روی این گزینه کلیک کرد و خود را به مرتبه‌ی دیگری از این فرایندها سپرد. انتخاب با شماست!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 18:10  توسط علی کرمی  | 

پنجره


 
هشت سال پیش به مشاور املاک گفت: آپارتمانی می‌خواهد که پنجره‌یی نداشته باشد. مشاور املاک گفت: یکی سراغ دارد که تنها یک پنجره دارد، می‌تواند آن را کور کند. همین کار را هم کرد. هشت سال از خانه بیرون نرفت و بیشتر کتاب‌های کتابخانه‌ی بزرگش را خواند تا به من رسید. مرا که خواند، تمام که شدم، لبخند زد. بست و بر میزم گذاشت. بلند شد. تبر آورد و تخته‌یی را که با آن پنجره را کور کرده بودند خرد کرد. پنجره را گشود. نور درون خانه را روشن‌ کرد. تنها چیزهایی که از پنجره‌اش می‌توانست ببیند: خیابانی تنگ، خلوت و کثیف بود و پنجره‌ی کور شده‌ی دیگری که درست روبروی پنجره‌اش بود. سرخورده نگاهم کرد. شانه بالا انداختم و گفتم: واقعیت همین است دیگر! دستکم می‌توانی از خانه بیرون بروی و مرا به صاحب آن پنجره‌ی کور هدیه کنی یا اگر دوست نداری قرض بدهی، شاید او هم پنجره‌اش را گشود.



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 22:31  توسط علی کرمی  | 



برای خرید اینترنتی مجموعه داستان بازی‌های من و شانس عزیزم می‌توانید به سایت فروشگاه اینترنتی شهر کتاب مراجعه کنید.



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 16:25  توسط علی کرمی  | 

 

یادداشت رامبد خانلری بر مجموعه داستان بازی‌های من و شانس عزیزم در روزنامه‌ی فرهیختگان


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 5:20  توسط علی کرمی  | 

ته خط



همه‌ی مسافران قطار در ایستگاه‌های پیشین پیاده شده بودند. حالا پیرزن تنها همسفرم بود و تنها دو ایستگاه پیش رو مانده بود. آخرین ایستگاه مقصد من بود که مقصدی نداشتم و فقط می‌خواستم برسم به آخرین ایستگاه. نه، حتی این را هم نمی‌خواستم. حتی نمی‌دانستم با رسیدن به ته خط – که البته نمی‌دانستم کجاست – مدتی ساکن آن شهر یا روستا خواهم شد یا با قطار بعدی – یا همین قطار – تمام مسیر را باز خواهم گشت. از وقتی همه پیاده شده بودند توجهم به رفتار پیرزن جلب شده بود. در واقع هیچ رفتاری نداشت. حتی چمدان نداشت. به ایستگاه یکی مانده به آخر که رسیدیم، قطار ایستاد و نفس پس داد. سپس پیرزن ایستاد و نفس پس داد. به نرمی جوان شد. به آرامی پیاده شد. و صبورانه رفت. لوکوموتیوران را دیدم که پیاده شده و در ایستگاه برایم دست تکان می‌دهد. پنجره را گشودم. گفت اگر می‌خواهم تا ته خط بروم، باید خودم قطار را برانم. و رفت. آسمان آبی و آفتابی بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:48  توسط علی کرمی  | 

جیدو

 

دو چیز جیدو را برای‌ ما مهم می‌کند. یک: تاثیری که او بر شموعیل شینوفسکی، و شموعیل شینوفسکی بر او گذاشت. دو: اینکه شموعیل ایشان را مردی دوست داشتنی و روشن‌ضمیر یافت و از این رو بود که نوه‌ی پسریش را نام نهاد: کریشنا. (همانطور که می‌دانید این یک اشتباه بود. زیرا نام او جیدو کریشنامورتی بود و شموعیل به اشتباه فکر می‌کرد نام او کریشنا مورتی بوده است.)

شموعیل شینوفسکی گفته است: کریشنا مورتی [جیدو کریشنامورتی] مدعی‌ست شجره‌نامه‌ی خانوادگیش او را می‌رساند به گوروبابا عارف بزرگ هندی که حدود هزار سال پیش می‌زیست و به ایران و روستای ناهیدان مهاجرت کرد و در آنجا پیروان بسیار داشت و همانجا دار فانی را وداع گفت. شموعیل به این راز در گفتگویی که با جیدو پس از سخنرانی او در بولگارستان داشته پی می‌برد. جیدو در 21 مارس 1895 زاده شد. پنج ساله بود که توسط سر چارلز ناتینگهام و همسرش جودی در جنگل کشف شد. پسربچه‌ای برهنه و چرک با موهای دراز و گوریده و چشم‌هایی غمگین و بزرگ‌سالانه که به باور چالرز و جودی خبر از درک زودهنگام حقیقت می‌داد. شناسنامه‌ای با یک بند از گردن لاغر جیدوی پنج‌ ساله آویزان بود که در آن جز تاریخ تولد و نام و نام خانوادگی او اطلاعات دیگری درج نشده بود. هیچکس خبر نشد این کودک آواره از که زاد و پدر و مادرش چه کسانی بودند جز شموعیل که با جیدو گفتگویی کوتاه داشت و جیدو به او گفت پدرش هندو و مادرش مسلمان بوده‌اند و یک شب در یک نزاع عقیدتی، جلو چشم جیدوی خردسال، کنار آتش، زیر چپر، هنگام بارش باران موسمی یکدیگر را به ضرب چوب و کارد کشته‌اند. (اینکه بچه‌ای احتمالاً دو یا سه ساله چگونه فهمیده پدر و مادرش نزاع عقیدتی داشته‌اند جای سوال است. و هم اینکه اصلا چطور آن پدر و مادر با آن سابقه‌ی اختلاف عقیدتی که می‌توانسته کار را به قتل بکشاند با یکدیگر ازدواج کرده بوده‌اند؟! پدر عشق بسوزد، همه چیز را گاه ممکن می‌کند اما عموما نمی‌تواند به سرانجام برساند.)

سر چارلز ناتینگهام و جودی همسرش پس از سال‌های دانشکده‌ی الهیات و ازدواج و کشف سترون بودن‌شان تصمیم می‌گیرند به هند مهاجرت کنند. آنها ترجیح می‌دهند هیچ‌گاه کشف نکنند کدام‌یک سترون است تا بار این عارضه بر گردن فرد سترون سنگینی نکند. (هرچند محتمل است هردو سترون بوده باشند.) و بسیار محتمل است که همین سترونی‌شان بوده که موجب گرایش بیش از پیش‌شان به معنویت و سلوک روحانی می‌شود و کتاب‌های بسیار در این زمینه می‌خوانند که یکی از این کتاب‌ها «آموزش یافتن مربی روحانی هندی در رویا» نوشته‌ی چارلز ابوت بوده است. چارلز ناتینگهام و جودی بنا بر آموزش‌های این کتاب می‌آموزند شب‌ها با یکدیگر وارد یک رویا بشوند، طوری که صبح که از خواب بیدار می‌شده‌اند نمی‌توانسته‌اند تشخیص بدهند کدام‌شان وارد رویای دیگری شده یا اینکه آیا هردو وارد یک رویا شده‌اند؟

یک شب، خواب جنگلی را نزدیک خانه‌ای بزرگ می‌بینند. تحقیق می‌کنند و پی می‌برند آنچه دیده‌اند می‌بایست جنگلی در هندوستان بوده باشد. (جز این هم نمی‌توانسته بوده باشد زیرا آنها قاعدتا بر مبنای اسم کتاب که «آموزش یافتن مربی روحانی هندی در رویا» بوده باید به دنبال مربی‌ای هندی بوده باشند و به احتمال قریب به یقین یک مربی هندی معمولا در یک جنگل هندی زندگی می‌کند.) چارلز و جودی به هندوستان مهاجرت می‌کنند و پس از یک سال و اندی جستجو، همان جنگل و آن خانه‌ی بزرگ را که در خواب دیده بوده‌اند پیدا می‌کنند، عمارتی متروک با معماری مستعمراتی، کنار جنگلی مرطوب و ساکت.

پس از بازسازی و پاکسازی خانه از انواع حیوانات و حشرات و گیاهان و استخدام خدمه‌ی هندی، باز یک‌شب، هردو در خواب جنگل نزدیک خانه را می‌بینند و در این خواب است که جیدو خردسال را می‌بینند با شناسنامه‌ای آویزان از گردن باریکش که میان جنگل ایستاده است. این اولین رویای ایشان است که در آن فردی جز خودشان دوتا در آن حضور دارد و هرچند حیرتزده بود‌ه‌اند اما ایمان می‌آورند این خردسال همانا مربی معنوی ایشان است.

از آنجا که ثبت واقعیت برای من جنبه‌ای اخلاقی دارد به احترام واقعیت ناچارم این را هم اضافه کنم که آنها تا امروز از این خواب برنخاسته‌اند و قاعدتاً باقی اتفاقات همه در خواب ایشان رخ داده است. همه‌ی آدم‌هایی که از اینجا به بعد می‌شناسیم و شناخته‌ایم، از جمله جیدو، کریشنا، شموعیل و من، همه در خواب ایشان زندگی می‌کنیم. این برای خود من باورپذیر نیست و نمی‌توانم بفهمم و بپذیرمش اما مدرکی هم دال بر اینکه ما چیزی جز خواب ایشان نیستیم نمی‌توانم ارائه کنم. به نظر من بهترین کار این است که مسئله‌ی خواب چارلز و جودی را فراموش کنیم و تمام چیزهایی را که رخ می‌دهند و این آدم‌هایی را که می‌نویسم واقعی در نظر بگیریم. و در ادامه باید اعترافی سهمگین‌تر کنم که خود بنده در سفری که به هندوستان داشتم موفق شدم این عمارت بزرگ را کنار همان جنگل مرطوب پیدا کنم. پیدا کردن این عمارت کار سختی نیست زیرا به یکی از مکان‌های سیاحتی این کشور بدل شده است و شما هم با سفر به آنجا و تهیه‌ی بلیط می‌توانید از آنجا دیدن کنید. هنوز چارلز و جودی بر تخت‌شان در خوابند و مستخدمین جدید با حمایت دولت هند و انگلستان از آنها مراقبت می‌کنند. این مسئله همه را گیج کرده پس بهتر است از آن بگذریم یا هر کس علاقه دارد خودش به تحقیق و حل این مسئله بپردازد. (کما اینکه دانشمندان بسیاری روی این مسئله کار می‌کنند اما هنوز به جواب واحدی نرسیده‌اند.)

دور افتادیم از جیدو. باز می‌گردیم به او:

چارلز و جودی او را (در خواب!) در جنگل می‌یابند. هردو جلو او زانو می‌زنند و اشک از چشم‌هاشان سرازیر می‌شود و از آن خردسال می‌خواهند به آنها زندگی را بیاموزد. جیدوی برهنه سوی خانه‌ی بزرگ راه می‌افتد. آنها پشت سرش سوی خانه می‌روند. تمامی مستخدمان که تمام طول خدمت‌شان در آن عمارت منتظر بودند اربابان‌ انگلیسی‌شان مرشد بزرگ را بیابند جلو جیدو بر زانو می‌افتند و سجده می‌کنند. جیدو از پله‌های اندک جلو خانه‌ بالا می‌رود و در سایه‌سار تراس بزرگ بر تختی چوبی می‌نشیند. چارلز و جودی برای او کاسه‌ای شیر و گرده‌ای نان می‌آورند. مستخدمین گردن‌بندی از گل‌های رنگارنگ می‌سازند و به گردنش می‌اندازند. یکی از مستخدمین ایرانی‌تبار می‌خواهد خروسی برایش قربانی کند که جیدوی خردسال با دست اشاره می‌کند: نکنید! پس از این رفته رفته همه دریافتند که جیدو میل به خوردن گوشت ندارد. این جنبه‌های معنوی روح بزرگ او را برای اربابان و مستخدمین خانه آشکارتر ساخت.

شاید آنچه جیدوی خردسال شاهدش بوده، یعنی قتل پدر و مادرش به دست یکدیگر، و پنج سال بالیدنش در سکوت جنگل، دلیل سکوت طولانی مدت او بوده باشد. جیدو تا شانزده سالگی جز موقع آموختن یا اعلام یک خواسته، سخن نمی‌گفت. بیشتر وقتش را به مطالعه می‌گذراند. باقی اوقات ساکت و آرام ساعت‌ها گوشه‌ای می‌نشست. شانزده ساله بود که چارلز و جودی او را برای تحصیل به انگلستان بردند. او رشته‌ی فلسفه را برای تحصیل برگزید اما به یک سال نکشید که از تحصیل فلسفه ناامید شد. در این مدت چالرز و جودی بی‌کار ننشستند و در مصاحبه‌های گوناگون با نشریات از حضور یک عارف و مرشد بزرگ هندی در لندن سخن گفتند. این چیزی‌ست که جیدو را عاقبت ناچار به پذیرفتن شرکت در اولین سخنرانیش کرد. او خواست سخنرانی در محیطی سرباز در دامنه‌ی طبیعت برگزار شود.

در روز موعود، جیدو که حالا مدت‌ها بود به شیوه‌ی غربی‌ها کت و شلوار و کراوات می‌پوشید، بر صندلی نشست و سخنرانیش را با این جمله آغازید: «شما نیاز به هیچ مرشدی ندارید و می‌دانید آنچه را باید بدانید...» و این محور تمام سخنرانی‌های چند ساعته‌ی آتی او بود تا هنگام مرگ. این همان روزی‌ست که سد سکوت سنگین سالیان او شکست و سیل کلمات و فکرهاش پس از این در سخنرانی‌های بی‌شمارش بسیاری از مردمان دنیا را غرق ‌کرد. شموعیل شینوفسکی او را برای اولین‌بار در یکی از همین سخنرانی‌ها که در بولگارستان برگزار شده بود ملاقات کرد.

شموعیل پس از سخنرانی سراغ جیدو رفت و گفت: «همه‌ی حرف‌هاتون عالی‌یه جز یکی دوجا که...» نگاه جیدو پرسان شد. شموعیل ادامه داد: «اینکه می‌گین گوشت نخوریم. چرا؟»

جیدو لبخند زد و پاسخ داد: «ما نباید حیوانات رو بکشیم.»

«خب ما گوشت‌خواریم، یعنی همه‌چی‌خواریم، می‌دونین، این شاید اصلا جزو اندک مزیت‌های گونه‌ی حیوانی ما انسان‌ها بر دیگر حیوانات باشه، اینکه همه چی می‌خوریم، گوشت و گیاه و املاح معدنی و ... اینکه به یک موجود گوشت‌خوار بگیم گوشت نخور خب به نظر منطقی نمی‌رسه، مثل این می‌مونه به یه خرس بگیم ماهی نخور! می‌دونین که، خرس‌ها هم ماهی می‌خورن و هم عسل ... نمی‌شه که ازشون بخوایم فقط عسل بخورن!»

جیدو به فکر فرو رفت.

شموعیل ادامه داد: «و البته این حرف‌تون که می‌گین "ما نیاز به مرشد و مربی نداریم و اونچه رو باید بدونیم می‌دونیم" بسیار زیباست. من هم باهاش موافقم. اما نمی‌شه منکر این شد که ما در بسیاری از زمینه‌ها نیاز به مربی داریم.»

جیدو گفت: «می‌فهمم ... و تایید می‌کنم ... اما اشاره‌ی من به اون بخش‌هایی‌یه که به مربی نیازی نیست. اون چیزهایی که ما حتی اگر مربی‌ای نداشته باشیم به درستی به‌شون عمل می‌کنیم و متاسفانه در طول تاریخ آموزگارانی اومدن و با بدآموزی‌هاشون، ذهن ما رو بیمار کردن.»

شموعیل گفت: «می‌فهمم ... و تایید می‌کنم. هرچند بعید می‌دونم هدف همه‌ی اون آموزگاران هم بیمار کردن ذهن بشر بوده باشه.»

این گفتگو به دل هردو طرف نشست. جیدو هیچگاه فرزندی نیاورد وگرنه اطمینان دارم نام او را شموعیل می‌گذاشت. اما شموعیل نام نوه‌اش را به خاطر علاقه‌اش به جیدو گذاشت: کریشنا. (که البته توضیح دادم این یک اشتباه بوده است.)



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 20:16  توسط علی کرمی  | 

شهرزاد از تهی زاد


 
سی و سه سال پر شده بود از زندگی، از این چیز که دیگران نامیده بودند: زندگی.

و ده سال در دخمه نشست به خالی کردن خویش از همه چیز، از زندگی، مرگ، زمان، مکان، عشق، قدرت، غریزه و... تهی شد از تهی کردن خویش از خویش و سرآخر از تهی کردن و تهی شدن تهی شد.

برخاست. پا به شهر گذاشت. و جهان تمامی در او که گردابی ژرف بود غرق شد و هیچ نماند حتی او که تهی بود که خود نیز در آن گرداب فرو شد. تنها تهی بود که تهی مانده بود میان شهری تهی از تهی.

پس از این همه، عروسی به خانه آورد و دختری از آنان زاد: شهرزاد، که داستانی نوشت و مردمان همه شب‌ گرد هم آن را خواندند که داستان مردی بود تهی امّا دیوانه و خندان، عاشق و سرگردان.



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 15:42  توسط علی کرمی  | 

زنگرو


 
زنگرو نام نداشت. بی‌نام زیست و بی‌نام مرد. هزاران هزار سال بعد، این داستان‌سرایان بودند که نام بر او نهادند و او را بازآفریدند.
 
یک شب سه داستان‌سرای بزرگ: کیومرث پیر، دقیانوس حکیم، و راجای جاودان در دخمه‌ای در شهر زابل گرد آمدند تا نامی بر او بگذارند. کیومرث شمعی افروخت و لب طاقچه گذاشت. بر زمین، رو به هم نشستند. نور شمع سایه‌های بزرگ‌شان را بر دیوار می‌لرزانید. سه داستان‌سرا خوب که در چشمان یکدیگر نگریستند، در چشمان هم او را دیدند که کودکی خردسال است، ایستاده میان کویر، چرک و برهنه و آفتاب‌سوخته. هر سه لبخند زدند. سایه‌های بزرگ و لرزان‌شان بر دیوار لبخند زد. او را بازشناختند: زنگرو.
 
سه ساله بود و برهنه ایستاده زیر سه تیغ آفتاب کویر. من زنده‌ام. من هستم. نمی‌دانست زاده شدن و مرگ چیست. می‌دانست که آنجاست و آفتاب سوزان است و شن روان. تشنه بود. از دور سراب دید. سوی آن دوید. مادر هستی بر او دل سوزید و سراب را واحه‌ای کرد خرّم. پیرزنی سیاه‌پوش نشسته زیر سایه‌ی درخت کنار برکه دوک می‌تاباند. آن‌سوتر سیاه‌چادری برپا بود و آن‌سوتر گوسفند و بز می‌چرید و مرغ و خروس از زمین دانه می‌چید. زنگروی خردسال کنار برکه رسید. لب بر آب گوارا گذاشت و سیر نوشید. پیرزن خندید. پرسید: پدرت کیست؟ مادرت کیست؟ طفلک آواره! زنگرو هیچ نگفت. چرا سراپا برهنه‌ای در این آفتاب سوزان؟ از کجا آمده‌ای؟ زنگرو هیچ نگفت. گرسنه‌ای؟ زنگرو هیچ نگفت. پیرزن دست بر زانو گذاشت و با آخ کمر راست کرد و رفت لقمه‌ای نان و پنیر از سیاه‌چادرش آورد داد زنگرو. زنگرو گرفت و خورد و هیچ نگفت. لالی کودک؟ زنگرو خندید و پیرزن را نشان داد و گفت: «بی‌بی.» پیرزن با آن گیس‌های سیمین ریخته بر شانه‌های لباس سیاهش خندید و دست بر سینه گذاشت و گفت: «بی‌بی.»
 
بی‌بی که گیس و دندان سفید و جامه و چشم‌های سیاه سرمه کشیده داشت او را در آب خنک و زلال برکه شست و پیراهنی برایش دوخت. پیراهن پاره شد. زنگرو بالید. بی‌بی پیراهنی دیگر دوخت و پیراهنی دیگر و دیگر تا یک روز، زنگرو که از خواب برخاست نوجوانی شده بود بلندبالا و درشت و خشن. بی‌بی تیر و کمانی جلو او گذاشت و گفت این تیر و کمان پدر اوست. او شکارچی‌ست. مادر هستی این را در خواب به دل پیرزن برات کرده بود. خواب دیده بود مردی بلندبالا و درشت و خشن کنار کوه ایستاده و نگاه بی‌بی که در خوابش جوان شده بود می‌کند. نگاه مرد، آرام ولی ترسناک بوده. آنگاه آثار درد در چهره‌ی مرد دیده شد و پیر شد و خم شد آنچنان که به کمان بدل شد و بر زمین افتاد. بی‌بی تازه دریافت که در خوابش زنگرو را در آغوش گرفته است. زنگرو تا مرد را که کمان شد دید از آغوش بی‌بی بیرون پرید و سوی کمان دوید. کمان را از زمین برداشت و سوی کوه دوید. قوچی بر دامنه ایستاده سوی کوه زنگرو را دید و سوی کوی دوید. زنگرو کمان به دست سوی قوچ دوید. قوچ گریخت. زنگرو تیر شد و از چله‌ی کمان جست و در شاهرگ قوچ فرو نشست. چشم‌های قوچ تار شدند و به پهلو بر زمین افتاد.
 
زنگرو کمان را نگریست و پرسید پدر چیست؟ بی‌بی داستانی عاشقانه برایش گفت از عشق زنی و مردی و آخر داستان آنها فرزندی آوردند. زنگرو کمابیش فهمید پدر چیست. بی‌بی گفت زنگرو باید برود و کمانداری بیابد و تیرافکندن و شکار کردن از او بیاموزد. زنگرو نمی‌دانست چرا باید برود پس نرفت تا روزی که دوک بی‌بی از چرخیدن باز ایستاد. بی‌بی که زیر سایه‌ی درخت کنار برکه چشم‌هاش را بست و دیگر نگشود و پاسخ نداد و برنخاست و شیر ندوشید. زنگرو آنقدر نزد بی‌بی ماند تا توفان شد و باد بر جامه‌ی سیاه بی‌بی وزید. بی‌بی خاکستر شد و با باد رفت. زنگرو دست پی باد کشید و گفت: «بی‌بی.» و قطره اشکی از چشمش مار شد و بر گونه‌اش خزید و گوشه‌ی لبش را گزید.
 
زنگرو تیر و کمانش را برداشت، و رفت.
 
سحر بود و هنوز تاریک که سه داستان‌سرا چشم‌هاشان را گشودند. نان و کشک خوردند. کیومرث برخاست و انگشت اشاره و شستش را با آب دهان تر کرد و شعله‌ی شمع را فشرد. تاریک شد. هر سه باز نشستند و به مراقبه فرو رفتند و روان‌شان را از داستان‌ها تهی کردند تا خورشید طلوع کرد.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 15:58  توسط علی کرمی  | 

پیاله‌ای چای بنوش


 
یک، پوکی به سیگار زد. پا روی پا انداخت و پرسید: «به نظرت زندگی جاودان خسته‌کننده‌ست یا لذت‌بخش؟»

دو، پاسخ نداد، چرا که جاودان نزیسته بود. گفت: «چای‌تو بخور.» و جرعه‌ای چای نوشید.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 13:36  توسط علی کرمی  | 

آرِس، خدای جنگ، زیر پوست اولیس



 
آرِس به پروازی تیز، از قله‌ی اولمپ بر زمین فرود آمد.
 
من، اولیس، زاده‌ی ماه مارس، که حیلت‌گری‌های بسیارم به زئوس می‌ماند با خشم زاده شدم یا شاید بهتر است بگویم: خشمی بزرگ با من زاده شد. پنج ساله بودم که پدرم خیز برداشت کشیده‌ای بخواباند زیر گوشم. سیم اتو را برداشتم، چشم‌هام را بستم و سیم را مثل ملخ هواپیما جلو روم با تمام قوا چرخاندم. چشم که باز کردم نگاه ناباور پدر و مادرم را دیدم. دوشاخه‌ی سر سیم، نرمی ساعد پدر را شکافته بود و خون پاکش بر زمین می‌چکید.
 
این خشم با من بالید و دوران دانشگاه بود که گل زیبای خشمم با خارهای فراوان و زهرآگین شکفت، گل سرخی با گلبرگ‌هایی از آتش دوزخ. آن سال‌ها سه‌تار می‌نواختم، چه حماقتی! که تن نازک سه‌تار، که به دختری نورسته می‌مانست، تاب اینهمه خشم را که در نغمه‌هایش می‌ریختم نداشت. دوستانم می‌گفتند: چه خشن می‌نوازی! این نواختن نیست که زدن است، نمی‌توانیم ساز تو را بشنویم، خشمگین می‌شویم از شنیدن آن، و هرچه بیشتر خشمم را در نغمه‌های ساز می‌ریختم خشمگین‌تر می‌شدم. دوستان می‌گفتند سه‌تار در دستت کلاشینکف می‌شود.
 
خواب، خواب می‌آورد. پول، پول می‌آورد. شادی، شادی می‌آورد. غم، غم می‌آورد و خشم، خشم...
 
سه‌تار را بر زمین خانه کوفتم و هزار تکه شد. صندلی واژگون شد. خودم را بر زمین کوفتم، مشت بر زمین کوفتم و ضجّه زدم. زمین خانه را از اشک و عرق تر کردم. پدر بالا سرم ایستاد. غمگین شد. سر پنجه‌ی پا نشست. نوازشم کرد و گفت: «آرام باش پسرم.» سپس رفتم و بر پله‌های دانشگاه نشستم و سکوت، ابری سیاه شد و مرا در بر گرفت. یک سال اینگونه گذشت، در دل سکوت سیاه.
 
مرگ به خوابی عمیق می‌ماند، بی کابوس، بی رویا. جز مرگ مردان و زنان بزرگ که سراسر رویاهایی‌ست در هم بافته و تو در هم. گوروبابا، آن مرد ساده‌دل هندی که هزار سال پیش‌تر در ناهیدان مرده بود خواب دید به خواب بابا لطف‌الله که بسیار می‌خندید رفته است و بابا لطف‌الله خواب دید به خواب عبدالله عالم بالله رفته است و من خواب دیدم عبدالله عالم بالله به خوابم آمده و می‌گوید: «آرام باش پسرم.» آرام ندارم. ناآرام باش. خشمگین باش اما کدام آرزو، کدام هدف ترا چنین خشمگین کرده؟ عشق می‌خواهم، عشق کو؟ آرامش کو؟ رها کن. چی را؟ خودت را. نگاه سیب کن که بر شاخه می‌روید، بر زمین می‌افتد، و می‌پوسد. چه کنم؟ هیچ!
 
عبدالله عالم بالله اینها را با من گفت و مرا به خواب بابا لطف‌الله برد. بابا لطف‌الله مرا به خواب گورو بابا برد.
 
گورو بابا پرسید: «می‌شود بازی نکرد و بُرد؟»
 
بابا لطف الله بسیار خندید.
 
از خواب بیدار شدم. خشم در تنم ماسیده بود و غمی سیاه، چسبناک و بوی‌ناک شده بود. گیج بودم. خواب دیده بودم. این‌ها کی بودند؟ این چه خوابی بود؟ باید می‌رفتم دانشگاه. امتحان تربیت بدنی داشتم که در دانشکده‌ی تربیت بدنیِ سر خیابان ایران زمینِ شهرک غرب برگزار می‌شد. پیش از امتحان سیگار کشیدم. سپس چنان خشمگین شدم و چنان تند دویدم و چنان بسیار پریدم که همه خنده‌شان گرفت. گفتند یوزی تو، یا ملخ یا پرنده؟ هیچ نگفتم. سیگار آتش زدم و رفتم. باز خواب به یادم آمد. این‌ها کی بودند؟ این چه خوابی بود؟
 
ترم بعد باید ورزش تخصصی برمی‌گزیدیم. پینگ پنگ به نظرم زیبا می‌آمد. کلاس‌ها در سوله‌هایی سر خیابان سیمای ایران شهرک غرب برگزار می‌شد. از آفتابِ تندِ خردادِ خیابان، زیر سایه‌ی خنکِ سوله‌های تربیت بدنی رفتم. در رختکن شلوار و کفش ورزشی پوشیدم و پشت میز پینگ پنگ، راکت به دست ایستادم. محمد گفته بود در پینگ پنگ رو دست ندارد. شانه بالا انداخته بودم. گفته بود قهرمان منطقه، شهر، و استان بوده. شانه بالا انداخته بودم. گفته بود آوانس می‌دهم، نوزده تو، صفر من. شانه بالا انداخته بودم. دوتا سرویس زد. هر دو به تور خورد. 21 بر هیچ برنده شدم. بی آنکه حتی دستم را بالا آورده باشم. ترکیدم. رو زمین افتادم و غلتیدم. خندیدم. خندیدم و غلتیدم. فکر کردند دیوانه شده‌ام. محمد هاج و واج مانده بود. یک ساعت قهقهه می‌زدم و از این سر سوله به آن سر سوله می‌غلتیدم. خنده‌هایم در سوله‌ی دنگال می‌پیچید و ترسناک می‌شد. و خشم با امواج صوتی خنده‌ها از تنم بیرون می‌ریخت و می‌رفت بالا، تا آسمان و بالاتر و بالاتر، تا سر کوه اولمپ که زئوس بر اورنگش نشسته بود و می‌خندید.
 
وقتی ایستادم آرام بودم. دیگر ساز نزدم. از دانشگاه انصراف دادم و از خواب عبدالله عالم بالله به خواب بابا لطف‌الله رفتم و از خواب بابا لطف‌الله به خواب گوروبابا رفتم.
 
از او پرسیدم: «می‌شه بازی نکرد و بُرد؟»
 
اولیس، عبدالله، لطف الله، گورو بابا، و زئوس، بسیار خندیدند.
 
آرِس سر قله‌ی اولمپ پرید. کنار زئوس که بسیار می‌خندید نشست بی آنکه لبخند بزند.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 13:52  توسط علی کرمی  | 

مطالب قدیمی‌تر